بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۳٠

 

اين وبلاگ به دليل اشکال فعلن تعطيله

لطفن به وبلاگ ديگر اين بزرگ(!) يعنی

bmis.persianblog.ir مراجعه فرماييد.

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۳٠

 

قابل توجه عزيزان خواننده

باتوجه به اين که وبلاگ بازی در آورده و به عبارت بهتر اشکال پيدا

کرده لطفن فقط از طريق

  misb.persianblog.ir

وارد وبلاگ شويد. ممنون و بدرود.

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢٩

 

لك ليوه در تركيه!

 

قبلن براتون نوشتم كه اگه خوانندگان عزيز به ما بگن كه ادامه ي لك ليوه در تركيه را خواهان اند ما مجبوريم اين سفرنامه كذايي را ادامه بديم. خب‏، حالا به نظر شما، خوانندگان چه كردند؟

آقا! يه چيزي من مي گم و يه چيزي شما مي شنويد! بعضي از اين خوانندگان و نيز نوازندگان! كچل مان كردند! آن قدر با ما تماس گرفتند و تقاضا كردند كه مجبور شديم دوباره از لك ليوه خواهش كنيم كه سفرنامه اش رو ادامه بدهد. او هم كه از خداش بود و در حقيقت مثل يه كور كه از خدا جز دو چشم بينا چيز ديگري نمي خواد، شروع كرد از توجه خوانندگان به اين سفرنامه و نيز كسب تجربه و از اين جور چند نقطه ها كه ما ديگه حالمون داشت دگرگون مي شد! حيف كه خوانندگان ما از جمله همين موسي قزويني از لك ليوه خواستن كه اين سفرنامه دوباره ادامه يابد در غير اين صورت محال ممكن بود كه بخواهيم دوباره اين چند نقطه ها را چاپ كنيم.

 خب، ديگه از متن كم كنيم و بر چند نقطه هاي لك ليوه بيفزاييم! يعني اينكه نوشتار اين لكي جون را ادامه دهيم. كي به كيه!

اينك ادامه  ماجرا (البته از زبان لك ليوه)

شام كه تمام شد. بلافاصله از روي ميز شام بلند شديم و همانجور كه يه گوشه از كتم توي شلوارم بود و به خود و ديگران وانمود مي كرديم كه آخرين مد اروپايي است! از رستوران بين راهي زديم بيرون. شاهرخ گفت: لكي! بريم كمي قدم بزنيم و هواي خنك بخوريم يا بريم توي اتوبوس بنشينيم؟!

گفتم: ابتدا برويم يه گوشه و ما از توي آخرين مد بياييم بيرون كه حسابي آبرومان رفت!

شاهرخ گفت: خب، همين جا كتت رو از توي شلوارت بيار بيرون. اين كه كاري نداره.

گفتم: براي تو كاري نداره! مرد حسابي! تيپمون به هم مي خوره. بايد يه جاي خلوتي بريم كه درست و حسابي پيراهنمون هم كه خلشته پلشته شده و كلن كل تيپ مون رو صاف و صوف كنيم!

 شاهرخ گفت: اي بابا! چقد سخت مي گيري. همين جا لباست رو درست كن انگاري مي خواي بري خواستگاري كه اين قدر سخت مي گيري!

گفتم: شايد! مگه فقط براي خواستگاري بايد به خودت برسي. بالاخره توي اتوبوس كلي زن و مرد و دختر و پسر و پير و جوان و بچه مچه هست. بايد تيپ باشي كه دو نفر نگات كنن.

شاهرخ كه از  حرف هاي من تعجب كرده بود، گفت: لكي!

گفتم: بله

گفت: اين خودتي؟!

گفتم! پس كي مي خواي باشه! نكنه فكر مي كني با «بوش» و يا كسي ديگه اي طرفي؟! (حالا اگه اون موقع «بوش» نبود، به من مربوط نيست!! مي‌خواست باشه!)

شاهرخ گفت: اگه درست نمي شناختمت فكر مي كردم يه كس ديگه اي اومده توي جلدت و داره با من حرف مي زنه!

گفت: مگه چي گفتم: بجز اين كه مي خوام تيپم درست باشه و همه روي من حساب كنند!

شاهرخ گفت! كه چه طور بشه؟! تازه مگه تو ماشين حسابي كه رويت حساب كنن؟!

گفتم: حالا هر چي ! اصلن چرا اين قدر با من بحث مي كني؟! انگاري تو هووم هستي!

شاهرخ گفت: هووم يعني چه؟

گفتم: هيچي! من كه رفتم يه گوشه ي دنجي گير بيارم و خودم رو درست و خوس تيپ كنم.

شاهرخ كه انگاري به يك كشف جديد رسيده باشه، گفت: يافتم! يافتم!

گفتم: چي يافتي؟ لنگ حموم يا سنگ پا قزوين؟!

گفت: اي بابا! اين كه تو كجا بري كه  حسابي لباسات رو درست كني.

گفتم: كجا؟

گفت: توي حسابداري صدام! منظورم توي دستشويي!

نگاهي عاقل اندر ليوه اي به شاهرخ كردم و گفتم: اين همه جا رفتي سراغ دستشويي؟

تازه پول خردهم كه ندارم به اين دستشويي دار بدم. همونجا ممكنه يقه ي منو بگيره و پول بخواد اون وقت منم يقه اش رو بگيرم و دوباره وضع تيپ ام خراب بشه!

شاهرخ گفت: پس چه كارت كنم؟! مي گم همين جا لباسا تو درست كن مي گي نمي شه.

مي گم برو توي دستشويي مي گي پول خرد ندارم.

اصلن همين جوري چه اشكال داره. مگه خودت نگفتي كه مد روزه؟! خب با همين تيپ تا خود استانبول سركن، شايد بعضي از اين مسافرا هم به تيپ تو دراومدن كي به كيه!

با خودم فكر كردم، اين شاهرخ هم پر بيراه نمي گه؟! بالاخره اگه ما مدهاي جديدي را كشف(!) نكنيم و به جامعه ارايه نديم، كي مي خواد اين كارو بكنه؟! نمي شه كه، ديگرون براي ما مد كشف كنن و ما از مدهاي اونا پيروي كنيم.

شاهرخ گفت: چي داري به خودت مي گي؟! حالت خوبه؟!

از دايره افكار مدي بيرون آمدم و گفتم: خوبه خوبه!

شاهرخ گفت: بريم توي اتوبوس، همه سوار شدن بجز ما. راننده هم داره مي ره كه سوار شه.

من و شاهرخ به طرف اتوبوس رفتيم. از پله ها كه بالا رفتم و داخل اتوبوس شدم، بيشتر مسافرا شروع كردن به ورانداز كردن من! انگاري كه از تيپ جديد من خوششون اومده بود! شايد هم از تعجب داشتند شاخ درمي آوردند! من كه اصلن محلشون نذاشتم و يه راست رفتم و روي صندلي نشستم. شاهرخ هم اومد كنارم نشست، راننده بعد از ورانداز كردن مسافران و صندلي ها گفت: كسي بغل دستش خالي نيست؟! همه اومدن؟

اما صدايي از كسي بلند نشد. راننده كه مطمئن بود همه سوار شده اند، نشست و راه افتاد. من هم كه بعد از صرف غذا جز خواب چيز ديگه اي نمي شناسم! چشمام رو بستم و به شاهرخ هم شب بخير گفتم. اصلن به شما خوانندگان نيز شب بخير مي گم. چون كه خوابم مي ياد. شما هم برويد بخوابيد. كي به كيه. تا فردا بدرود و خدا نگهدار.

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢۸

 

قربون گرانی(!)

ز دستانت گرانی داد و بيداد

که شندرغاز جيبم رفته بر باد

خداوندا دلم را سبز گردان

در اين بازار هردمبيل آزاد

لطفن با دانش گاه آزاد اشتباه نگيريد!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢۸

 

با سلام خدمت استادان و سروران ارجمند

از اين که بخش نهم سفرنامه کذايی لک ليوه به ترکيه از قلم و يا مخ نصفه نيمه اين موجود

  افتاد ، من به جای او از شما پوزش می طلبم. ان شا ا... اين بخش جا

مانده را روز جمعه براتون در وبلاگ می گذارم. ok?!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢۸

 

" لک ليوه " در ترکيه!

