بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/۳۱

 

 

مسوولان را دريابيد!!

 

وقتي كه اسم مسوولان را مي شنوم، آن چنان احساس امنيت و آرامش و آسايش، راحتي و خوشحالي و شادابي و چند نقطه مي كنم كه نه سرش پيداست و نه ته آن. يعني اينكه آن قدر خوشحال مي شوم كه نمي فهمم كي شب شد و كي صبح!

خوب شد كه ما در كشور گل و بلبل مان كلي مسوول داريم، در غير اين صورت معلوم نبود چه وضعي پيدا مي كرديم! اگر عده اي از مسوولان كه از كودكي مسوول بوده اند تا هنگامي كه بزرگ شده اند! نبودند، به گمانم وضعمان خيلي دراماتيك بود! يعني اينكه وضع اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و چند نقطه‌ي ما قاراشميش مي شد!!

پاي چه حسابي اين مطالب را ذكر مي كنم؟! اين كه گفتن ندارد: و شما مي توانيد به راحتي به آن دست يابيد، كافي است همين روزنامه خودمان را بخوانيد، بخصوص خبر صفحه 3 آن را كه در روز سه شنبه يعني ديروز به چاپ رسيده! عضو فراكسيون اصول گرايان مجلس هفتم گفته است: «اكثريت مسوولان رده بالاي كشور داراي 5 يا 6 شغل هستند»

خب، با خواندن اين خبر مهم و اساسي و حياتي و عالي و عشق آفرين و دمش گرمي چه احساس مي كنيد؟ مطمئن هستم كه خيلي خيلي سرحال و شاداب مي شويد. و از اينكه مسوولان عزيزمان 6-5 شغل دارند و مي توانند ناني به كف آرند و به غفلت نخورند، احساس رضايت خاطر و آرامش مي كنيد.

البته شايد عده اي كه هميشه ساز مخالف كوك مي كنند و آن را از سرگشادش مي نوازند انتقاد كنند وبگويند: «اي بابا! اين چه وضعيه؟در حالي كه چند ميليون جوان و پا به سن گذاشته از بيكاري مستأصل و سرگردان و افسرده شده اند چرا بايد مسوولان رده ي بالا 5 يا 6 شغل داشته باشند؟!

شما به اين انتقاد منتقادها كه بي پايه و اساس است گوش ندهيد! اگر هم ناخودآگاه گوش داديد و يا به گوشتان خورد، آن را از گوش ديگر بيرون كنيد! اصلن بهتر نيست پنبه يا دستمال كاغذي در گوش هاي خود فرو كنيد تا چنين فرمايشات صد تا يه غازي را  نشنويد!؟

 مسوولان مي توانند 5 يا 6 شغل داشته باشند. بستگي به توان و چند نقطه افرا دارد! مگر نشنيده ايد كه گفته اند: «دارندگي و برازندگي و يا توانا بود هر كه دانا و يا دارا و يا مسوول بود.» تازه به نظر بنده براي مسوولان رده ي بالا 5 يا 6 شغل هم كافي نيست. حتي مي توان 10 تا 15 شغل هم به آن ها پيشنهاد داد. كافي است روزي 30 تا 60 دقيقه بر سر مشاغل مختلف خود حضور يابند يا اينكه به وسيله تلفن يا تلفن همراه و يا كنترل از راه دور، مشاغل خود را مديريت و سرپرستي و چند نقطه كنند! حتي مي توان براي آن ها هواپيما يا هلي كوپترهاي اختصاصي، اختصاص داد تا اين مسوولان گران قدر بتوانند يك تك پا بر سر مشاغل خود حضور يابند و با كمي نگاه مسايل و مشكلات و امور را رتق و فتق كنند!

جدن كه اگر اين مسوولان رده بالا و رده مياني و حتي رده پايين نبودند، ما نمي دانستيم چگونه امور مختلف را مديريت و رسيدگي كنيم!!

به نظر نگارنده يعني دلتنگ زاده، اگر بتوانيم از بچگي بچه هايي را كه تيپشان به مسوولان مي خورد، شناسايي و آن ها را راهنمايي و ارشاد كنيم، مي توانيم تحول و حتي انقلاب جديدي در مديريت برنامه ها و امور خود به وجود آوريم!

حتي مي توان اين بچه ها را كه مسوولان رده بالاي مملكتي مي شوند، به عنوان طرح كاد در مراكز مهم اقتصادي، از صنعتي گرفته تا كشاورزي و پتروشيمي و نفت و گاز و فولاد وآهن و پليت و شيشه و چند نقطه به امور مهم مديريتي منصوب و مشغول به كار كنيم تا اين آينده سازان و يا مسوولان آينده در سن بلوغ و بعد از فارغ التحصيل شدن مشكل اشتغال نداشته باشند!

شايد باز عده اي بگويند: پس براي ديگراني كه بيكارند و دنبال كار مي گردند چه كاري انجام دهيم؟

كه در جواب بايد بگويم: خب اين بيكاران نيز بروند كار پيدا كنند. تقصير مسوولان 5-6 شغله نيست كه بيكاران كار ندارند. هر كس بايد گليم خود را از آب بيرون بكشد و يا تيپ مسوولي و مديريتي داشته باشد!! حالا كه عده اي ندارند، خب خودشان دنبال كار باشند! ما كه مسوول پيدا كردن كار براي آن ها نيستيم.

خب، اين هم از مزيت هاي چند شغله بودن مسوولان و مشكل بيكاران كه خود بايد رفع مشكل كنند. چرا كه مشكل خودشان است. مگر مسوولان بيكارند كه دنبال رفع بيكاري براي بيكاران باشند. وقتي كه افرادي 5-6 شغل داشته باشند، حتي وقت سر خاراندن هم ندارند و هكذا جواب سلام دادن!

بنده فقط اميدوارم كه همه مردم از كودكي مسوول بار بيايند يعني تيپ مسوولي داشته باشند تا در بزرگي مشكلي براي آن ها به وجود نيايد. مرسي!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/۳٠

 

زباله

 مي‌‌خواهيم وارد كوچه‌ي بن بست شهرداري نشويم و خودمان را درگير مسايل و مشاكل و معاضل و چند نقطه‌ي شهرداري و شهرداري چي‌ها نكنيم، ولي نمي‌شود! نه اينكه نمي‌شود، كه انگاري عده‌اي ما را هل مي‌دهند توي اين كوچه‌ي بن بست! عجب آدم‌هايي پيدا مي‌شود!
بابا جان! ما با شهرداري و شهرداري چي‌ها نه حساب كتاب داريم و نه خرده مرده و نه سر و سر و نه چند نقطه اصلن ما شهرداري چي‌ها را دوست داريم و نمي‌توانيم چند واژه‌ي درباره‌ي آن‌ها بنويسيم. چرا كه ممكن است چهره‌هاي منورشان خط اخم و تخم به خود بگيرد و آن وقت دل ما كه مثل گل نازك و خوشبو و ترد است! به درد آيد وچشمانمان نيز به ريخيتن اشك مشغول شود!
هر چه ما داد و فرياد مي زنيم كه درباره‌ي شهرداري‌ها چيزي نمي‌نويسيم، اما مسايل و مشاكل شهروندان را مي‌آورند و مي‌گذارند روي ميزمان و مي‌گويند بنويس. شهروندان را درياب.
يكي نيست بيايد و بگويد: شهرداري را درياب. شهردار را درياب. خب، اين شهرداري چي‌ها هم مستحق دريافتن و تحويل گرفتن و نوازش كردن هستند! دليلي ندارد به خاطر مسايل و مشاكل كوچك و ريز شروع كنيم به خطاطي و زحمات و تلاش‌هاي شبانه‌روزي و حتي بيشتر! شهرداري چي‌ها را خدشه‌دار و يا ناديده و يا ديده و يا چند نقطه كنيم! اصلن شما اين به صطلاح مشكل عده‌اي از شهروندان فرهنگ شهري را بخوانيد تا بعد:
«سه روز است كه زباله‌هاي منطقه چهار شهرداري (فرهنگ شهر) جمع‌آوري نشده و بوي عفونت همه جا را پر كرده است. بارها تماس گرفته شد، اما پاسخ مي دهند كه كارگران اعتصاب كرده‌اند. چون 4 ماه است كه حقوق دريافت نكرده‌اند.»
اين مطلب را يك شهروند در تماس تلفني بيان كرد. خب به نظر شما خوانندگان محترم! آيا جمع‌آوري نكردن زباله مساله مهمي است كه ما بياييم توي روزنامه بنويسيم، و آن وقت درباره‌ي حق و حقوق كارگران و نگرفتن حقوق و يا به عبارت بهتر ندادن حقوق به آن ها چيزي نگوييم؟!
يا درباره‌ي تلاش‌هايي كه شهرداري چي‌ها در مورد ندادن حقوق به كارگران! ببخشيد، تلاش‌هايي كه شهرداري چي‌ها در گرفتن و يا تهيه حقوق كارگران مي‌كنند اما به نتيجه نمي‌رسد! مطلبي قلمي نكنيم!؟
البته، حل اين مشكلات آسان است! كافي است شهروندان زباله توليد نكنند. (هر چند كه اصولن توليد چيز خوبي است!) تا زباله جايي را به عفونت نكشد! در نتيجه كارگران شهرداري خود به خود بيكار مي‌شوند و اعتصابشان نيز محلي از اعراب پيدا نمي‌كند! اما اين طور هم درست نيست. شهروندان بايد توليدات زباله‌اي خود را افزايش دهند تا كارگران شهرداري ناني به كف آورند و هر طوري دلشان خواست بخورند.
اي بابا! ما را توي چه وادي‌ها و چه چيزهايي مي‌اندازند! يكي نيست بيايد و ما را نجات دهد!
 
 مار و عقرب!
 
اين بار عده‌اي از اهالي هادي‌آباد كه در آخر كوت عبدا… واقع شده است به وسيله‌ي نماينده‌ي شان طي تماس تلفني اعلام نگراني كرده‌اند.
در صورتي كه ما مي‌دانيم اصلن و ابدن جاي نگراني و گله و شكايت نيست. چون شهرداري و شهرداري چي ها به مناطق حاشيه نشين و نيز مناطق محروم شهرستان خيلي خيلي توجه مي‌كنند و جايي نمانده است كه از خدمات خالصانه و مجدانه و تلاشگرانه و زحمتكشانه و ملوكانه و چند نقطه نانه‌ي! شهرداري چي ها بهره نبرده باشد! حتي به گمانم شهرداري چي هاي ما به محلات و روستاهاي شهرهاي كشورهاي آسيايي و آفريقايي و اقيانوسيه‌اي هم خدمات داده اند! حالا چرا اين عزيزان مثل ديگر كارهاي انجام شده و انجام نشده و در دست انجام و چند نقطه به وسيله‌ي پول كه توي بوق يعني توي مطبوعات استاني و كشوري كرده بودند يعني توي جرايد چاپيده بودند، اين كار را نكردند، ما اطلاع مطلاعي نداريم و بايد از اين بابت از آن‌ها گله كرد كه چرا خدمات بي شائبه‌ي خود را در رسيدگي به اوضاع و احوال جهان (! )توي جرايد استاني و كشوري منعكس نمي كنيد تا تمام مردم با خبر شوند و در انتخابات بعدي شما، يعني شورايي را برگزينند.
و اما از هر چه بگذريم سخن اهالي‌ هادي‌آباد خوش تر است. اين عزيزان در تماس تلفني اظهار داشته‌اند: «در محله‌ي هادي آباد نظافت و بهداشت در حد صفر است. شهرداري هيچ نظارتي ندارد. وجود مار و عقرب در اين جا بيداد مي‌كند و از اين بابت مرگ و مير زياد است.»
خب، اين بود كلام عده‌اي از اهالي هادي آباد البته يك نفر از آن‌ها به نمايندگي اهالي تماس گرفت و ما هم اين مشكل اهالي راچاپ كرديم. به گمانم تا قبل از برگزاري انتخابات مشكل محله يا روستاي هادي آباد هم برطرف شود. چون، اصلن چون يا چرايش را ننويسم، بهتر است. از قديم هم گفته‌اند: چيزي كه عيان است، نياز به بيان نيست! راستي اين نيش لك ليوه، ببخشيد مار از ره چيست؟
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٢۸

   

«لك ليوه» «رو» پيدا كرد!!
 