پريروز براتون نوشتم كه در يكي  از رستوران‌هاي بين راهي تركيه شام خورديم و من با تيپ جديد (يعني كت درون شلوار) به داخل اتوبوس رفتم و توجه همه را جلب كردم. چه كنيم ديگه، معروفي هم عالمي داره!
من در كنار شاهرخ نشستم و چشمام رو بستم. چرا كه بعد از خوردن غذا نمي‌توانم بيدار بمانم.
اينك ادامه‌ي ماجرا:
«رحيم شيكاگو» گفت: بچه‌ها بريم پهلوي «نورمحمد».
گفتم: ها! چه خبره؟
«جانگير چنوي» خنديد و گفت: بچه براش شده.
با شنيدن اين جمله همه زدند زير خنده. چرا؟ چون يك ماه پيش« نورمحمد» بچه‌دار شده بود و تا الان هم 30 بار بچه‌ها رفته بودند و شيريني اين بچه رو خورده بودند، اما روز از نو و شيريني از نو!
گفتم: درست نيست، بگرديم ببينم ديگه كي بچه‌دار شده، بريم سراغ او.
«پرويز گردن» گفت: يعني اين قدر بيكاريم كه بگرديم دنبال كسي كه بچه‌دار شده؟ تو هم حال داري. مرد حسابي! ما نقدمان رو ول كنيم، اون وقت نسيه را بچسبيم. همين «نورمحمد» هنوز هم جا داره، تازه 10 روز ديگه هم مي‌تونيم بريم و شيريني بخوريم.
«رحيم سياه» گفت: من كه موافقم. «رسول دمپايي» برادر «رحيم سياه» هم بله رو گفت. «علي بلوكي» هم سرش رو به علامت موافقت پايين آورد. «پرويز پاخل» هم حرفي نداشت. «اردشير غوله» كه از خداش بود،« ايرج مزه» هم كه برادر «اردشير» بود، راضي بود.« فاضل تركه‌اي» كه زياد با ما نمي‌پريد بي خيال بود و همواره دنبال مغازه‌اي براي كسب و كار مي‌گشت. بعضي از بچه‌ها هم كه نبودند بنابراين حق با موافقان بود و ما به طرف مغازه‌ي نورمحمد حركت كرديم.
توي راه به بچه‌ها گفتم: بچه‌ها! جون هر كي دوست داريد، بيشتر از يك شيريني برنداريد. درست نيست.
«اردشير» غوله گفت: من بجز شيريني بستني هم مي‌خوام.
گفتم: خب تو بستني بخور.
«رحيم سياه» هم گفت: من بستني مي‌خورم.
«رحيم شيكاگو» گفت: مثل اينكه خونه‌ي خاله است، كه هر كدامتون هوس يه چيز كرده‌ايد؟ بابا! داريم مي‌ريم مغازه‌ي «نورمحمد» كه يك ماه پيش بچه‌دار شده و تا حالا صد بار شيريني خورده‌ايم.
با تعجب نگاهي به «رحيم شيكاگو»‘ كردم و گفتم:‌ ها. رحيم! از كي تو مخالف شدي؟ تو كه راضي بودي بريم شيريني بخوريم.
«رحيم شيكاگو» گفت: من گفتم بريم پهلوي« نورمحمد» ،‌ نگفتم كه بريم شيريني بخوريم.
گفتم: حالا هرچه. بالاخره فنگش رو تو انداختي. حالا هم تاوانش رو بده.
انتظار داشتم كه كه «رحيم شيكاگو» بگه، به من چه! كه هم ديدم و هم شنيدم با خيال راحت و خونسرد گفت: باشه،‌ با من.
بچه‌ها با شنيدن اين جمله‌ي تاريخي كه تا حال از دهان «رحيم» بيرون نيامده بود،‌ هورا كشيدند و كف زدند.
گفتم: بچه‌ها! يواش! چه خبرتونه. همه‌ي مردم دارند ما رو نگاه مي‌كنن. فكر نمي‌كنين درباره‌ي ما چه مي‌گن؟‌
«رسول» دمپايي گفت: فوقش بگن چه بچه‌هاي بي‌ادبي!
«احمد كندر» كه به تازگي به جمع ما پيوسته بود، گفت: به احتمال زياد مي‌گن چه بچه‌هاي باحالي!
لامصبا! انگاري بمب خنده هستند. چرا كه با شنيدن اين حرف «احمد كندر» دوباره صداي خنده‌ي بچه‌ها فضاي اطراف و دور و بر را فرا گرفت. من كه حسابي حالم گرفته شده بود و داشتم آب مي‌شدم و مي‌رفتم توي زمين، چرا كه بيشتر اهالي روي من ، حساب كرده‌ بودند. يعني اينكه بنده به عنوان يك روزنامه‌نگار حرفه‌اي معروف بودم. حالا با اين باند عقرب چه مي‌خواستم، خودم هم نمي‌دانستم. شايد به خاطر صفا و سالم بودن آنها بود. اگرچه بعضي وقت‌ها شلوغ مي‌كردند،‌ اما ته دلشون هيچ چيز نبود و بچه‌هاي درستي بودند.
گفتم: بچه‌ها! جون «افشار» يواش‌تر بخنديد. آبرومان رفت.
«علي فنگي» گفت: اين همه آدم، چرا جون «افشار» رو مي‌خوري؟
گفتم: آخه قدش از همه كوتاه‌تره.
«پرويز پاخل» گفت: بگو كه نصفش هم زير زمينه!
«پرويز گردل» هم گفت: ولي «رحيم شيكاگو» از همه‌مون كوتاه قدتره!
«رحيم شيكاگو» بلافاصله گفت:‌ دلت بايد پت و پهن و بلند باشه و پيشوني،‌ نه قد! تيرچراغ برق هم بلنده.
«رسول دمپايي» گفت: تيرچراغ برق روشنايي مي‌ده، تو چي مي‌دي؟
«رحيم شيكاگو» گفت: من مثل اينكه مي‌خوام براتون شيريني و بستني بخرم.
«رسول» گفت: راست مي‌گي، يادم رفته بود. بچه‌ها براي «رحيم شيكاگو» يك دست حسابي بزنيد.
گفتم: بچه‌ها جون من دست مستي نزنيد. مگه نمي‌بينيد انگشت‌نما شده‌ايم. اصلن اجتماع بيش از 3 نفر ممنوعه ولي ما كه بيش از 10 نفريم . حسابي تابلو شديم. بچه‌ها 3 تا 3  با هم حركت كنيد. اين جوري فكر كنم بهتر باشه.
«فاضل تركه‌اي» گفت:‌حالا انگاري مي‌خوايم چند كيلومتر پياده‌روي كنيم.
گفتم: حالا هر چي! مگه نمي‌بيني زير نگاه مردم قرار گرفته‌ايم.
«علي بلوكي» نيم نگاهي به اطراف انداخت و گفت: من كه كسي رو نمي‌بينم نگاهمون كنه.
بچه‌ها زودتر بريم كه« نورمحمد» منتظرمونه.
 بچه‌ها انگاري كه مي خواستند توي مسابقه دو ماراتن شركت كنند در يك چشم به هم زدن خودشون رو به مغازه‌ي نورمحمد رساندند.
«نورمحمد» تا بچه‌ها رو ديد جا خورد و گفت: ها! اومدين كي رو غارت كنين؟
«ايرج غوله» گفت: خب معلومه، تو رو! اين كه پرسيدن نداره!
بچه‌ها زدند زير خنده و خود «نورمحمد» هم خنده‌اش گرفت .
گفتم :‌ «نورمحمد!» ببين بچه‌ها چي مي‌خوان! اين دفعه پاي حساب بچه‌دار شدنت نمي‌‌ذاريم و خودمون پولش رو مي‌ديم.
«نورمحمد» خنديد و گفت: تا حالا 30 بار شيريني بچه‌دار شدنم رو بهتون دادم. اين بار هم ولخرجي نكنيد و مهمون من باشيد!!
گفتم: نه جون تو! اصلن نمي‌شه. «رحيم شيكاگو» مي‌خواد حساب كنه.
بچه‌ها يكي يكي شيريني‌ها و بستني‌ها را گرفتند و مشغول خوردن شدند. بعضي‌ها اومدن بيرون مغازه چون مغازه جاي اين همه بروبچ رو نداشت.
من هم يك بستني قيفي گرفتم و آمدم به آن گازي بزنم كه دستي رو شانه‌ام خورد و تكانم داد.
تا اومدم برگردم دستي توي سرم خورد و گفتم: آخ!
چشمام رو كه باز كردم ديدم اتوبوس ايستاده و همه دارند پياده مي‌شوند. «شاهرخ» گفت: رسيديم.
گفتم: بستني من چي شد. روي لباسام كه نيفتاد.
«شاهرخ» گفت: بستني كجا بود؟ نكنه باز هم رفته بودي توي زيتون.
گفتم:‌ اتفاقن امشب هم اون جا بودم.
«شاهرخ» گفت: فعلن پياده شو كه رسيديم. چقدر هم ماشاءا.. خوابيدي. حال كردي ها!
خب، انگاري وقت پياده شدنه . تا من پياده مي‌شم، شما خوانندگان عزيز هم برويد به كارهاي ديگرتون برسيد. فعلن بدرود و خدانگهدار.
ادامه دارد
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢٤


«لك ليوه» تهديد شد!!



در پي جمع و جور كردن و يا بستن دلتنگي هاي «لك ليوه» و يا سفرنامه‌ي كذايي «لك ليوه در تركيه» عده‌ي بي شماري از خوانندگان و نوازندگان و تماشاچيان! با تماس‌هاي حضوري، تلفني، موبايلي، تلگرافي و پيجري و از همه مهم‌تر با تماس‌هاي چند نقطه‌اي خود از فعاليت دكان دلتنگي‌هاي «لك ليوه» ابراز پشتيباني و حمايت كردند و خواستار چاپ نوشتار لك ليوه‌اي يا سفرنامه‌اي همكارمان در تركيه شدند. يكي از همين خوانندگان پر و پا قرص و شربت نوشته‌هاي لك ليوه كه در تماس حضوري اعلام حمايت كرد، استاد موسي قزويني بود. اين استاد حقوق بين‌الملل كه تحليگر و مفسر ورزش فوتبال نيز هست، دارد به بررسي اوضاع و احوال تيم فولاد -كه اين روزها آبديده (!) و به گل‌هاي خوردني نيز مزين شده است!- مي پردازد، آن هم توي صفحه ورزش به دبير سرويسي يعقوب كعبي و همكاري شيخ كريم عزيزنژاد.


استاد قزويني آمد دفتر و بي‌مقدمه گفت: «استاد! خيلي طرفدار پيدا كردي. ديگه كسي روزنامه روزان رو نمي‌خونه» گفتم: چرا؟ گفت:‌« چون شما مطالب دلتنگي‌ها راتوي وبلاگ «بچه نفتون» مي نويسي و يا مي ريزي، لذا بروبچ شركت نفتي مي‌روند توي وبلاگ بچه نفتون و مطالبت رو مي خونند. اونا به من گفتند كه روزان رو به خاطر دلتنگي‌هاش مي‌گرفتيم.»


عجب! آهاي لك ليوه! بيا اين جا ببينم! اين استاد قزويني چه مي گه؟! من كه باورم نمي شه كه عده‌اي روزان رو به خاطر دلتنگي‌هاش بخرند و بخونند! اگه اين طور باشه، من دكان دلتنگي‌ها رو تعطيل مي كنم و تو «لك ليوه» رو هم اخراج!


لك ليوه كه انگاري تير پيكان دار «يب» به قلبش نشانده باشند، با دلخوري گفت:‌استاد! تو هم زورت به من رسيده؟! خب تعطيل كن، منم برمي‌گردم تركيه!


سر رو از توي روزنامه برداشتم، يعني بلند كردم و در چشمان لك ليوه خيره شدم و گفتم: خوشم باشه! انگاري خيلي بهت خوش گذشته! مرد حسابي! تو سال 64 رفتي تركيه. هنوز خاطرات و چند نقطه‌هاي آن موقع يادت نرفته كه دوباره هم هوس كردي بري آنجا؟!


لك ليوه گفت: ما داشتيم سفرنامه مون رو مي نوشتيم،اما تو اومدي و ما رو از نون خوردن انداختي! آخه چرا؟!


حالا كه لك ليوه حسابي شورش رو درآورده، رو به لك ليوه گفتم: سفرنامه مي نوشتي و يا حركات موزون و ناموزون و چند نقطه نامه؟! اين چرت و پرت هايي كه مي‌نوشتي اسمش سفرنامه بود؟! خوب شد كه جلوي چندنقطه نامه‌ات رو گرفتم، در غير اين صورت هر كه نمي دانست فكر مي كرد ما داريم از كتاب «ر-اعتمادي» برداشت مي‌كنيم! آخه اين مطالب تو چه چيز به درد بخوري توشون بود كه با تعطيل شدن سفرنامه‌ات از نون خوردن افتادي؟!


لك ليوه گفت: ما رو با «ر-اعتمادي» مقايسه مي‌كني؟! نوشته‌هاي ما فيلتري‌اند ولي توي نوشته‌هاي او فيلتري وجود نداشت، تازه خود شما هم كه آن‌ها رو چك و سفته مي‌كردي!


گفتم: ولي بعضي وقت ها فرصت خوندن نوشته‌هايت رو نداشتم و تو هم از فرصت سوء استفاده مي كردي هر چه دري وري بلد بودي توي نوشته‌هايت مي چپاندي!


لك ليوه گفت: در نهايت ما بايد چه كنيم؟ مگه استاد قزويني از ما حمايت نكرد. مگه نگفت شركت نفتي‌ها روزان رو به خاطر مطلب ما مي خريدند؟ خب بذار ما سفرنامه‌ي خود را ادامه بديم كه هم فاله هم تماشا!


گفتم: امكان نداره! تا بيش از صد نفر امضا ندهند كه مطالب و يا چند نقطه‌نامه‌هاي شما را ادامه بدهيم، خبري از به اصطلاح سفرنامه‌ات در روزان نخواهد بود.


لك ليوه كه انگاري آب پاكي روي دستهايش ريخته باشيم، نااميد شد و راهش را گرفت و رفت و ما مانديم و تماس‌هاي حضوري و تلفني و فاكسي و موبايلي و تلگرافي و پيجري و ياهومسنجري و چتي!


به گمانم اين استاد قزويني در مورد وبلاگ «بچه نفتون » و مطالب« لك ليوه» حسابي خالي بسته باشد. اما نه ! استاد قزويني اهل خالي بستن و لاف زدن و اين جور كارها نيست حالا اگر از كاكا نبو مي‌گفتيم، يه حرفي اما اين وصله‌هاي خالي بستن ولاف زدن و چند نقطه كردن، كار استاد حقوق و ورزش ما نيست. بگذريم. از آن جا كه گفته‌اند:‌ «از هرچه بگذريم سخن دوست خوش‌تر است» لذا به سراغ يكي ديگر از نامه‌هاي دردمندان خوزستاني‌ به رييس جمهور كه بر روي ميز يكي از دوستان ما بود . را با حفظ نام و نشاني نويسنده نامه به دست چاپ مي‌سپاريم تا دريابيد كه مسوولان ما از ابتداي انقلاب اسلامي تا كنون چقدر به فكر استان و مردم بوده‌اند:



گوشه چشم



رياست جمهوري محترم و معزز جناب آقاي احمدي نژاد


سلام عليكم،‌ضمن عرض سالم وافر به شما اي مرد كبير ساده پوش! اي حامي فقرا! اي كسي كه ان‌شاءا ظلم را ريشه كن خوهي كرد و در حكومت تو كه ادامه دهنده‌ي حكومت علي (ع) است تبعيضي وجود ندارد و شما حامي مستضعفين و پابرهنگان هستي.


احتراماً اين جانب…………… ساكن روستاي ………… از استان نفت خيز خوزستان خاطر خطيرتان را به عرايض و خواسته ذيل معطوف مي دارم. به اميد آن كه پس از ملاحظه آن و صدق يقين از مندرجات معطوف، خانواده بنده را مورد لطف و عنايت قرار دهيد.


بنده 62 سال دارم و بدون توان مالي و بضاعت كافي داراي 10 نفر جيره خوار هستم. يكي از بچه‌هايم پسري است با نام ………… كه مدرك پيش دانشگاهي در رشته ادبيات و علوم انساني دارد و نيز كارت پايان خدمت. اما بيكار است. خدا را شاهد و ناظر بگيريد كه دوست داريٍم براي فرزندانم لباس نو بگيريم ولي توان مالي اجازه نمي دهد و مجبوريم در بازار از لباس‌هاي كهنه و فرسوده كه خدا مي داند قبلاً به تن چه كسي بوده، با توجه به بهداشت و امراض موجود در جامعه امروزي- استفاه كنيم. تا حالا غذاي مناسبي ميل نكرده‌ايم. گاهي اوقات روي سفره‌ي غذا، فرزندانم مي‌گويند: خوش به حال ديگران. (بوي غذاي ديگران ما را سير مي‌كند)


جناب رييس جمهور! خود شما استحضار و اشراف كامل بر وضعيت شغلي و درآمد مالي اقصي نقاط ميهن اسلامي داريد. اين جانب با توجه به وضعيتم، دست استعانت به سوي شما دراز مي كنم و خدا را شاهد بدانيد كه جز از طريق كميته امداد امام خميني (ره) ………………به ازاي هر ماه 32 هزار تومان كه هر دو ماه يكبار پرداخت مي شود- هيچ درآمد ديگري ندارم. مشكلات آن قدر بر بنده هجوم آورده و عرصه را تنگ كرده كه گاهي اوقات راه خودكشي را به زنده بودن ترجيح مي دهم. ولي اين را خلاف خدا و سرنوشت مي دانم و خودداري مي‌كنم. اميد است لطف كنيد براي استخدام فرزند بيكار اين جانب در يكي از ادارات نظام جمهوري اسلامي كاري انجام دهيد تا از مشكلات ما قدري كاسته شود.


«آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند/ آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند»


«همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي/ چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي»


نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢۳

 

«لك ليوه» دكانش را جمع كرد!

 

امروز مثل روال روزهاي قبل مي بايست بخش نهم از سري ماجراهاي « لك ليوه»  كه به «سريال لك ليوه در تركيه» ملقب شده بود! ادامه بدهم، اما اتفاقي كه برايم افتاد باعث شد كه از ادامه‌ي اين ماجرا سر باز بزنم. يعني اين كه دستم به قلم نرود. هرچند كه نمي دانم اين ماجراهاي «لك ليوه در تركيه» چقدر خواننده داشت و چقدر از آن استقبال شد. درسته كه تصميم گرفتيم اين ماجراها را ديگر ادامه ندهيم، اما اگر خوانندگان دستور بفرمايند كه ما ادامه‌ي اين ماجراها را بنويسيم حتمن اطاعت خواهيم كرد. چرا؟ چون ما براي خودمان كه نمي‌نويسيم. مطالب ما براي خوانندگان بزرگوار است كه هماره يار و ياور و مشوق ما بوده اند. براي آن‌هاست تا  اندكي بتوانيم غنچه‌ي تبسم را به چهره‌هايشان بنشانيم. (برو توي وادي شعر!)

حالا چه طور شد كه اي طور شد! يعني چي شد كه سفرنامه «لك ليوه در تركيه» را ادامه نداديم؟ ادامه‌ي مطلب را بخوانيد.

 پهلوي دوستي رفتم. دوستي كه توي يكي از دستگاه‌هاي دولتي كار مي‌كند. وقتي كه در اتاقش را باز كردم، او را غرق در نامه‌هاي بي‌شمار كه روي ميزش ريخت و پاش بود و داشت آن‌ها را دسته‌بندي مي‌كرد، ديدم. تا  سرش را بلند كرد در نگاهش غم غريب و پنهاني كه وجود داشت، مشاهده كردم.

بعد از سلام و عليك و حال تو چطوره و حال من خوبه و از اين جور حرف‌ها، از افكار درهم و برهم‌اش پرسيدم و اين كه چرا توي خود و  گرفته و اندوهگين است؟

اين دوست عزيز تكيه اش را به صندلي داد و در حالي كه آهي از ته دل مي كشيد گفت: چي بگم؟ اين نامه‌ها را كه حاكي از فقر و محروميت و بيكاري و مسايل و مشكلات مردم شهرهاي مختلف استان است را مي بيني؟

گفتم: البته كه مي‌بينم.

گفت: خب، درباره‌ي اونا چه فكر مي كني؟

گفتم: فكر؟ چه بگم؟‌راستش فكرم ديگه كار نمي كنه! خودت چه فكر مي كني؟

اين كارمند دولت، عينك ذره‌بيني‌اش را از روي دماغ برداشت و آن را روي ميز گذاشت و گفت: تعداد 221 نامه روي ميز  است. دارم اين نامه‌ها رو به تفكيك شهرستاني دسته‌بندي مي‌كنم و براي اداره‌هاي شهرستان‌ها مي فرستم تا آن‌ها در ارتباط با اين نامه‌ها اقدام لازم را به عمل آورند.

به خيل نامه‌ها نگاهي انداختم و گفتم: اونا رو هم خوندي؟

دوست كارمند ما كه انگاري قله‌ي «اورست» روي شانه‌هايش افتاده باشد، گفت: دست به دلم نذار. طاقت خواندن اين همه نامه رو ندارم. چند تاي آن‌ها را خواندم، حسابي متاثر شدم و ديگه نتونستم مابقي را بخونم. آدم وقتي كه به مشكلات مردم فقط نگاه مي‌كنه، چشماش درد مي‌گيره و مي‌خوان از حدقه دربيان! چه رسد به اينكه اونا رو لمس هم بكنه!

راستي! مردم چرا اين همه مشكل دارند؟ آيا خودشون مي‌خوان اين همه مشكل داشته باشند ! و يا ما برايشان مشكل درست مي‌كنيم؟ يا اين كه بر اثر سوء مديريت‌ها و بي‌تدبيري‌هاي ما براي مردم مشكل ايجاد مي‌شه؟ هرچند كه تلاش‌هاي درست و حسابي هم براي حل مشكلات آن‌ها انجام نمي‌ديم.

گفتم: من كه از حرفات سر در نمي‌آرم!  يعني سر در مي‌يارم ولي تا حال اين جوري توي نخي كه شما رفته اي، نرفته بودم. حالا مي‌خواي چه كني؟

اين دوست ما نگاهي معني دار به طرفم انداخت و گفت: از دست من كه كاري برنمي‌آيد. من وظيفه دسته بندي نامه‌ها و ارسال براي مسوولان ذيربط را دارم ونيز  پيگيري اين امر. اين شما هستي كه مي تواني درباره‌ي مشكلات مردم توي روزنامه‌تون مطلب بنويسي و مرتب مشكلات و معضلات جامعه را به مسوولان گوشزد كني كه يك مرتبه مسوولان ما يادشان نرود كه هر چه دارند از همين مردم است؛ خيل مردمي كه صورتشان رو با سيلي سرخ مي‌كنند. مردمي كه بر اثر ازدحام مشكلات، دايره زندگي بر آن ها تنگ و طاقت فرسا شده اما همچنان پشتيبان اين نظام و دولت هستند و معتقدند كه دولت براي آن‌ها كارهاي موثر و مثبتي انجام خواهد داد.

او سپس نامه‌اي را از ميان خيل نامه‌ها بيرون كشيد و به من داد و گفت: بخوان! اگر هم دوست داشتي بخشي از آن رو با امضاء محفوظ چاپ كن بهتر از حكايت‌هاي« لك ليوه در تركيه»  است!

خواننده محترم! اگر جاي من بودي چه مي‌كردي؟! حتمن اطاعت مي كردي، نه؟ خب، من هم اطاعت كردم و نامه اي را كه به دستم داد خواندم و احساس كردم شما هم بخوانيد، بد نباشد. به هر حال، همسايه بايد از اوضاع و احوال همسايه‌اش باخبر باشد تا يك مرتبه او سر را گرسنه بر زمين نگذارد. يك مسلمان بايد وقتي سير بخوابد كه همسايه‌هايش هم سير باشند، نه گرسنه. خب، اين مسايل را بهتر است بگذاريم براي سخنوران كه در دادن شعار ما را توي جيب ساعتي خود مي گذارند! و برويم بخشي از نامه ي يك دردمند  خوزستاني را چاپ كنيم كه حتمن بهتر از حكايت‌هاي« لك ليوه در تركيه»  است.

 

نامه‌ي يك دردمند به رييس جمهور

 

«با عرض سلام و خسته نباشي خدمت جناب آقاي رييس جمهور كشور.

اين جانب…… ساكن …… به عرض مي رسانم: داراي 6 فرزند هستم. پدر فرزندانم حدود 3 سال پيش من و بچه‌ها را ترك كرد. بدون اين كه به ما كمكي بكند. او براي خود زندگي جديدي تشكيل داده است و خبر از ما ندارد كه ما چه مي‌كنيم؟ خانواده من جوان‌اند. مي‌توانند كار كنند. ولي اين جا كار نيست. نه اينكه كار نيست، كه همه‌ي كارها دست پيمانكاران است. يكي از بچه‌هايم بزرگ است و توان كار دارد. او جوان است و خدمت سربازي‌اش را هم تمام كرده است.

ما شركت‌هايي مانند سد كارون و كشت و صنعت داريم. اما اين شركت ها ما را استخدام نمي كنند. چون بيشتر آن‌ها را به پيمانكاران داده اند. الان پسرم كه نان‌آور ماست، پيش پيمانكار كار مي‌كند. از  6 صبح تا 6 غروب كار مي كند و ماهي 120 هزار تومان به او مي دهند. او بيمه نيست. سر و كارش هم با مخلوط كود شيميايي است آن هم با دست. يك فرزند دانشجو و يك مدرسه رو نيز دارم كه همگي هزينه دارند. جناب رييس جمهور! آيا اين مبلغ را به خوراكي بدهيم و يا آن را به قبوض برق و آب؟ يا اينكه براي بچه‌ي دانشجويم خرج كنيم؟

چه مي شود كرد؟ آيا خود اين پسرم كه نان‌آور است آرزويي ندارد و نمي خواهد براي خود پس انداز كند تا بتواند ازدواج نمايد؟

جناب آقاي احمدي نژاد! از جناب عالي خواهش دارم يا ترتيبي اتخاذ فرماييد كه بچه ‌مرا به يكي از شركت‌هاي نامبرده معرفي كنند كه كارش رسمي نشود و يا تقاضا داريم بگوييد يك وام در اختيار ما قرار دهند تا بتوانيم كار كشاورزي و دامداري راه‌اندازي كنيم.

لطفا قبل از اين كه از زندگي نااميد شويم، بگوييد كه به وضعيت ما رسيدگي كنند. ما چيز زيادي از جناب عالي كه رييس يك دولت هستي نمي خواهيم. مي خواهيم مثل شما و دولتمردان يك زندگي معمولي داشته باشيم و غم نان و آب و برق و مسكن و ما را از پا درنياورد. همين.»

خب، اين بود نامه‌ي يك مادر دردكشيده از يكي از شهرهاي محروم  خوزستان. البته نامه‌هاي ديگري كه جگر آدم را به درد مي آورد و نشانگر فقر و محروميت و يا بيچارگي مردم خوزستان است زياد است. ان‌شاءا در فرصت‌هاي بعدي به اين نامه‌ها هم اشاره خواهيم كرد. تا فردا بدرود و خدا نگهدار.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢٢

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

ديروز براتون نوشتم كه با شاهرخ دوست كاشاني و همسفرم به گپ و گفت و جر و بحث مشغول شديم. او قصد دارد به آلمان برود و من هم مي‌خواهم بعد از گشت و گذار از مناطق مختلف تركيه و كسب تجربه! به كشور خودمان برگردم. چون براي پخته شدن نياز است كه بسيار سفر كنيم!

اينك ادامه‌ي ماجرا:

هنوز نفس عميقي نكشيده بودم كه اتوبوس جلوي يكي از قهوه‌خونه ها و يا بخواهيم كلاس بهش بديم، يكي از رستوران‌هاي بين راهي تركيه رسيد.

به ترتيب پشت سر هم پياده شديم. عده‌اي از بر و بچ مي‌خواستند زودتر پياده شوند. به گمانم وضعيت اضطراري داشتند و بايد مي رفتند حسابداري صدام و حساب ها شون رو تسويه مي‌كردند!

من و شاهرخ هم مثل دو بچه‌ي آدم و خيلي سر و سنگين پياده شديم.

انگار كه دو مقام مسوول مي خواهند از اتوبوس پياده شوند و بروند رستوران، غذا بزنند توي رگ!

اي بابا! دو مقام مسوول كه اين همه راه رو با اتوبوس طي نمي كنند! به راحتي بليت هواپيما براشون مي‌گيرند و سوار هواپيماشون مي‌كنند و يا خودشون سوار مي شوند! و آنگاه در يك چشم به هم زدن مي‌روند تركيه و يا ديگر كشورهاي آسيايي-اروپايي و چند نقطه! ما رو چه به مقام‌هاي مسوول كه بخواهيم پزشون رو بديم! اصلن تيپ‌هاي ما به مقام‌هاي مسوول نمي اومد. بيشتر به دو جغله نافرنگ! شبيه بوديم.

خلاصه، خيلي سرسنگين از ماشين پياده شديم. چرا كه به قول كاظم كوه‌گيوي خبرنگار ورزشي كيهان و كيهان ورزشي و چند ورزشي ديگه، كه او هم از زبان «منصور خان» مي‌گويد: «خبرنگار بايد سنگين باشد»! هرچند كه ما سنگين نيستيم (البته از نظر وزني) ولي سعي مي كنيم قدم‌هامون رو سنگين برداريم كه يك مرتبه چيني تنهايي و يا چند نقطه‌ي زمين ترك برندارد!

از ركاب اتوبوس كه پايين آمديم، يك راست به طرف رستوران رفتيم و سراغ دستشويي رو گرفتيم تا دست‌هامون رو بشوييم و آن‌گاه دلي از عزا در‌آريم. دوباره چشم‌مون به چشم يكي از همون «افندي»‌ها افتاد كه هنگام خودرن ناهار و نيز رفتن به دستشويي جلويمان قد كشيد و درخواست پول كرد. اين افندي كه با اون افندي! قدري توفير داشت ابتدا پول گرفت و بعد اجازه دخول به آسايشگاه را داد! به گمانم همشهري و يا همولايتي و يا هم چند نقطه‌اي هاي ما سرشون حسابي كلاه گذاشته بودند كه ابتدا پول گرفت و بعد به تخليه‌گاه راهنمايي مون كرد!

من كه پول مولي توي جيب‌هام نداشتم (البته پول خرد) اما دوستم نمي‌دونم از كجا ته جيبش يك پول فلزي پيدا كرد و گذاشت كف دست مامور آسايشگاه و يا تخليه‌گاه!

وقتي سر ميز شام نشستيم و نگاهي به اطراف و اكناف انداختيم ببينيم دنيا دست كيه، انگاري همه ما رو ورانداز مي‌كردند، گفتم: شاهرخ! اين‌ها چرا ما رو نگاه مي‌كنند؟

شاهرخ در حالي كه زده بود زير خنده گفت: حق دارند.

گفتم: چه حقي؟!

او گفت: تو هم اگه با صحنه‌اي كه آن‌ها مواجه هستند، مواجه بودي تعجب مي‌كردي و دوست داشتي مرتب نگاه كني.

گفتم: چه صحنه‌اي برام بگو تا من هم بدونم.

شاهرخ با تعجب گفت: مگه توي آينه نگاهي به خودت نينداختي؟!

گفتم: آينه؟! من بعضي وقتا يادم مي‌ره كه دستام رو بشورم، چه رسد به اينكه بخواهم توي آينه به قيافه‌ي خودم نگاه كنم.

شاهرخ گفت: چرا؟ مگه از آينه مي ترسي؟ شايد چون نقش تو رو راست نشون مي ده دوست داشته باشي آينه را بشكني!

با شنيدن اين حرف شاهرخ، ياد ضرب‌المثل و يا اين بيت شعر افتادم: «آينه چون نقش تو بنمود راست/خود شكن، آيينه شكستن خطاست»

گفتم: شاهرخ! نكنه تيپ من خنده‌دار شده؟!

شاهرخ گفت: كم نه! يه نگاهي به سر تا پاي خودت بكن.

باور كنيد ترسيدم خودم را تماشا كنم، اما وقتي كه خودم را ورانداز كردم، ديدم نصف كتم توي شلوارم رفته و اصلن حاليم نشده بود! به گمانم از سوز سرما باشه كه اين چنين شده‌ام!

من هم براي اينكه كم نياورم، گفتم: اين وضعيت رو مي‌گي؟! مرد حسابي شما چقدر از دنيا عقبيد؟! اين يك مد پوشيدن لباسه! امروزه در كشورهاي پيشرفته، نه مثل تركيه‌ي گدا گشنه، گذاشتن كت توي شلوار مده و هر كس تعجب كنه، او رو مدرن و امروزي به حساب نمي‌آرند!

شاهرخ با تعجب گفت: راست مي گي؟ واقعن اين طوره؟ (البته اين رو هم بگم كه شاهرخ آدم صاف و ساده‌اي بود و خيلي چيزها را زود باور مي كرد. در حقيقت زودباور و يا خوش باور بود!)

شاهرخ ادامه داد: اگه راست مي‌گي بذار منم اين كارو بكنم تا بدونن كه ما اروپايي هستيم! از سادگي شاهرخ خنده‌ام گرفته بود! در حالي كه مي‌نشستم، او را كه قصد داشت از روي صندلي بلند شود و كتش را توي شلوارش بذارد، با گذاشتن دست روي شانه‌اش، نشاندم و گفتم: نمي‌خواد اروپايي بشي، همين آسيايي و يا ايراني بودنت عاليه! مرد حسابي! تو چقدر زودباوري! من داشتم لاف در غربت مي‌زدم. آخه كدوم آدم عاقل مياد كتش رو مي كنه توي شلوارش؟!

من از بس كه هنگام پوشيدن شلوار عجله كردم بخشي از كتم توي شلورام ماند و حاليم هم نشد! ولي براي اينكه سه نشه، با همين وضع سر مي‌كنم تا وقتي كه از رستوران بزنيم بيرون، اصلاحات انجام مي دهم و مي‌شم مثل اول.

شاهرخ گفت: اصلاحات؟! انگاري اين كلمه برام آشناست!

خيلي خونسرد گفتم: آره اصلاحات! يا اصلاح! هر دو از يك خانواده هستند. اين واژه‌ي اصلاحات قرار است چند سال آينده مورد استفاده يك قشري از جامعه قرار بگيره. قشري كه به احتمال قوي به اونا اصلاح طلب و يا اصلاح طلبان خواهند گفت.

شاهرخ اين باد حسابي تعجب كرد و گفت: راست مي‌گي؟! اين چيزا رو تو از كجا مي دوني؟

با بي‌خيالي گفتم: انگاري من روانشناسم و نيز پيشگو و از آينده خبر مي‌دم.

شاهرخ گفت: پيشگو و يا رمال؟!

نگاهي نااميدانه به شاهرخ كردم و گفتم: چيك! زه پلشت! پاك نااميدم كردي! مرد حسابي رمال چيه؟ اصلن به كلاس من مي خوره كه رمالي كنم؟!

شاهرخ گفت: خب از اين اصلاحات و اصلاح طلبان و از اين جور حرفا بگو.

گفتم: قراره يك جبهه و يا حزب و يا گروهي به رياست جناب آقاي خاتمي كه قراره در سال 76 رييس جمهور بشه، كار اصلاحات رو شروع كنند و به پايان برسانند اما ماشين‌شون به موانع بسياري مي‌خوره و متوقف مي‌شه. و اون وقت پا به پاي لاكپشت، اصلاحات و يا حركت اصلاح طلبي خود رو شروع مي‌كنند.

شاهرخ از شنيدن حرف‌هاي من داشت شاخ درمي‌آورد. چرا كه آقاي خاتمي رو مي‌شناخت. او گفت: همين آقاي خاتمي كه الان وزير فرهنگ و ارشاده و اوايل انقلاب هم مسوول روزنامه كيهان بود؟

گفتم: بعله. اين آقاي خاتمي رو دست كم نگير. چند سال ديگه رييس جمهور مي‌شه. اما حالا از اين حرفا بيايم بيرون و زودتر شام رو سفارش بده كه از گرسنگي مرديم؟

شاهرخ گفت: اگه مي دوني آقاي خاتمي سر كار مياد من آلمان نرم.

نگاهي معني دار و «يُب» مانند! به شاهرخ كردم و گفتم: حالا من يه حرفي زدم، تو چرا زود باور مي كني؟!

شاهرخ هم بي‌خيال شد و ما دستور غذا داديم. باور كنيد نوع غذايش نمي‌دونم چي بود. اما مي دونم كه «چلو» توش بود!

فكر كنم جوجه كباب با برنج نوش جان كرديم و دوغ محلي. من كه نون و يا چرك با برنج خيلي دوست دارم، دستور چند تا نون ساندويچي دادم و با غذا زدم توي رگ تا جذب خون بشه! راستي شما هم بفرماييد شام! انگاري بعد از خودرن شام يادم افتاد كه تعارف كنم! عجب آدم شكمويي هستم! تا فردا بدرود.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢٠

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

ديروز براتون نوشتم كه من و دوست كاشاني و همسفرم يعني شاهرخ شروع كرديم به گپ و گفت درباره‌ي اهداف سفر به تركيه. او موافق رفتن به آلمان بود. يعني پذيرش پناهندگي اجتماعي و من مخالف. هيچ كدام‌مون هم حاضر نشديم حرف ديگري رو بپذيريم. چرا كه از قديم گفته‌اند: «مرغ يك پا دارد!»

از سوي ديگر من به اين نتيجه رسيدم كه ديگر چشمام رو روي هم نذارم. چون با رفتن چشمام روي هم حوادث ناخواسته‌اي شكل مي گرفت كه برايم ناجور بود!

بنابراين شروع كرديم به نگاه كردن به مسافراني كه مشغول نرمش كردن (!) بودند و نيز گوش دادن به آهنگ‌هاي غنايي و «ديم بالا ديم بايي»!

اينك ادامه ماجرا:

به شاهرخ گفتم: نگاه كن ببين اين جوونه از موقعي كه از خاك ايران زده‌ايم بيرون تا الان خودشو كشته و يك لحظه از حركت و جنب و جوش نمي‌ايسته. به گمونم ورزشكار (!) باشه، نه؟

شاهرخ گفت: پس تا حال داشتم چه مي‌كردم؟! دارم نگاه مي كنم ديگه! راستي! نظر منو هم جلب كرده! البته خودش مي خواد كه نظر ديگرون رو به خودش جلب كنه!

گفتم: خوش باشم! براي چه نظر تو رو جلب كرده؟!

شاهرخ (با خنده) گفت: چه فكرايي مي‌كني؟! منظورم اينه كه چرا اين قدر مي ‌خواد هنرنمايي (!) و توجه ديگرون رو به خودش جلب كنه. قيافه‌ي درست و حسابي هم كه نداره كه يكي دلش رو بهش خوش كنه!

گفتم: قيافه نمي خواد. هنر كه داره!

شاهرخ گفت: هنر قر دادن و اطوار درآوردن؟! از كي تا حالا اين چيزها شده هنر؟!

گفتم: يعني جناب عالي اين چيزا رو به عنوان يكي از هفت هنر قبول نداري؟!

شاهرخ گفت: مسلمه كه نه! آخه قر دادن از كي تا حالا شد هنر؟! اگه اين جوري باشه منم هنرمندم!

نگاهي لك ليوه‌اي به شاهرخ انداختم و گفتم: خوشم باشه! پس تو هم هنرمند بودي و ما نمي دونستيم؟! ما رو بگو كه با كي همسفر شديم! رفيق ما هنرمند بود و ما خبر نداشتيم! پاشو و هنرت رو ارايه بده. پاشو ببينم چي توي چنته داري. شاهرخ كه انگاري از حرف‌هاي من تعجب كرده بود، گفت: هي! خان بختياري! ما يه شوخي كرديم، تو چرا جدي گرفتي؟ هنرمان كجا بود. من حتي نمي‌تونم چند حركت نرمشي كنم، چه رسد به اينكه بخواهم مثل اين قرتي‌ها بالا و پايين بپرم.

گفتم: پس ما رو گرفتي؟ مرد حسابي اين جوري كه تو صحبت كردي، من فكر كردم با مايكل جكسون طرفم! گفتم حالا يك هنر واقعي (!) رو از تو مي‌بينم. پس بگو كه تو از من بدتري.

شاهرخ گفت: يعني تو هم مثل من از بي‌هنران (!) هستي؟!

گفتم: اي! اگه اين حركات موزون و ناموزون و چند نقطه‌اي رو جزو هنرهاي هفتگانه به حساب بياري، بعله. منم مثل تو هنري ندارم!

شاهرخ گفت: پس هنر روزنامه نگاري و نويسندگي و طنز پردازي و شاعري تو كجا رفته است؟!

گفتم: مگه به اين چيزا هم مي‌گن هنر؟

شاهرخ گفت: تو ما رو گرفتي‌ ها! اگه اينا هنر نيست پس چيست؟

گفتم: من چه مي‌دونم! لابد يك چيزايي هست.

شاهرخ گفت: اصلن از دايره اين هنر و هنرمندي‌ها و چند نقطه‌اي‌ها بياييم بيرون و بريم توي نخ طبيعت مناطق تركيه.

گفتم: موافقم. پس نگاهمان رو از اين حركات نمايشي بگيريم و بيندازيم روي طبيعت باجان.

شاهرخ گفت: بيندازيم. كي به كيه.

گفتم: ها! انگاري تو هم راه افتادي؟ اين كي به كيه فقط مال ما بود.

شاهرخ گفت:‌ خودت كشفش كردي؟! مرد حسابي كافيه يه نيم نگاهي به دور و اطرافت بيندازي تا به “كي به كيه” پي ببري.

گفتم: منظورت نگاه به اطراف و اكناف كشور تركيه‌ست.