“لك ليوه“ از در وارد مي شود و بدون گفتن سلام و شنيدن عليك السلام مي گويد: اين چه خيابونايي ست كه ما داريم؟
از پشت ميز بلند مي شوم و مي روم جلويش و مي گويم: عليك السلام لكي جون!
لك ليوه كه انگاري خجالت زده شده باشد، مي گويد: ببخش! از بس كه توي فكر مسايل و مشاكل و معاضل اين شهر مي رم، كله ام درد مي گيره و سلام ملام يادم مي ره!
مي گويم: نكنه تازگي ها شهردار شدي كه اين قدر به فكر امور شهري هستي؟!
لك ليوه مي گويد: مگه بايد شهردار بود؟! بالاخره يك انسانيم و احساس مسووليت مي كنيم. وقتي كه با مسايل و مشاكل مواجه مي شيم، بايد توي فكر بريم و براي اون ها يك راه حل و راهكار و يا چيز ميز و چند نقطه اي پيدا كنيم.
با نگاهي دانشمند اندر، لك ليوه كه به او مي اندازم، تا ته قضيه را مي خواند! اما براي اين حاليش كنم، مي گويم: اون هايي كه بايد راهكار و راه حل و چند نقطه ها پيدا كنند شما نيستي. شما بايد يك گوشه بنشيني و گذر عمر ببيني! چرا كه هيچ كجاي پياز نيستي!
لك ليوه كه انگاري حالش گرفته شده و دماغش كش آمده، مي گويد: يك بار نشد ما يه حرفي بزنيم و شما ايراد ميراد نگيري! ما از دست شما چه كنيم؟
مي گويم: مگه شما چند نفريد كه مي گويي ما چه كنيم؟ بگو چه كنم!
لك ليوه مي گويد: ببخش! در يك آن خودم رو شهردار در نظر گرفته بودم و حس مي كردم مسووليت شهر روي دوشم و بر گردنمه!
مي گويم: خوشم باشه! نكنه خواب ديدي؟ به هر روي، خير باشه!
لك ليوه كه انگاري از خواب بيدار شده باشد، مي گويد: چه خوابي؟ چه كشكي؟ چه پشمي؟!
حس كرده بودم. يعني اين كه، وقتي از خونه مي زنم بيرون و توي خيابون ها و مناطق و محلات و چند نقطه ها مي رم، حس مي كنم شهردارم.
سراپاي لك ليوه را ورانداز مي كنم و مي گويم: قيافه و تيپت به شهردارها نمي خوره! برو يك شغل ديگه براي خودت در نظر بگير و يا برو توي حس و حال يك شغل نون و آبدار ديگه!
لك ليوه با ناراحتي مي گويد: مگه من از شهرداران اين مملكت چه چيزي كمتر دارم؟!
مي گويم: چيزي كم مم نداري. مدرك نداري كه داري. تجربه نداري كه داري. تعهد نداري كه داري. تخصص مخصص نداري كه داري. تيپ نداري كه داري. محبوبيت نداري كه داري. منتها، يه چيز ميز نداري كه نمي تواني پيدا كني.
لك ليوه مي گويد: خب چه چيزي ندارم؟
مي گويم: رو!
لك ليوه مي گويد: خب. اين رو رو بايد از كجا تهيه كنم؟
براي بار دوم، نگاهي دانشمند اندر، لك ليوه اي به او مي اندازم و مي گويم: مگه رو هم پيدا كردنيه؟
لك ليوه مي گويد: مو پيدا مي كنم. تو نشونيش رو بده. مو دنبالش مي گردم.
الكي توي فكر مي روم. يعني اين كه خودم رو توي فكر و هپروت مي برم و بعد از لحظاتي مي گويم: يافتم! يافتم!
لك ليوه با خوشحالي، انگاري كه من گنج پيدا كرده باشم، مي گويد: ارشميدس جون چي يافتي؟ چي يافتي؟ زودي بگو كه طاقت ندارم.
من هم بدون معطلي سنگ پايي را كه جناب استاد قزويني از قزوين برام آورده بود، نشون مي دهم و مي گويم: بيا! تو اگه يك چنين چيزي داشته باشي، غم نخواهي داشت!
لك ليوه با ديدن سنگ پاي قزويني ما، حالش گرفته مي شود و راهش را مي كشد و مي رود.
دنبالش مي روم و مي گويم: كجا! بيا! مگه نمي خواي خودت رو نشون بدي تا انتخابت كنند!
اما لك ليوه رفت كه رفت! به گمانم هنوز هم دارد مي رود! بابا! يكي برود جلويش رو بگيرد. براي شهرداري جون مي دهد!
 
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٢٧

 

سال روز ميلاد مسعود پيامبر رحمت و آزادی

 و ولادت با سعادت امام جعفر صادق

 بر مسلمانان جهان مبارک باد

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٢٥

فرزند چهارم!
 
خوشم مي آيد از دولت خيلي خدمتگزار و نيز مجلس خيلي مردم دار كه لوايح و طرح ها و مصوباتشان حرف ندارند! هر چه به تصويب مي رسانند آن هم در دولت و يا مجلس، حاصل سال ها تلاش و كنكاش و جستجو و بررسي و تحقيق و پژوهش و نظرسنجي و چند نقطه است و به راحتي و بدون تفكر مي توان گفت كه مو لاي درزش نمي رود!
خب، بهتر است از مطلب كم كنم و بر مبلغ، ببخشيد از حاشيه روي كم كنم و بر متن بيفزايم! شما خوانندگان عزيز حتمن درباره ي تحريم فرزند چهارم خانواده ها چيزهايي شنيده ايد!
براي مثال اگر فرزند چهارم يك خانواده باشيد، نه دفترچه درماني به شما تعلق مي گيرد و نه كوپن خواروبار. البته مي توانيد (يعني پدر و مادر شما مي توانند) براي جناب عالي دفترچه آزاد بگيرند، اما از دفترچه دولتي خبري نيست. چرا كه مورد تاييد دولت خيلي خدمتگزار نيستيد. اگر فرزند اول يا دوم و يا سوم بوديد، قدمتان روي چشم دولتمردان بود اما حالا كه فرزند چهارم يا بالاتر يعني پنجم و ششم تا سيزدهم چهاردهم هستيد، بايد خواب دفترچه دولتي را ببينيد!
البته وارد معقولات نشويد كه ما چه گناهي كرده ايم كه فرزند چهارم و يا بالاتر شده ايم و چرا دولتمردان خيلي خدمتگزار و ديگر مسوولان بين شما فرق گذاشته اند و يا اينكه اين مملكت مال همه ايراني هاست و همه بايد از امكانات و داشته هاي آن استفاده كنند و فرضن هيچ كس در اين مملكت زرخيز گرسنه و تشنه نباشد و داشته ها بايد به عدالت بين همه تقسيم شود و از اين جور صحبت ها. ديگر خودتان بايد بدانيد كه اين چيزها براي نوشتن توي كتاب هاست و يا براي دادن شعار.
پدري كه در شناسنامه اش فرزندان زيادي ليست شده بود و تعداد بچه هايش فكر كنم از رقم ده هم بالاتر بود، نزدم آمد و گفت: مي خوام درباره ي دفترچه بيمه و كوپن خواروبار براي فرزند چهارم حرف بزنم. گفتم: بفرما.
گفت: آيا فرزند چهارم فردا سرباز اين مملكت نمي شود؟
گفتم: بله.
گفت: آيا در زمان جنگ، تير دشمن به سينه اش نمي خورد؟
گفتم: خدا نكند ولي ممكن است.
گفت: خب، حالا كه فرزند چهارم براي اين مملكت يعني براي كشورش از هر گونه تلاشي دريغ نمي كند، چرا دولت عدالت پرور ما بايد از دادن دفترچه بيمه و كوپن ارزاق به او خودداري كند؟!
مي خواستم چيزي بگويم ولي پاسخ منطقي برايش نداشتم. چرا كه تا حال به اين موضوع فكر نكرده بودم!
به گمانم دولت مردان ما نيز مثل من به اين مساله توجهي نكرده اند. چرا كه وقت آن ها خيلي ضيق است و دارند درباره ي مسايل مهم تري تصميم گيري مي كنند!
دفترچه بيمه و كوپن ارزاق عمومي صيغه اي است و چه به درد چه مي خورد؟!! مساله اصلي انرژي هسته اي است كه آن هم حق مسلم ماست. راستي از انرژي هسته اي به فرزند چهارم به بعد تعلق مي گيرد؟ يعني حق مسلم آن ها هم هست و يا اين كه مثل دفترچه بيمه و كوپن ارزاق از آن بي بهره اند؟
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٢٥

 

زندگی

نام ها را به دريا بريزيد

و بر دريا شيون نکنيد

که نام ها

از دل های دريايی

روشن می شوند

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٢٥

انگاري توي نيويورك زندگي مي كني؟!

مي گويم: چه خبر؟

بچه نفتون كه يك گوشه اي نشسته بود و به گمانم داشت درباره ي كمبود آب شهرستان يعني مسجدسليمان يا (M.I.S) فكر مي كرد برخاست و گفت: آقا! دست به دلم نگذار كه خونه!

مي گويم: نخستن كه بنده با شما نبودم، ديمن، با كاكانبو بودم. سيمن، حتمن مي خواهي درباره ي آب شهرت بگويي، نه؟

بچه نفتون كه انگاري حالش گرفته مي شود مي گويد: «اصلن ما نبوديم.» سپس راهش را مي گيرد و مي رود مي نشيند سرجايش و دوباره زانوي فكر در آغوش مي گيرد!

مي گويم: اي پيشكسوت جان! اي گل آقاي MIS چه خبر؟ بگو آن چه داري ز اهواز يا مسجدسليمان نشان!

بچه نفتون خوشحال مي شود و برمي خيزد و مي آيد و مي گويد: ( اي بابا چقدر فعل تو فعل شد!)

ديشب كه فردا مي شود پريشب! يعني دوشنبه شب ساعت يك شب يا يك صبح يا يك بامداد از همين دفتر روزان در امانيه به طرف كيانپارس حركت كردم تا بروم منزل يعني نزديكاي ملي راه اما وقتي كه به فلكه كيانپارس نزديك پاساژ «مرو» رسيدم ديدم راه را بسته از يك مامور راهنمايي سوال كرديم. جواب داد: راه بسته است!

من كه حالم گرفته شده بود گفتم: ببخشيد، چند وقته راه بسته؟ مامور گفت: «حدود يك ساعت» به ساعتم نگاه كردم. يك صبح را نشان مي داد. نيم نگاهي به راه كه به طرف پل كيانپارس يعني پل چهارم مي رفت كردم و به راننده گفتم برگرد از پل هفتم برويم. راننده هم اطاعت كرد و برگشت. در راه راننده گفت: « آقا! چرا اين هايي كه راه را بسته اند در همان فلكه هاي اول يا دوم و يا سوم كيانپارس از طريق پلاكارد و يا ماموري به رانندگان اطلاع نمي دهند و يا از طريق راديو و تلويزيون مردم را با خبر نمي كنند؟

من كه حالم گرفته شده بود فقط گفتم: چه مي دونم! شما جاي ما بوديد چه مي گفتيد؟

مي گويم: پس چرا يك جواب دندان شكن بهش ندادي؟

بچه نفتون مي گويد (البته با تعجب): به راننده؟!

مي گويم: پس به عمه ام؟! به راننده مي گفتي: مرد كتابي! فكر مي كني توي نيويورك رانندگي مي كني؟ اين جا اهواز است نه نيويورك.