شاهرخ يه نگاه معني دار و چند نقطه اي به من انداخت و گفت: انگاري حالت خوب نيست و تب داري. مگه ما از اينجا چيزي مي دانيم كه بدانيم كي به كي هست يا كي به كي نيست؟!

گفتم: چه مي‌دونم! اما مگه همون موردي رو كه پليس ترك به راننده گير داد تا تونست يك باكس سيگار مالبرو بگيره، كافي نيست؟!

شاهرخ گفت: اي بابا! اين كه يك مورد ناچيزه. تو هنوز خيلي چيزا رو بايد ببيني تا دريابي كه چقدر كي به كي هست يا كه نيست.

گفتم: من كه چيزي سر در نياوردم. اصلن از دايره اين كي به كي و كي به چي بياييم بيرون و حال كنيم با زيبايي طبيعت.

شاهرخ گفت:‌ موافقم.

گفتم: خب، حالا فقط نگاه كنيم و يا اينكه حرف هم بزنيم؟

شاهرخ گفت: مي خواي حرف هم بزنيم. چون نمي شه كه فقط نگاه كنيم و حرف نزنيم.

گفتم: خب نگاه كنيم. سپس شروع كرديم به نگاه كردن.

«سرتاسر ديدگاه سبز و خوش آب و رنگ بود. درختان سرسبز و رودخانه‌اي كه پاي درختان جاري بود و صداي پرندگان آدم را حال مي‌آورد.» اي بابا! صداي پرندگان رو از كجا ما ‌شنيديم؟! شيشه‌هاي اتوبوس كه بسته‌اند، سر و صداي نوارهاي «ديم بالا ديم با» هم كه گوش آدم را كر مي‌كند. پس صداي اين پرندگان را ما چطور مي‌شنيديم؟! يك بار هم كه خواستيم طبيعت بي‌جان يا باجان تركيه را وصف كنيم، خودمون سر مچ خودمون رو گرفتيم. اصلن وصف اين چيزا به ما نيامده! بهتر نيست فقط نگاه كنيم و توي دل خودمون حرف بزنيم؟!

اما نه! پس خوانندگان عزيز را چه كنيم؟!

اي بابا! خوانندگان عزيز كجا بودند؟! توي اين اتوبوس و اين شلوغي و اين طبيعتي كه ما داريم نگاه مي كنيم، خوانندگان چه نقشي دارند؟!

انگاري حالمان خوش نيست! بهتر نيست فقط نگاه كنيم و هر چه به ذهنمان آمده براي خودمون زمزمه كنيم؟! فوقش بعد كه برگشتيم ايران، براي خوانندگان تعريف مي‌كنيم و يا مي‌نويسيم.

خب، نگاه كنيم بينيم چه طور مي شود:…………………………………………………………………………….

تعجب نكنيد! نوار مغزتان اين قسمتش خالي بود! يعني اين كه ذهن من چيزي توش نبود و من همين جوري توي خلاء بودم! اما انگاري يك حالتي به من دارد دست مي‌دهد. به گمانم دارد به من الهام مي‌شود! شايد هوس سرودن شعر كرده‌ام. بهتر است براي خودم زمزمه كنم و بعد بياورمش روي كاغذ. كي به كيه!

«در سبزي اين آهنگ پرندگان/ كمبودهايي جاريست/ كه با حركات چهار جهتي/ مي‌توان به رفع آن پرداخت!/ آي عشق! آي كمبود!/ بيا و اين‌ها را لبالب گردان/ كه دارند خودكشي مي‌كنند/ اين هنرمنداني (!) كه هنر را قاپيده‌اند!/

شاهرخ گفت: لكي جون! كجايي؟ داري چي با خودت زمزمه مي‌كني؟ حالت خوبه؟!

با تكان مكاني كه شاهرخ به من داد به خود آمدم و گفتم: ها! چيه؟

شاهرخ گفت: انگاري داشتي هذيان مي گفتي، گفتم شايد تب كرده‌اي!

نگاهي لك ليوه‌اي به شاهرخ انداختم و گفتم: مرد حسابي! انگاري تو از هنر سرودن شعر چيزي حاليت نيست. من داشتم شعر مي‌گفتم.

شاهرخ گفت: جالبه! پس اين هذيان‌هايي كه داشتي مي‌گفتي اسمش شعره نه؟!

گفتم: كدوم هذيان‌ها؟ من به جز شعر چيز ديگري نمي گفتم.

شاهرخ گفت: تو گفتي و منم باور كردم. مرد حسابي! داشتي آسمون ريسمون مي‌بافتي. ول كن. چند لحظه ديگر راننده براي شام نگه‌ مي‌داره.

گفتم: از كجا فهميدي؟

گفت: خب راننده اعلام كرد. تو از بس كه داشتي هذيان مي گفتي متوجه نشدي.

گفتم: پس اين آهنگ «ديم بالا ديم با» چي شد؟

گفت: راننده صداش را خفه كرد! مثل اينكه مي‌خوايم بريم براي شام.

به گمانم زياد از حد حرف زديم. نوبتي هم باشه، حالا نوبت شامه. اگر چه هنوز راننده نگه نداشته، اما شما بفرماييد براي شام. بفرماييد! تعارف نكنيد ديگه.

حالا كه وقت شامه، بهتره دكان‌مان را تعطيل كنيم. پس تا فردا بدرود و خدا نگه‌دار.

راستي! ماجراي تركيه‌مان ادامه داردها!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٩

 

لك ليوه در تركيه!

ديروز براتون نوشتم كه از داخل اتوبوس به سوي استانبول پرتاب شدم و در آن جا، يعني در يكي از خيابان‌هاي استانبول با يك آقاي ايراني كه دوست داشت با من هم كلام و يا آشنا شود دست به يقه شدم. من يك مشت جانانه توي صورتش زدم و ناگهان خانم صندلي جلويي هم يك سيلي به صورت من نواخت كه عشق كردم. يعني از توي خيابان استانبول توي اتوبوس پرتاب شدم!

بر اثر اين بزن بزن‌ها! مجبور شدم كه به آهنگ‌هاي كوچه بازاري «ديم بالا ديم با» گوش كنم و چشم‌هام رو هم روي هم نگذارم كه به جايي پرتاب نشوم.

 اينك ادامه ماجرا:

دوست كاشاني گفت: در چه فكري؟

من كه توي نخ يكي از آقايوني كه مشغول حركات موزون و ناموزون بود!- رفته بودم، بدون اين كه نگاهي به بغل دستي ام كنم، گفتم: توي عالم هپروت و توي اين فكر كه كي مي‌رسيم؟

اين دوست كاشاني كه اسمش شاهرخ بود و بهتر است از اين به بعد شاهرخ صدايش كنم تا دوست كاشاني، گفت: به زودي مي‌رسيم. زياد نگران نباش. ابتدا بايد شام بخوريم. بعد يك چرتي بزنيم سپس گرگ و ميش صبح به استانبول مي‌رسيم.

گفتم: بعد از اين كه رسيديم چه كنيم؟

شاهرخ گفت: حالا تا وقت رسيدن. خب معلومه ديگه، مي‌ريم هتل. همان هتلي كه «مجيد» گفته. منتظر مي‌مانيم تا مجيد بيايد و بعد هر سه با هم مي‌رويم آلمان.

گفتم: اولن مسافرخونه نه هتل! ديمن: من آلمان مالمان نمي‌يام. مي‌خوام چند روزي توي اين تركيه گشت بزنم و جاهاي ديدني و سياحتي و زيارتي را ببينم و بعد برگردم ايران. چون مادرم منتظرمه.

شاهرخ گفت: بچه ننه! منم مادرم چشم به راهمه. همه‌ي ما يه وابستگي به خانواده داريم. اما بايد مستقل شويم و اين قدر وابسته نباشيم. بچه‌ها وقتي به سن بلوغ مي رسند بايد كم كم از دايره خانواده بيرون بيايند و بروند مستقل زندگي كنند.

نگاهي عاقل اندر لك ليوه‌اي به شاهرخ انداختم و گفتم: تو هم حالت خوب نيست ها! مرد حسابي! من از هر چه درس و مشقه بدم مياد. حالا تو داري براي من سخنراني مي‌كني و درس مي‌دي؟! من گوشم از اين چيزا پره! شما بريد به كارتون برسيد، من هم مي‌روم پي بختم.

شاهرخ گفت: از من گفتن بود. از شما هم شنيدن يا نشنيدن و يا عمل نكردن. اما اگه بياي برويم آلمان، خيلي خوبه. اونجا مي‌ريم و درس مي خونيم و براي خودمون يه كسي مي‌شيم.

توي حرفاش پريدم و گفتم: كا! يواش يواش! با ما اين جوري نباش! (ببخشيد، اين ترانه اون موقع يعني در سال 64 هنوز خونده نشده بيد و نمي‌تونه توي ذهن من آمده باشه! اين رو گفتم كه نگيد: لك ليوه دارد ليچار مي‌بافه و از اين جور چند نقطه‌ها!)

به شاهرخ گفتم: كا! يواش! بذار ما هم برسيم. بنده همين الان براي خودم يك آدم حسابي هستم. البته نه براي خودم كه براي همه‌ي دوست و آشنا و فك و فاميل و غريبه‌ها. روي من خيلي خيلي حساب مي كنند.

شاهرخ با تبسم گفت: مگه تو ماشين حساب هستي كه رويت حساب مي كنند؟! رويت كه شبيه ماشين حساب نيست. حالا بگو سنگ پاي قزوينه!

گفتم: آهاي جغله كاشوني! انگاري دلت مي خواد چند تا چند نقطه تحويلت بدم كه حال كني! اسم سنگ پاي قزوين رو نيار كه استاد «موسي قزويني» ناراحت مي‌شه!

شاهرخ گفت: استاد موسي قزويني كيه؟ دوستته؟

گفتم: دوست؟ بگو استاد. اين آقاي قزويني انسان بسيار شريفي‌ست. تمام اهواز يك طرف و موسي قزويني طرف ديگه.

شاهرخ گفت: اين استاد قزويني چه كاره‌ست؟

گفتم: ورزشكاره. دروازه‌بان يكي از تيم‌هاي فوتباله. در ضمن شركت نفتيه.

گفت: پس درجه استادي‌اش رو در فوتبال گرفته؟

گفتم: قراره در آينده بره دانشگاه و در رشته‌ي حقوق درس بخونه. چرا كه خيلي دوست داره دكتراي حقوق رو بگيره و از حقوق من و تو و ما دفاع كنه.

شاهرخ گفت: انگاري به اين جناب استاد خيلي افتخار مي‌كني؟

گفتم: يه چيزي مو مي‌گم يه چيزي تو مي‌شنفي. بايد ببينيش. خيلي آدم جالب و باحاليه. يكي دو تا دوست هم داره كه قراره با هم برند حقوق بخونند. يكيش «مولايي» ‌ست و ديگري «صولت ياوري».

شاهرخ گفت: دوستت رو ول كن از خودمون بگيم. بايد براي آينده‌مون تصميم بگيريم.

گفتم: من كه آينده‌ام معلومه. من همين حالا هم يه روزنامه‌نگارم. مي‌خوام برم تركيه و كسب تجربه كنم. چرا كه از قديم هم گفته‌اند. «بسيار سفر بايد تا پخته شود لك ليوه! هرگز نخورد آب زميني كه بلند است!»

شاهرخ با تعجب گفت: شعر مولانا رو خراب كردي. مرد حسابي بايد بگويي: «بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي/ صوفي نشود صافي تا درنكشد جامي»

با بي‌اعتنايي به شاهرخ گفتم: حالا هر چي. من كه يه روزنامه‌نگارم. تو رو نمي‌دونم. حتمن مي خواي بري آلمان و پناهنده بشي نه؟

شاهرخ گفت: حالا چرا بلند حرف مي زني؟ تازه مگه پناهندگي چيه. مي‌رم پناهنده‌ي اجتماعي مي‌شم و بعد شروع مي‌كنم به درس خواندن و ليسانس و فوق ليسانس و دكترا گرفتن.

گفتم: موفق باشي. هر كس اهل درس و مشق باشه نه چند نقطه، توي همين كشور خودمون هم مي تونه ليسانس و دكترا بگيره.

شاهرخ گفت: پس تو چرا ليسانس و دكترا نمي‌گيري؟

گفتم: اتفاقن قصد دارم برم ادامه تحصيل بدم.

گفت: توي تركيه يا آلمان؟

گفتم: نه! توي ايران.

شاهرخ گفت: از كارها و حرف هاي تو سر در نمي‌يارم. يه سر داري و هزار سودا، نه معلومه مي خواي چه بكني!

گفتم: راستش رو بخواي خودم هم نمي‌دونم چه كنم. همين جوري ادامه مي‌دم تا ببينم دنيا دست كيه.