بچه نفتون كه هنوز آثار تعجب در نگاهش موج مي زند مي گويد: آقا! به جاي دلداري راننده اين چه حرفيه كه مي زني؟!

مي گويم: من بودم اين حرف را زدم؟

بچه نفتون مي گويد: خير آقا! انگاري صدايي از بيرون دفتر به گوش رسيد!

مي گويم: آها! ما به اين چيزها عادت داريم. آنهايي كه عادت ندارند مي توانند بروند نيويورك! اتفاقن اين بار اصلن كي به كي نيست!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٢۳


تشنه ای مردم، او!

به خدا دیه خجالت ایکشم که درباره ی کمبود یا نبید یا نبود او یا آب در مسلیمون یا مسجدسلیمان چیزی بنویسم. اصلن بهتره مو به زبون فارسی یا پارسی بنویسم که شکر یا عسله.
شاید ایسا یا شما با لهجه ی شیرین بختیاری آشنا نباشین.
از صد سال پیش تا کنون - که نخستین چاه نفت در این شهرستان فوران کرد – تا کنون این شهرستان با معضل کمبود و گاهی نیز نبود آب مواجه است! چرا؟ نمی دانم!!
شاید مسوولان ذیربط و کم ربط خیلی دلسوز و کاری و تلاشگر و متعهد و متخصص و مردمی داشته ایم(!)
اگر به آن ها که دو کلاس سواد مواد دارند و یا این که بی سوادند اما با چند نفر نشست و برخاست کرده اند، بگویی : " وضعیت آب مسجدسلیمان چرا این گونه است؟ یعنی این که خراب است. و یا افتض. فکر می کنید چه می گویند؟
حتا اگر ندانند رودخانه کارون از 25 کیلومتری این شهرستان می گذرد و نیز سد شهید عباس پور در نزدیکی این شهرستان فعال است و یا از سد های کارون سه و کارون چهار نیز که در گوشه و اطراف مسجدسلیمان و ایذه قرار دارند چیزی ندانند، یک چیزی می گویند که دولتمردان ما عشق کنند!
در حقیقت ، خوزستان کلی سد دارد و پنج رودخانه درست و حسابی . درست نیست که مردمش تشنه لب باشند. راستی باید به کی یا چی و یا کجا شکایت کنیم؟!!
وقتی خبر هایی درباره ی انتقال آب کارون به رفسنجان – که نیاز به 500 کیلومتر لوله گذاری است – و یا خبر هایی در مورد انتقال آب دز به کویت و یا انتقال آب کارون به دیگر استان ها در رسانه های جمعی می خوانم و یا می بینم، انگاری نفسم می گیرد و دچار بیماری آسم می شوم!
حقیقتن، شنیدن و یا دیدن چنین خبر هایی ، نه تنها باعث تنگی نفس بنده – که موجب تنگی نفس همشهریانم و نیز کل خوزستانی های فداکار می شود.
شما وقتی همین دو روز پیش، در خبر ها بخوانید و یا بشنوید: " مسجدسلیمان مدت چهار روز آب نداشت" و یا شهروندان مسجدسلیمانی چهار روز بدون آب به سر بردند، چه احساسی پیدا می کنید؟
به گمانم کمترین واکنش شما، ابراز ناراحتی و نیز همدردی باشد. حتا اگر ایرانی نباشید.
راستی ! مسوولان خیلی خدمتگزار ذیربط و کم ربط ما در استان و نیز کشور چه می کنند؟
آیا وقتی که بدانند، مردم این شهرستان چهار روز بدون آب به سر برده اند، می توانند با خیال خوش آب زلال و تگری یا خنک بنوشند؟
ببخشید، نمی دانستم، این چیز ها توی گوش بعضی ها نمی رود و این عده، گوششان از این چیزا پر است.
چرا؟! چون، هر که به فکر خویشه / کوسه هم به فکر ریشه!
چون، کس نخارد پشت من / جز ناخن انگشت من.
ببخشید، مزاحم اوقات فراغت و یا استراحت و یا کاری و یا چند نقطه ای مسوولان خیلی خدمتگزار شدم!!
مسجد سلیمانی ها، اگر آب ندارند، حتمن(!) مشکل خودشان است!! خب، چند تا درخت پسته توی شهرشان بکارند دیگه!
اصلن بروند و از مسوولان کم خدمتگزار کویتی و یا چرا راه دور برویم، بروند و از مسوولان دلسوزرفسنجانی و یا قمی و یا کرمانی و یا اصفهانی و یا یزدی – که می خواهند از سر چشمه های دز و کارون آب برداشت کنند- خواهش(!) نمایند که به فکر آن ها هم باشند!!
در نهایت، بعد از آب رسانی به همه ی نقاط جهان و ایران ، به فکر مسجد سلیمانی ها هم خواهند بود. آن ها که از کره ماه نیامده اند!
اگر مسجد سلیمانی ها در خیلی از چیز ها جزو اولین ها و یا نخستین ها بودند و یا هنوز هستند، در زمینه ی بهره مندی از آب شرب، آن هم به صورت شبانه روزی، می توانند جزو آخرین ها و یا کلن، آخرین باشند!
بعد التحریر: برای دلگرم کردن مسجدسلیمانی ها ، این همشهریان خوبم، از مسوولان خیلی خدمتگزار، تقاضا دارم، حالا که پای عمل عده ای لنگ است، لااقل چند تا شعار آبدار و درست و حسابی و چند وعده ی توپ سرخرمنی سر بدهند، تا این غول بی آبی ، که در این شهر جا خوش کرده، دمش را بگذارد روی کولش و برود!! ها بوومی! مکث نکنید! همون پدرمی ست!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/۱٧



حبيب‌الله بهرامي:

اعمال سليقه های مختلف برابر است با ركود در نشر كتاب

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

از منظر يك روزنامه‌نگار اعمال عقايد مختلف و نظارت بيش‌ از حد بر نشر كتاب موجب ركود در صنعت چاپ شده است.
حبيب‌الله بهرامي در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان با يادآوري این اين نكته كه آمار كتاب هم از لحاظ تنوع در سوژه و هم از لحاظ شمارگان در دوران كنوني نسبت به دوران رياست جمهوري محمد خاتمي سیر نزولي داشته اظهار كرد:« سياست‌هاي محمود احمدي‌نژاد و وزارت ارشاد بازار كتاب را محدود خواهد كرد و نيز تاثير ناخوشايندي بر چاپ و نشر كتاب خواهد داشت. »
وي خاطرنشان كرد:«ايران كشوري با پیشینه ی فرهنگي كهن است و برخوردي اين چنين با صنعت چاپ و نشر شايسته‌ كشور با فرهنگ ايران نيست. »
بهرامي افزود: مسايلي كه با شرع مخالف هستند ، بايد در كتاب سانسور كرد و من با اين موضوع موافق‌ام ولي اكنون كتاب‌هايي سانسور مي‌شود كه مشكل خاصي ندارند و صرفا به دليل اين‌كه وزير ارشاد كنوني به جهت پيشينه‌ كاري خود به توليد كتاب انتقاداتي داشت و یا با سوژه‌هايي كه مد نظر او نبود مخالف بود ، سانسور مي‌شوند. »
اين نویسنده و شاعر تصريح كرد:« كتاب‌هاي ما اجازه‌ چاپ ندارند و اگر اجازه‌ چاپ داده شود، اجازه‌ توزيع ندارند و اين بيان‌گر برخورد سليقه‌اي است. »
وي تاكيد كرد:« اين موضوع باعث از بين رفتن علاقه‌ نويسنده‌ مي‌شود و اثر خود را بر چاپ كتاب در آينده خواهد گذاشت . در هر صورت ، من آينده‌ خوبي را براي كتاب و صنعت چاپ پيش‌بيني نمي‌كنم.

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/۱٧

ارتباط شب هاي برره با طرح تثبيت قيمت ها

يادم مي آيد از قديم مي گفتند: دولت دست روي هر چي بگذارد افزايش قيمت پيدا مي كند. لذا تاكيد مي شد كه دولت در بعضي امور وارد نشود يعني اينكه از سبد حمايتي و چندنقطه اي خود اين امور را خارج كند و بيندازد توي سبد خصوصي يا تعاوني و يا چند نقطه!
بگذريم از اين كه در جريان دولتي و خصوصي و آزاد شدن و يا دوباره دولتي شدن و سه باره خصوصي شدن عده اي متضرر مي‌شدند و عده اي هم سود كلاني مي بردند و با دمشان گردو مي شكستند! شايد هم اين مافياها و مفسدان اقتصادي كه اين روزها در سايت هاي خبري و بعضي از روزنامه ها به چشم مي خورند، از همين سبدها پياده و سوار شده باشند!
ما كه حقيقتن در اين خصوص گيج و منگ شده ايم و اصلن نمي دانيم كي به كي هست! هر كس يك ساز مي نوازد. اين سازها هم انگاري به گوش آدم ها خوش مي رسد! شايد آواز اين ساز و دهل ها از دور به گوش مي رسد، كه خوش به گوش مي رسد!
اصلن بگذار برسد. يعني شما فكر مي كنيد ما از آواز و دهل خوشمان نمي آيد؟!
اتفاقن خيلي هم خوشمان مي آيد. حتي ما بي ساز هم حركات موزون انجام مي دهيم. البته حركاتي كه بيشتر شبيه به حركات «برره» اي ها است!
اسم «برره» آمد يادم افتاده به آروغ هايي كه مهران مديري در شب هاي «برره» مي زند! و هيچ صداي اعتراضي هم به گوش نمي رسد و كسي نمي گويد كه آه! حالم به هم خورد! اين جماعت برره دوست آن چنان محو و خيره ي اين سريال مي شوند و آن چنان به آروغ ها گوش مي دهند و نگاه مي كنند كه آدم وا مي ماند كه آيا اين بينندگان شب هاي برره همان هايي نيستند كه وقتي بچه نفتون به خاطر رودل كردن آروغ مي زد، صد تا بد و بيراه به او مي گفتند؟!
عجب دنيايي است! كارهايي كه توي تلويزيون انجام مي شود خوب است و كسي ايراد نمي گيرد اما همان كارها اگر در سطح جامعه انجام بگيرد، بد است و كسي كه اين كارها را كرده بايد لعن و نفرين شود!
اي بابا! ما رو بگو كه مي خواستيم درباره ي طرح تثبيت قيمت ها بنويسيم، يك مرتبه سر از شب هاي برره درآورديم!
شايد هم صحبت هاي محمدرضا تابش يكي از نمايندگان اصلاح طلب مجلس هفتم بي ارتباط با شب هاي برره نباشد!
اين جناب نماينده مي گويد: «طرح تثبيت قيمت ها كه برخي آن را هنوز بزرگترين تصميم و دستاورد اقتصادي مجلس هفتم مي خوانند، افسانه اي بيش نيست و در خوش بينانه ترين صورت، ترفندي بود انتخاباتي. اين تصميم نه دردي از حاجتمندي را دوا كرد، نه سفره اي را رنگين و نه دلي را براي مدتي شاد، بلكه عملاً‌ هزار و 500 ميليارد تومان از كيسه‌ي ملت را بر باد داد.
در اين خصوص بچه نفتون كه در طرح تثبيت قيمت ها جيب هايش چون بانك شده!! مي گويد: «اتفاقن اين طرح خيلي خيلي باحال بود!! درسته كه اين طرح براي تثبيت قيمت ها بود تا حاجتمندان و خريداران نيازمند و دل غمگين ها و سفره نداران به نان و نوايي برسند و بتوانند مدتي (شايد هم تا آخر عمر!!) حال كنند، اما اگر اين گونه نشد كه ارتباطي با مسوولان ندارد.
اين حاجتمندان و نيازمندان بودند كه نتوانستند از اين خوان نعمت لقمه اي برگيرند! خب، اگر اين عزيزان (محرومان و فقيران و بي چيزان و نداران) نتوانستند استفاده كنند، بعضي ها كه توانستند و حسابي خوردند و چند نقطه كردند! خب نوش جانشان!
ضمنن ملت كيسه اي ندارد كه پولي بخواهد از اين كيسه بر باد رود! اگر پولي بر باد رفته از جيب خوش خورندگان بوده است و لاغير! شيطان مي گويد به مهران مديري بگويم: به اندازه ي چندنقطه هاي خورده شده، آروغ بزند! تا خورندگان سردلشان صاف شود!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/۱٦


چه می کنه اين زلزله!