شاهرخ گفت: دست از ما بهترون. تو كه روزنامه‌نگاري و بهتر بايد بدوني.

گفتم: بعضي وقتا لازمه كه چيزي ندوني. يعني بدوني ولي عيان نكني. هرچند كه دانستن حق ماست. اما همه‌ي دانستني‌ها رو نبايد به زبان آورد كه ممكنه برات بد بشه!

شاهرخ گفت: خب براي همين مي خوام برم آلمان كه ديگه با اين چيزا مواجه نباشم. يعني حرف توي دلم نمونه و سنگ بشه. حرف دل رو بايد زد: نه اينكه توي دلت نگه‌داري تا سنگ بشه و بياد توي گلوت خفه‌ات كنه!

گفتم: كا! يواش! ما اين جوري كه تو مي گي فكر مي كنيم اما به زبان نمي‌ياريم. حالا حالاها مي‌خوايم نون بخوريم و نفس بكشيم. اصلن بذار به جاي صحبت‌هاي بيهوده كه به جايي هم نمي‌رسه، به همين آهنگ‌هاي «ديم بالا ديم با» گوش بديم و نگاهي هم به اين جوون‌ها كه دارند نرمش مي كنند بيندازيم، ببينيم دنيا دست كيه.

با تاييد شاهرخ، شروع كرديم به گوش دادن و نگاه كردن. شما هم بفرماييد تماشا! كي به كيه.

ادامه دارد

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱۸

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

ديروز براتون نوشتم كه از داخل اتوبوس كه به طرف تركيه مي رفت به سوي اهواز و منطقه ي زيتون پرتاب و در آنجا با باند عقرب به گپ و گفت مشغول شدم كه ناگهان با اقدام ناجور «علي بلوكي» به سمت راست هليدم! يعني بدن خود را هل دادم كه ناگهان كف اتوبوس به زمين خوردم و متوجه شدم كه هنوز توي اتوبوس هستم.

اينك ادامه ماجرا:

اتوبوس همچنان توي جاده مي تاخت و صداي پايكوبي و دست كوبي و شادي مسافران ادامه داشت و من و دوست كاشاني ام كه بيشتر توي خودمان بوديم تا تماشاچي اين شادي كنندگان، فقط وقت مي گذرانديم كه زودتر به مقصد، كه همانا استانبول بود، برسيم.

يكي از مسافران كه قبلن نيز گفتم، شد هم اتاقي من، از من خواست كه چند جوك و موك تعريف كنم، اما من كه حال حرف زدن نداشتم چه رسد به گفتن جوك، نيشم را باز كردم و گفتم: چند تا بگم؟ او با خوشحالي گفت: هر چند تايي كه دوست داري.

گفتم: سه تا جوك خوبه؟ اين دوست ترك زبان گفت: آره! از اين بهتر نمي شه. من هم كه موقعيت را مناسب نمي ديدم، چرا كه صداي بزن و بكوب و چند نقطه بر همه ي صداها مي چربيد، گفتم: جوك! جوك! جوك! اين هم سه تا جوك كه خواستي!

عده اي از بغل دستي هايش نيش‌شان تا بناگوش باز شد. خودش نيز تبسمي در چهره اش نشست. اما با اين حال گفت: اين هم بد نبود. اما دو، سه تا جوك برامون تعريف كن. خوزستاني باشي و اهل جوك نباشي؟

گفتم: باور كنيد، اصلن حالش نيست. بذارين يه فرصت ديگه. الآن خوابم مي‌آد. از بس كه نون يا چرك خورده‌ام خواب، چشمام رو پر كرده.

اين دوست كه فكر كنم اسمش «احمد» بود گفت: باشه. هر چه شما بگي. سپس شروع كرد با بغل دستي‌اش صحبت كردن و من هم چشمام رو بستم و شروع كردم به شمردن گوسفند! آن هم از يك تا 100، اما مگه استرسي كه توي وجودم بود مي گذاشت بخوابم. به ناچار شروع كردم از 100 به پايين كه نمي دانم روي كدوم عدد بود كه رفتم توي دنياي هپروت!

-         افندي! تاكسي؟

-         افندي خودتي ! من لك ليوه ام. تاكسي هم نمي خوام. مگه چقدر پول توي جيبمه كه تاكسي بگيرم . مي گم اين ايستگاه اتوبوس كجاست؟

منظورم «باس» است. سپس دستام را باز كردم تا نشونش بدم كه منظورم اتوبوس است نه ميني بوس و يا تاكسي و يا چند نقطه.

راننده كه انگاري آدم نديده بود، با تعجب گفت: كيفين ياقچيد؟!

فوري گفتم: كيفين خودت ياقچيد! كيف من حالكه. زينه. خوبه، وري گوده!

راننده همچنان كه مبهوت بود گفت: اوكي (OK) وري‌گود. سپس راهش را گرفت و رفت. من هم راهم را گرفتم و رفتم اتوبوس پيدا كنم. هنوز چندي نرفته بودم كه دستي روي شانه ام خورد. برگشتم و نگاهي به سر تا پاي آقايي كه جلويم ايستاده بود كردم و گفتم: فرمايش؟

طرف تا صداي مرا شنيد با خوشحالي گفت: شما ايراني هستي؟

دوباره نگاهي به سر تا پا و سپس پا تا سرش انداختم و گفتم: آره!

شما چي؟

طرف هم بلافاصله گفت: منم ايراني ام. سپس دستش رو به طرفم كشيد و گفت: سلام. منم دستش را فشار دادم و گفتم: عليك. چه كمكي از من برمي آيد؟

طرف در حالي كه چهره اش از خوشحالي گل انداخته بود، گفت: خواهش مي كنم. من از اينكه با يك ايراني آشنا شده ام و در حقيقت هموطن خود را پيدا كرده ام خيلي خوشحالم.

دوباره نگاهي به چهره اش انداختم و گفتم: طرف! اين جا كه پر از ايرانيه! شما اگه افراد اين جا را بشماري، از هر 10 نفري، 3-4 نفرشون ايرانيه! فقط از ديدن من خوشحال شدي؟

طرف كه انگاري حالش گرفته شده بود، گفت: ولي چهره ي شما خيلي برام آشناس. يك نيرويي مرا به طرف شما كشاند و دوست دارم بيشتر با شما آشنا بشم.

دستانم را به كمرم زدم و گفتم: چه نيرويي؟ جاذبه ي زمين بود و يا نيروي نيوتني؟

طرف كه فكر كنم درست متوجه منظور من نشده بود- هر چند كه خودم نيز متوجه حرفم نشده بودم! گفت: نمي دونم! احساس مي كردم كه شما آدم جالبي هستي و من مي تونم به شما اعتماد كنم.

اين بار نگاهي به سر تا پاي خودم انداختم و كلي خودم را ديد زدم و سپس به چشمانش كه برق مي‌زد نگاه كردم و گفتم: مگه من چه كاره بيدم؟!(ببخشيد، سال 64 كه سريال «برره» پخش نمي شد كه بخواهم از لهجه ي من درآوردي بازيگران آن استفاده كنم!) مگه من چه كاره هستم و يا چه شكلي دارم كه توجه شما را به خودم جلب كردم؟!

طرف كه انگاري سيم برق بهش وصل كرده بودند و مدام اين پا و اون پا مي كرد و در حقيقت خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، از اين كه مرا توانسته زيارت كند! گفت: شما انسان جالبي هستيد. تا حالا مثل شما خوش زبان و با حال و چند نقطه نديده ام!

عجب! اين طرف از كجا مي داند كه ما از چند نقطه استفاده مي كنيم كه اين چند نقطه را در حين حرف‌هايش به كار مي برد!

دست روي شانه اش گذاشتم و گفتم: كا! جغله! ولك! افندي! هي! منو نگاه كن.

 طرف منو نگاه كرد. يعني چشم توي چشم من انداخت و گفت: در خدمتم. بلافاصله گفتم: در خدمت چي هستي؟! طرف گفت: هرچه شما بگيد.

گفتم: مگه قراره كه من چيزي بگم؟! طرف گفت: مگه خودت نگفتي نگاه كن؟

گفتم: من گفتم نگاه كن. اما نگفتم كه به حرفهام گوش كن. طرف گفت: پس نگاه كنم كه چطور بشود؟

گفتم: نگاه كن و  ببين كه اگه پشت گوشت رو ديدي مي‌توني منو تيغ بزني!

من خودم اين كاره ام. تخم مرغ را رنگ مي كنم و به جاي آدم مي فروشم! طرف كه از حرف‌هاي من چيزي دستگيرش نشده بود، مثل خودم كه نمي دونستم چي دارم مي گم! گفت: من كه تيغ ندارم! عجب آدمي هستي. من مي خواستم باشم دوست بشم.

گفتم: دوست بشي كه چطور بشه؟ اين همه آدم توي تركيه ريخته، تو اومدي چسبيدي به من؟! مرد حسابي من هزار تا گرفتاري و بدبختي دارم. برو به كارت برس حتمن مي خواي پاسپورت منو كش بري نه؟!

طرف كه از اتهام من حسابي حالش گرفته شده بود، يك مرتبه يقه ي پيراهنم رو گرفت و گفت: تهمت دزدي هم به من مي زني؟ ها! حالتو مي گيرم. من هم يقه ي پيراهنش رو گرفتم و گفتم: حال منو مي گيري؟ تو بچه اي! بايد شير بخوري!

خلاصه، سرتون رو درد نياورم. يقه هاي همديگر رو گرفته بوديم و ول نمي كرديم كه ناگهان پليس ترك سررسيد و گفت: افندي! وسط خيابان چه مي كنيد؟

بزن كنار (البته اين قسمتش رو ترجمه كرده ايم. چرا كه تركي بيل مي ريم!) 

من هم گفتم: اتفاقن من هم دارم كنار مي زنمش! اما وقتي كه نگاه كردم ديدم تقريبن وسط خيابان هستيم! يقه ي همديگر رو ول كرديم و رفتيم كنار خيابان و دوباره يقه هاي همديگره رو چسبيديم و قبل از اين كه پليس بيايد و ما رو جدا كند يك مشتي توي صورتش كوبيدم كه صداي آخي بلند شد و يك سيلي توي گوشم خورد ! عجب! اين خانم كه جلوي ما نشسته چرا توي گوش ما سيلي زد!

دوست كاشاني ام گفت: لكي جون چه مي كني؟ چرا توي سر اين خانم زدي؟

در حالي كه گوش و چشمانم را نوازش مي كردم گفتم: من يقه ي طرف رو گرفته بودم. او كجا رفت؟!

دوست كاشاني ام گفت: طرف كيه؟ تو زدي پس كله ي اين خانم!

تازه دو ريالي ام افتاد كه چه دسته گلي به آب داده بودم. از خانم گل منگولي عذرخواهي كردم و با خود گفتم: طرف! لعنت به تو! فقط گيرت نياورم. حالتو مي گيرم!

دوست كاشاني گفت: تا چند ساعت پيش صحبت از «علي بلوكي» و «احمد كندر» مي كردي حالا از طرف مي گويي. خب نخواب!

من هم يك به چشمي گفتم و گوش دادم به آهنگ ديم بالا ديم با ! هر چه باشد بهتر از دست به يقه شدن با طرفه!

فعلن تا همين جا كافيه. ادامه ماجرا را فردا پيگيري كنيد. بدرود و خدا نگهدار.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٧

 

لك ليوه در تركيه!

ديروز براتون نوشتم كه در يك رستوران بين راهي ناهارخورديم و قبل از ناهار به آسايشگاه و يا w.c  و يا دستشويي رفتيم و آن گاه سوار اتوبوس شديم و راننده حركت كرد و صداي ضبط صوتش فضاي اتوبوس را شكافت و من چشمانم را بستم و خود را به طرف اهواز پرتاب كردم.

حالا ادامه ماجرا.

به محض ورود به زيتون، عده اي از بر و بچ باند عقرب را ديدم. باندي كه در حقيقت باند نبودند و مي توان گفت بر و بچ سالمي بودند. اهل سيگار ميگار بودند، اما اهل مواد مخدر و فساد و اين جور چند نقطه ها نبودند. فقط گاهي اوقات پهلوي هم جمع مي شدند و شروع مي كردند منه سر و كله ي هم زدن و يا تعريف خاطرات و شيرين كاري هاي دوران نوجواني و جواني خود.

سر فلكه بزرگه كه امروز فلكه پارك شده و آن زمان فلكه خاك بود و يا بيابان برهوت، عده اي از بر و بچ ايستاده بودند و به گپ و گفت مشغول.

باور كنيد با بودن اين بر و بچ كسي جرئت نداشت مزاحم كسي شود. چرا كه توسط بر  و بچ باند عقرب به حسابش رسيده مي شد! زيتون دهه ي 60 اصلن قابل مقايسه با زيتون حالا نبود. همه همديگر را مي شناختند و كسي اگر مي‌خواست نگاهي چپكي به كسي بكند، راست مي شد! البته توسط اقدامات فيزيكي بر و بچ و يا توسط اشعه ي نگاهشان!

بر و بچ تا منو ديدند گفتند: ها! كجايي؟ شنيدم رفتي تركيه. در حالي كه خنده از روي لبانمان محو نمي شد گفتم: حالا هم توي تركيه، يعني توي اتوبوس هستم و دارم توي جاده هاي تركيه مي روم!

بر و بچ، به هم نگاهي كردند و گفتند: لكي جون! مطمئن هستي حالت خوبه؟! ( البته اگر بخواهيم به زبان “عبد مزرعاوي“ حرف بزنيم بايد بگوييم حات خوبه؟! ) در حالي كه سينه را سپر كرده بودم و شكم را صاف گفتم: خوب خوبم. من الان توي اتوبوس نشسته ام و دارم مي روم تركيه!

بر و بچ، حسابي گيج شده بودند! خودم نيز گيج و منگ بودم و نمي دانستم چه مي گويم!

“جانگير چنوي“ گفت: بچه ها! لكي جون خواب مي بينه. دست بهش نزنين، ممكنه بيدار بشه و از اتوبوس جا بمونه!

بچه ها زدند زير خنده و من گفتم: حالا بخنديد. بذار از تركيه برگردم، همه‌تون مي‌فهميد كه من تركيه بودم و يا توي زيتون.

“رحيم سياه” در حالي كه به “پرويز گردل” نگاه مي كرد گفت: پرويز! لكي چه مي گه؟

“پرويز گردل” كه دست راستش رو روي شونه “احمد كندر“ گذاشته بود گفت: ولش كنين. داره خواب مي بينه، مزاحمش نشين.

“رحيم شيكاگو“ كه قدش از همه ي بچه ها كوتاه تر بود و وقتي كه مي خواست با كسي حرف بزند بايستي بالا را نگاه مي كرد گفت: شايد هم راست مي گه و حالا توي اتوبوس نشسته و يا ايستاده و دارد به طرف تركيه مي رود. منتها اتوبوس واحد و دستش رو هم گرفته به ميله ي اتوبوس!

بر و بچ دوباره زدند زير خنده و اين بار اين “رسول دمپايي“ بود كه به اتفاق “پرويز پاخل“ شروع كردند به دست انداختن ما.

من هم كه انگاري توي اين دنيا نبودم و داشتم توي عالم هپروت سير مي كردم، گفتم: بچه ها! از تركيه چه چيزي مي خواين براتون بيارم؟

اردشير غوله كه منتظر فرصت بود، گفت: براي “رسول” يك جفت دمپايي بندانگشتي بيار كه مي‌خواد بره ولايت!

“علي بلوكي“ هم از فرصت استفاده كرد و گفت: براي “علي فنگي“ هم يك دونه فنگ بيار كه حال كنه!

“علي فنگي“ هم صدايش دراومد و گفت: براي “علي بلوكي” هم يك بلوك بيار تا اين قدر سر پا نايسته و اين پا و اون پا نكنه و بتونه به راحتي بنشينه.

البته بر و بچ ديگري هم جزو باند عقرب بودند اما هنوز نيامده بودند كه مي توان به ايرج، شاهرخ، فريبرز و ديگر افراد كه نامشان يادم رفته اشاره كرد.

“جانگير چنوي” كه هميشه معركه گير بر و بچ بود، گفت: بچه ها! امشب خونه‌ي ما ميهمان هستين. بچه ها هم يك هورا و يك كف جانانه براي “جانگير” زدند و قول دادند كه بعد از خوردن شام به خونه ي “جانگير” بروند و در كنار هم باشند.

جانگير رو به من كرد و گفت: لكي جون! يادت نره ها! امشب خونه ي ما دعوتي. اگه هم شام نخوردي، ما املت داريم با نيم كيلو فلفل سبز!

من كه اصلن تندي با مزاج و معده ام سر ناسازگاري دارد گفتم: نه قربونت، من شام رو توي يكي از رستوران هاي بين راهي تركيه مي خورم. از املت هم دل خوشي ندارم.

“جانگير” كه انگاري جوك و يا لطيفه از من شنيده باشد، گفت: بابا! يكي بياد اين “لكي جون” را بگيره! انگاري توي آسمونا داره مي پروازه!

دوباره صداي قهقهه ي بر و بچ باند عقرب بلند شد به گونه اي كه عده اي از عابران با نگاه معني دار ما را برانداز كردند.

با ديدن اين صحنه ها به بر و بچ گفتم: بچه ها! كمي رعايت ادب و نزاكت و موقعيت اجتماعي و چند نقطه اي خودتان و ما را در نظر داشته باشيد. اين جوري ما كه تابلو مي شيم!

“رحيم شيكاگو“ خنده اي كرد و گفت: چه حرفا مي زني. ما تابلو هستيم، منتها متحركيم. اگه دوست داشته باشي تو رو ثابت كنيم!

“رحيم” سپس رو به “علي بلوكي” كرد و گفت: علي جون با اون بلوك بزن روي سر لكي جون، بره توي زمين و ثابت بشه!

نگاهي به رحيم كردم و گفتم: معلومه چي مي گي؟ كه ناگهان علي بلوكي اومد جلو و من كه انتظار حركت علي را نداشتم خودم رو به سمت راست پرت كردم كه ناگهان خوردم كف اتوبوس و صداي خنده ي عده اي زن و مرد بلند شد!

چشم كه باز كردم ديدم توي اتوبوس افتاده ام و صداي آهنگ همچنان به گوش مي رسد. دوست كاشاني ام دست مرا گرفت و بلندم كرد و گفت: كجا رفته بودي؟ اين “جانگير” و “علي” و “رحيم”  كي بودند كه مدام توي خواب صداشون مي‌كردي؟!

بلند شدم و خودم رو تكاندم و گفتم: هيچ! دوستامند. رفته بودم پهلويشان.

دوست كاشاني ام گفت: خوش گذشت؟!

با نگاهي معني دار گفتم: آره! مگه نديدي كه از خوشي افتاده بودم كف اتوبوس؟ خوش به اينا مي گذره كه سر از پا نمي شناسند و دارند حركات ناموزون مي كنن.

دوستم زد زير خنده و از خنده ي او هم خنده ام گرفت و حالا نخند و كي بخند! شما هم بخنديد. كي به كيه! تا فردا بدرود.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٦

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

 

ديروز براتون نوشتم كه من و دوست كاشاني و «مجيد» معروف به «تيه سوز» يا چشم سبز، قرار بود با هم عزم سفر به تركيه كنيم. اما مجيد با فروختن و يا دادن دلارهايش به يكي از دوستان نتوانست به موقع به تهران بيايد و در كنار ما باشد. لذا من و دوست كاشاني با هم رفتيم بليت اتوبوس گرفتيم و رفتيم تركيه. البته هنوز نرسيده‌ايم و توي اتوبوسيم! مجيد قرار بود در يكي از هتل‌هاي استانبول به ما بپيوندد. آن هم دو سه روز بعد. خب، ادامه‌ي ماجرا را بخوانيد.

اين دوست كاشاني ما از آن جا كه درباره‌ي سارقان و يا دزدان گذرنامه زياد حرف زده بود، ما ترسيديم و گذرنامه‌ي مان را به او داديم تا به گردنش بياويزد! البته او يك كيف به گردنش آويزان كرده بود. آن هم زير لباس هايش و گذرنامه‌ي من و خودش را توي آن كيف دكمه‌اي گذاشته بود تا خيالمان از هر بابت راحت و آسوده باشد. چرا كه اگر گذرنامه ما ربوده مي‌شد، دمارمان درمي‌آمد و معلوم نبود دچار چه سرنوشتي مي‌شديم!

اتوبوس از گردنه‌ها و دره‌هاي شهرهاي تركيه مي‌گذشت و من به ديدن صحنه‌هاي زيبا مشغول بودم. حتي استعداد و ذوقم شكوفه كرد و شروع كردم از خود شعر در وكردن. يعني سرودن شعر. «در وكردن» اصطلاح من در‌آوردي برره‌اي بود و هست! نمي دانم چطور مي‌شه كه بعضي وقت‌ها اين چند نقطه‌هاي برره‌اي مي‌رود توي ذهنم و بعد مي‌آيد روي كاغذ! هر وقت كه ناخودآگاه كلمه و يا جمله‌ي برره‌اي مي‌نويسم، روز بعد شهرام خان گراوندي زنگ مي‌زند و انتقاد مي‌كند و مي گويد: اين چند نقطه‌هاي برره‌اي چيه كه استفاده مي‌كني و من حرفي براي گفتن ندارم. كي به كيه!

هنوز صحنه‌هاي زيباي ارتفاعات و اعماق شهرها و مناطق تركيه از يادم نرفته است. آن هم بعد از گذشت 21 سال. گاهي وقت‌ها كه دلم مي‌گيرد، ياد آن سرزمين مي‌افتم. چرا؟ چون داشتم مي‌رفتم به غربت! و عجيب غم و دل پريشي غربت مرا دگرگون مي كند.

شما خودتان را جاي من بگذاريد  و فكر كنيد توي اتوبوس نشسته‌ايد و از مملكت خود خارج شده‌ايد و داريد به طرف يك كشور خارجي مي‌رويد. خب، چه احساسي به شما دست مي‌دهد؟! مطمئنم كه غم سنگيني بر دلتان سايه مي‌اندازد و احساس غريبي مي‌كنيد. هر چقدر سرگرم كار و زندگي و چند نقطه باشيد، اما يك لحظه كه به فكر برويد، تمام وجودتان را غم و اندوه غريبي فرامي‌گيرد. من نيز اين چنين شده بودم. حتي ذوقم كه نيز شكوفا شده بود، به سرودن شعري غم‌انگيز و پردرد پرداخت. سروده‌اي كه غم پنهان و نهان در آن موج مي‌زد!

انگاري اين قسمت سفرنامه‌ي‌مان رمانتيك و چند نقطه‌اي شد. شايد اين سفر باعث شد كه مجموعه شعري بنويسم با عنوان «دلتنگي‌هاي جنوبي». هرچند كه مجموعه‌ي ديگري دارم با عنوان «عاشقانه‌هاي جنوبي» شايد هم همين دلتنگي‌هاي جنوبي باعث شد كه نام اين ستون را «دلتنگي‌ها» بگذارم! كي به كيه!

بگذريم، اتوبوس در يك مكاني ايستاد و ما براي صرف ناهار به پايين دعوت شديم!

راننده ضبط صوت را خاموش كرد و فضاي عروسي را به سكون و سكوت و چند نقطه واداشت. يكي يكي از پله‌ها و پاركاب اتوبوس پايين آمديم و به طرف رستوران بين راهي حركت كرديم.

قبل از صرف ناهار، جايي كه بيشتر از همه ارج و قرب داشت، رفتيم. انگاري همه منتظر بودند تا از اتوبوس پياده شوند و به آرامش برسند!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٥

 

“لك ليوه“ در تركيه!

 

ديروز در مورد رفتن “لك ليوه“ به تركيه برايتان نوشتم. اما ماجراي “لك ليوه“ هنوز در ابتداي كار است و او هنوز به تركيه نرسيده و توي اتوبوس نشسته و دارد به طرف تركيه مي رود. ادامه ي ماجرا را بخوانيد.

راننده ي اتوبوس پس از تقديم يك باكس يا جعبه! سيگار ده پاكتي “مارلبرو“ به پلس ترك كه مشغول انجام وظيفه (!) بود، راه افتاد و براي اين كه خمار نشود! دگمه ي نوار شادي را كه قبلاً درون ضبط صوت به صدا درآورده بود، زد و صداي ديم بالا ديم بالي را به سمع و بصر! مسافران رنگ رنگ و گل منگول رساند!

من كه فكر مي كردم داريم ماشين عروسي را دنبال مي كنيم و يا اين كه مراسم عروسي توي اتوبوس ما در حال برگزاري است! تو نگو كه در ديگر اتوبوس هايي هم كه به طرف تركيه مي رفتند همين وضع بزن و بكوب و گل و منگولي و رنگارنگ برقرار بود! انگاري كه اين افراد توي عمرشان شادي نكرده بودند! بنده كه اهل اين چيزميزها و چند نقطه ها نبودم، هر از چند گاهي تماشا مي كردم! چون چشمانم را كه نمي توانستم ببندم. البته هم رنگ جماعت هم نشدم. چون مي دانستم كه رسوا نخواهم شد.

آخه، جماعتي كه در حال برگزاري مراسم عروسي! بودند، خيلي توي حال خود بودند و هر كس سعي داشت هنر (!) خود را ارايه دهد و هيچ كس به ما فكر نمي كرد و انگاري مارو نمي ديد!

بغل دستي ام گفت: از توي فكر بيا بيرون. بگو چي مي خواهي بكني؟

گفتم: مگه كاري مي خواستم بكنم؟!

او گفت: منظورم اينه كه رسيديم تركيه بايد چه كنيم؟

گفتم: هيچ! مي رويم هتل يا مهمانپذير و يا مسافرخانه و روزگار مي گذرانيم تا “مجيد“ بيايد و بعد هر 3 با هم تصميم مي گيريم كه چه كنيم.

شايد در اين جا بگوييد كه “مجيد“ اين جا چه كاره است و او چطور وارد اين ماجرا شده است؟

اما براي اين كه از دايره ي پرسش بيرون بياييد و ذهنتان منور و خورشيدي شود مي گويم كه “مجيد“ ما، آن “مجيدي“ نيست كه در داستان هاي “مجيد“ مرادي كرماني شيرين كاري مي كرد. اين “مجيد“ ما كه اتفاقن خيلي هم ادعاي خوش تيپي اش مي شد و رنگ چشمانش هم سبز بود يك زماني همكار ما بود و ما در يك شركت دولتي همكار بوديم. اما دست بر قضا بادي آمد و هر دوي ما را به اتفاق 7 نفر ديگر از اين شركت اخراج كردند. يعني شوتمان كردند بيرون! به زبان ساده تر گفتم و همه فهم!

بعد از به بيرون راهنمايي شدن از شركت و يا به عبارت بهتر همان اخراج! مجيد لج كرد و گفت: من به شركت برنمي گردم تا اين كه كارگران ما را روي شانه هايشان بگذارند و با افتخار و با گفتن هلهله و چند نقطه، دوباره به شركت برگردانند!

من كه اصلن توي اين فازها نبودم. اما از آن جا كه “مجيد“ قبل از اخراج، نماينده كارگران بود، يعني جزو انجمن اسلامي كارگران شركت بود و كارگران او را انتخاب كرده بودند تا از حقوقشان دفاع كند، انتظار داشت، حالا كه از شركت او را رانده بودند، كارگران عزيز شركت براي او و ديگر كاركنان اخراجي دست به اعتصاب و راهپيمايي و تحصن بزنند، اما مگر از كارگران صدايي درآمد و حركتي از آن ها ديده شد؟ مجيد هر چه منتظر بود تا كارگران بيايند و او را روي شانه هاي خود بگذارند و تا محل سابقش، يعني در داخل اتاقش ببرند. آن هم با شادي و هلهله، اما هيچ خبري نشد و زير پاي او علف سبز شد كه شد.

به ناچار بعد از 4 سال تمام به اين نتيجه رسيد كه او ديگر محبوبيت ندارد و در ضمن ديگر جزو انجمن اسلامي كارگران نيست و بايد به فكر خود باشد. لذا تصميم گرفت كه برود خارج.

بله، اين “مجيدي“  كه ما از آن صحبت كرديم با مجيدي كه توي فكر شما ممكن بود بيايد، فرق دارد!

ناگفته نماند كه مجيد و من و آن دوست كاشاني مان قرار بود كه هر سه در تهران يكديگر را ملاقات كنيم و با هم عزم سفر به تركيه كنيم، اما او پيام داد كه دلارهايش را به يكي از دوستانش داده است. چرا كه او بسيار نياز داشت و قبل از ما نيز عزم رفتن كرده بود.

مجيد گفت: شما برويد تركيه هتل فلاني تا من هم به شما بپيوندم.

حالا فهميديد از كي صحبت مي كرديم؟! خب، حالا كه دانستيد، بهتر است تا فردا منتظر باشيد تا ادامه ي ماجرا را بخوانيد!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٥

 

لك ليوه در تركيه!

 

امروز هوس كرده ام كه ماجرايي را كه برايم در تركيه اتفاق افتاد برايتان بگويم. يعني بنويسم. البته براي من اتفاق نيفتاد كه براي دوستم پيش آمد و يا روي داد! اين ماجرا مال امروز و ديروز و يا فردا! نيست كه مربوط مي شود به سال 1364 كه بنده براي مدت 15 روز به تركيه رفته بودم.

در آن زمان به هر مسافري 500 دلار از سوي بانك ملي و يا مركزي مي دادند. من هم 500 دلار را گرفتم و 100 دلار هم توي كفشم گذاشتم و رفتم تركيه! آن زمان نرخ دلار دولتي 22 تومان بود اما دلار آزاد 60 تومان. با 600 دلار رفتم و با 290 دلار برگشتم. يعني 310 دلار را توي 15 روز هزينه كردم.

در حقيقت هم يك سير و سفري كردم و با اوضاع و احوال تركيه آشنا شدم و هم بعد از برگشتن يك قصه و يا گزارش قصه گونه و يا قصه اي گزارشي و يا داستاني چند نقطه اي كه 90 درصد به واقعيت نزديك بود با چاشني طنز نوشتم و فرستادم براي راديو. بعد از 10 ماه نامه اي آمد و اجازه خواستند كه قصه را در مجله ي سروش چاپ كنند و همين قصه نيز از راديو پخش شد.

خب، حالا ديديد و يا مي بينيد و يا مي شنويد و يا شنيده ايد ( برو توي زمان هاي گذشته و حال و آينده و چند نقطه! ) كه ما چقدر طناز هستيم!

از ترمينال غرب تهران كه حركت كرديم تا هنگامي كه پايمان را توي استانبول گذاشتيم 3 شبانه روز طول كشيد. با اين حساب معلوم مي شود كه با هواپيما سفر نكرديم بلكه با اتوبوس رفتيم! تير ماه بود و هواي تهران گرم. اما وقتي بعد از 24 ساعت در مرز ايران و تركيه مانديم تا توانستيم مجوز ورود به خاك تركيه را بگيريم توي اتوبوس از سرما لرز كرديم. بغل دستي من كه از قضا از دوستان بود و بچه‌ي كاشان، با خودش پتو آورده بود و من هم از اين پتو بي نصيب نماندم! هنگامي كه از جايگاه ترك ها در مرز عبور كرديم تا برويم سوار اتوبوس هايمان بشويم، حسابي گيج شدم!

چرا كه اتوبوس ها زياد بودند و من شماره اتوبوس را فراموش كرده بودم. حتا رنگ آن را هم فراموش كرده بودم! بايد راننده و يا مسافران را نگاه مي كردم تا دريابم كه اين اتوبوس ماست!

به چند اتوبوس سر زدم، اما مسافران ناآشنا بودند، با خودم گفتم؛ نه! اين اتوبوس ما نيست. بيشتر اين ها بي حجاب هستند و اتوبوس ما همه باحجاب بودند! توي اين فكر بودم كه اين چند نفر كه قيافه شان آشناس را كجا ديده ام كه بغل دستي ام كه خود را زير پتو برده بود، صدايم زد و گفت: ليوه! كجايي؟ بيا ديگه!

دوباره نيم نگاهي به مسافران انداختم و گفتم: تو اينجا چه مي كني؟ اتوبوست را عوض كردي؟! دوست كاشاني ام با تبسم گفت: ليوه جان! همين اتوبوس خودمانه! بيا بالا!

با شك و ترديد از ركاب بالا رفتم در حال گذشتن از راهرو به مسافران - كه مرا نگاه مي كردند - گفتم: انگاري از تهران كه حركت كرديم تيپ ها و رنگ ها جور ديگه بود. اما حالا همه گل منگولي شدن!

دوستم خنديد و گفت: مثل اين كه اين جا تركيه است.

بغلش جا خوش كردم و گفتم: هر كجا مي خواهد باشد. مگه تيپ ها چطور بود كه بيشتر مسافران عوض كردن؟

دوستم با بي خيالي گفت: من چه مي دونم. صلاح كار خويش را خسروان و مسافران دانند. هر كس به عمل خويش. من هم بي خيال اين موضوع شدم. هرچند كه برايم تازگي داشت و تا كنون با صحنه هاي اين چنيني مواجه نشده بودم.

اتوبوس كه حركت كرد، نوارهايي كه راننده توي ضبط صوت مي گذاشت، تم شادتري به خود گرفتند. مسافران كه تا آن لحظه بيشتر سكوت كرده بودند و يا با بغل دستي خود حرف مي زدند، شروع كردند به دست زدن و حركات موزون و ناموزون انجام دادن. من كه تا آن لحظه با چنين صحنه هايي مواجه نشده بودم خودم را مشغول خواندن مجله و روزنامه كردم. انگاري سال هاي سال بود كه اين افراد حركات موزون و نيمه موزون و خوش حالي نكرده بودند!

بعضي از مسافران كه حسابي رنگ و تيپ عوض كرده بودند، آن چنان شادماني و بزن و بكوب راه انداخته بودند كه كف اتوبوس داشت مي افتاد!

هنوز چند كيلومتر جلو نرفته بوديم كه يك پليس موتورسيكلت سوار كه عينك دودي يا ريبن زده بود و شايد هم با كاكا نبوي خودمان نسبت داشت، آمد و جلوي اتوبوس ايستاد.

راننده به ناچار ترمز كرد و شيشه پنجره را پايين آورد و سر را به طرف پليس ترك گرفت.

بين پليس و راننده حرف هايي رد و بدل شد كه بنده از آن ها سر در نياوردم، اما يكي از مسافران كه بعدن شد هم اتاقي ما، برايم ترجمه كرد كه پليس دارد ايرادهاي بني اسراييلي از ماشين راننده مي گيرد.

گفتم: به چه منظور؟!

هم اتاقي گفت: پليس اين جا با گير دادن به رانندگان ايراني و ماشين هايشان، آن ها را سركيسه مي كند.

گفتم: حالا راننده ما بايد چه كند؟

دوستم گفت: نگاه كن و ببين.

من هم به راننده خيره شدم و حركات او را مدنظر قرار دادم. در نهايت، پليس از كثيف بودن چراغ هاي عقب اتوبوس ايراد گرفت و در نتيجه‌ي اين ايراد، يك باكس سيگار “مارلبرو“ دريافت كرد و راهش را گرفت و رفت! راننده هم ماشين را روشن كرد و راه افتاد.

گفتم: حالا اگر راننده سيگار مارلبرو نداشت چه مي كرد؟

دوستم گفت: همه ي رانندگان دارند. چون مي دانند در اين راه بايد سركيسه را شل كنند در غير اين صورت با جريمه هاي هنگفت مواجه مي شوند.

من كه حسابي تعجب كرده بودم، گفتم: عجب شهر بي در و پيكري است اين تركيه. شهر و استان و كلن پايتخت خودمان را عشق است كه از اين چيزا اصلن و ابدن نداريم!

خب، فعلن تا همين جا كافي است. ادامه ي اين ماجرا را فردا بخوانيد. كي به كيه!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٤

 

جور ديگر بايد ديد

اي استان خوزستان! چرا پيشرفت نمي كني؟! چرا ارتقا نمي يابي؟! چرا با وجود برخورداري از مواهب و عوامل و امكانات و ذخاير و مخاير و چند نقطه، از جاده ي محروميت و فقر بيرون نيامده اي؟! شايد هم دوست داري در فقر و محروميت باشي تا بتواني دي ريم دام دي ريم رام! نه؟!

 بهترنيست برويم و گفت و شنود استاندار را با خبرنگار رسانه هاي جمعي يك بار ديگر بخوانيم تا سطح اطلاعات و كيهانمان بالا رود و ايضن فهم مان!

شما خوانندگان هم بخوانيد. كي به كيه!

«استان خوزستان،‌ استاني است (برو توي ادبيات جمله و ببين چقدر زيبا و جالب و كامل است!!) كه از لحاظ برخورداري طبق اسناد، رتبه 17 را در كشور دارد و در برخي از شاخص ها رتبه 18 را داراست. (مبارك است) استان خوزستان از لحاظ بيكاري و فقر در رتبه دوم جاي دارد (تبريك مي گويم)؛ در آموزش و پرورش نيز رتبه 24 كشور هستيم (باز هم مبارك است).

بنابراين نگاه اجمالي به استان خوزستان از لحاظ آمار و ارقام نگاه بسيار ناخوشايندي است!!»

البته جملات توي پرانتز از ما بود. يك وقت فكر نكنيد از جناب استاندار بود.

خب، با خواندن اين جملات ارزشمند كه از زبان استاندار بيان شده، پي به اهميت استان و پيشرفت و تحول آن برديد؟!

البته در اين متني كه توي گيومه نوشتيم و جناب استاندار بيان كرده، رتبه برخورداري استان طبق اسناد 17 است، اما در تيتري كه يكي از هفته نامه ها زده و به