سلام عزيزان! از اينکه چند روزی به روز نبودم از شما معذرت می خوام. يه ويروس جاسوسی يا نرم افزار جاسوسی اومده بود توی رايانه ام و ويندوز رو درب و داغون کرده بود.چون می خواست اطلاعات و کيهان! رايانه ام رو برای فرشتنده ی اين ويروس بفرستد که من يا مو! ترتيب ويندوز رو دادم و اون رو عوض کردم.


صمنن در ساعت ۲۰/۱ يک زلزله يا زمين لرزه ی نسبتن شديدی اهواز يعنی زير پايمان رو لرزاند. بی خيال! نماز آیات می خوانيم و به کارمون می رسيم.





نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٤


قدردانی از شما عزيزان


سلام. يک بار ديگر سال نو را به همه ی ايرانيان در سراسر جهان تبريک می گويم. اميدوارم که در سال جديد خوش و سلامت باشند و دنيا به کامشان باشد.


در طول يک ماه گذشته دوستان عزيزی محبت کردند و از وبلاگ اين حقير بازديد کردند که جا دارد از همين تريبون از استادان و بزرگوارانی که از ايران - آمريکا-هلند-کانادا-سوئد-آلمان-فرانسه-امارات متحده ی عربی-يونان-انگلستان-لهستان-دانمارک-اکراين-مجارستان و ديگر نقاط جهان ميهمان قلب من بودند ، تشکر و سپاسگزاری نمايم. موفق و منصور باشيد.





نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٤

 

قطاركه بالا سرم پر ز شعاره آخي!

 

«قطاركه بالا سرم پر ز شعاره آخي پر ز شعاره آخي! دايه دايه قطار اُويد.

قطاركه پر ز شعار بيد! آخي، پر ز شعار بيد!»

عجب! آقا جان! اينجا روزانه نه صدا و سيما، اين پر ز شعار بيد يا بود چي چي بود يا بيد كه گوش هاي ما رو به صدا درآوردي؟!

بچه نفتون رو به من مي كند و مي گويد: دل فراخ زاده جان! اين ترانه، ببخشيد، سرود بود كه ما خوانديم.

مي گويم: شما چند نقطه فرمودي كه خواندي! شما فكر مي كني صدات خوبه يا آوازت و يا خوشگلي؟!

بچه نفتون در حالي كه حالش گرفته شده مي گويد: مگه نشنيدي كه صدام چه غوغايي كرده؟!

مي گويم: من فقط مي دانم «آواز بچه شنيدن از دور خوش است» و «ميازار موري كه دانه كش است»

بچه نفتون كه از ضرب المثل ها و متل ها و چندنقطه هاي ما حال و احوالش دگرگون شده است، با ترش رويي كه با هزار من عسل هم نمي شود نگاهش كرد، چه رسد به اينكه بخواهي مزه مزه اش كني! مي گويد: ما رو بگو كه داشتيم تمرين خوانندگي مي كرديم كه مطبوعات را رها كنيم و برويم خواننده شويم!

مي گويم: آن وقت خواننده ها بايد كجا بردند؟! مرد هندسه اي! كي گولت زده و گفته كه صدايت خوب است. شما به جاي اينكه سراغ خوانندگي بروي، بنشين و مثل بعضي از مسوولان، دادن شعار و وعده هاي سرخرمني را تمرين كن كه در آينده نزديك خيلي به دردت مي خورد!

بچه نفتون از شنيدن حرف هاي ما يكه شايد هم دوكه و يا اصلن هركه مي خورد! و مي گويد: اي بابا! تمرين خوانندگي كجا و تمرين دادن شعار و وعده هاي صد تا يه غاز كجا؟!

مي گويم: اين شعار دادن ها كه بهتره و مردم را زودتر به خودت جذب مي كني. در صورتي كه تا بخواهي پلك بزني، صدها نفر تقاضاي خوانندگي و پر كردن نوار سي دي و دي وي دي و چند نقطه داده اند و بايد بروي توي صف بايستي تا بتواني مجوز نوار و سي دي بگيري. اما براي دادن و يا خواندن شعار و وعده كه مجوز نمي خواهد، به راحتي مي تواني پشت تريبون، جلوي تريبون، توي خانه، توي محل كار و توي دفتر روزنامه و خيابان و بيابان بايستي و شعار بدهي. به خصوص شعارهايي كه باعث گرمي دل هاي شهروندان مي شود. مردم را گذاشتن سر كار واقعن هنر است و تو هم استعداد خوبي داري. انگاري از كوچكي مسوول بودي و ما نمي دانستيم!

بچه نفتون كه انگاري گيج شده است، مي گويد: حالا بايد درباره ي چي شعار بدهيم؟!

مي گويم: حالا شدي يك بچه ي حرف شنو. شما كافي است كه چند كلامي درباره ي قطار شعاري سخن بگويي. چرا كه درباره ي اين موضوع خيلي كم سخن گفته شده و مردم نياز مبرم دارند كه در اين زمينه اطلاعات كسب كنند.

بچه نفتون مي گويد: حالا اين قطار شعاري چي هست؟

با تعجب مي گويم: اي بابا! ما فكر مي كرديم تو تا حال دو ريالي ات افتاده اما مي بينم نيفتاده و به گمانم كج كجه!

بچه نفتون مي گويد: ولي من كه دو ريالي ندارم!

در حالي كه سرم را تكان مي دهم ( البته به عنوان تاسف) مي گويم: بابا جان منظورمان همان قطار شهري است، اما از آنجا كه قرار بود عمليات اجرايي آن اردي بهشت آ‎غاز شود و نشد، لذا قطار شهري تبديل به قطار شعاري شد و تا مسوولان در اين باره شعار ندهند به گمانم راه نخواهد افتاد! و چه كسي بهتر از شما كه شعار بدهد تا اين قطار راه بيفتد آخه همين روزنامه خودمان نوشته بود كه دو ماه ديگر قطار شهري مشهد راه مي افتد. خب چرا ما هم قطار شعاري خودمان را راه نيندازيم؟!

آنها اگر پز بدهند و بگويند ما قطار شهري داريم، ما هم با افتخار مي گوييم كه ما هم قطار شعاري داريم! كي به كيه!

بچه نفتون مي گويد: خب درباره ي اين قطار شعاري چه بايد بگويم؟

مي گويم: تو چيزي نمي خواهد بگويي، فقط ما يك بار ديگر مي رويم و ديوار دانشگاه را خراب مي كنيم و اگر مسوولان دانشگاه و يا استادان و دانشجويان اعتراض كردند مي گوييم كه تقصير قطار شهري مشهد است، كي به كيه!

بچه نفتون كه انگاري هنوز از گيجي درنيامده مي گويد: من كه گيج شده ام!

مي گويم: من هم همين طور!

بچه نفتون مي گويد: حالا چه كنيم؟

مي گويم: هيچ ! تا شما مسووليت قطار شعاري را بر عهده نگيري و چند تا شعار ندهي، اوضاع مساعد نمي شود!!

بچه نفتون قبول مي كند و شروع مي كند به سر دادن وعده و شعار اما من صحنه را ترك مي كنم و مي روم پي كارم. شما هم برويد پي كارتان كه از اين شعارها وعده هاي امثال بچه نفتون نه بخاري برمي خيزد و نه صدايي كه ما را ياد قطار بيندازد!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۱/٤

 

يعني مرسي!!

 

بعضي وقت ها حرف هايي مي شنوم و يا مي خوانم كه توي كتم نمي رود كه قبول كنم.

كدوم حرف ها؟ بعضي حرف ها ديگه! مثل همين تيتر«نبود جاده كمربندي، عامل تصادف»

مي گويم: دل گپ  زاده جان! به نظر شما نبود جاده كمربندي، عامل تصادف مي شود؟

دل گپ زاده مي گويد: آره قربانت گردم! جاده كمربندي  خيلي مهم است. اگر جاده داشته باشيم خب ديگه خودروهاي سنگين توي شهر نمي آيند و ترافيك ايجاد نمي كنند و هكذا تصادف!

مي گويم: ولي من خلاف عقيده تو رو دارم.

دل گپ زاده با بي خيالي مي گويد: وقتي كه جناب عالي هميشه ساز مخالف مي نوازي، چنين انتظاري از شما طبيعي است و نبايد تعجب كرد!

مي گويم: اين جوري كه شنيده ام «روزانه دو هزار دستگاه كاميون از شهر اهواز عبور مي كنند».

دل گپ زاده مي گويد: پس شبانه چند خودرو عبور مي كند؟

مي گويم: تو چه كار شبانه داري؟ همين روزانه را بچسب، كافيه!

مي گويد: به نظر جناب عالي حالا چه كار بايد كرد كه تصادف رخ ندهد؟

مي گويم: اگر نظر مرا مي خواهي، بايد ابتدا يك متر  جاده ي استاندارد پيدا كنيم تا بتوانيم  توي اين يك متر عبور و مرور كنيم.

دل گپ زاده با تعجب مي گويد: اين همه جاده توي خوزستان و اهواز، آن وقت يك مترش استاندار نيست؟!

مي گويم: بي سواد جان! استاندار يا فرماندار و يا شهردار و يا مدير كل راه و ترابري و يا معاون عمراني نه! بلكه استاندارد.

مي گويد: خب همون استاندارد! مگه چه فرقي مي كند؟!  فقط يك حرف «دال» كم گفتم!

مي گويم: اتفاقن مسوولان ذيربط استان هم در هنگام ساخت جاده فقط حرف «نون» را در نظر نگرفتند، در غير اين صورت همه كاري انجام داده اند!!

مي گويد: منظورت چيه؟ «نون» خيلي چيزها معني مي دهد! يعني اينكه نون توش بوده يا نبوده يا چند نقطه!؟

مي گويم: چند نقطه جان! منظورم از «نون» نه آن نوني است كه توي سفره و نانوايي ها و مغازه هاي فروش نان بسته بندي پيدا مي شود! منظورم حرف نون كلمه ي نظارت است! كه نون اش افتاده و شده «ظارت»!

مي گويد: «ظارت» ديگه چيه؟!

مي گويم:  مگه مسوولان ذيربط مي دانند ظارت  چيه كه من بدانم؟!

مي گويد: من كه چيزي نفهميدم!

مي گويم: خب مسوولان ذيربط نيز هنگام ساخت جاده توسط پيمانكاران و چندنقطه داران نظارتي نداشتند. اگر داشتند كه جناب استاندار يك متر جاده استاندارد پيدا مي كرد.

مي گويد: البته جناب استاندار منظورش به جز جاده،  خيابان هم بود.

مي گويم: اون كه  نيم مترش هم پيدا نمي شود چه رسد به يك مترش!

مي گويد: خب  حالا چه بايد كرد؟

مي گويم: هيچي! بايد رفت و ديوار  دانشگاه را خراب كرد تا لااقل بتوان يك متر خيابان استاندارد ساخت!

مي گويد: باز كه رفتي سراغ امور گذشته. بيا بيرون!

مي گويم: باشه! فقط به خاطر تو!

مي گويد: آخر درباره «نبود جاده كمربندي، عامل تصادف» به نتيجه نرسيديم.

مي گويم: مگه ديگران به نتيجه رسيدند كه ما نرسيديم؟!

مي گويد: حالا چه بايد كرد. يك راهنمايي بفرما!

مي گويم: هيچ! بايد دست روي دست گذاشت و درباره ي مسايل و مشكلات استان حرف زد و شعار داد و هكذا وعده!

مي گويد: پس بگو كي به كيه، نه؟

مي گويم: يعني مرسي!!

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :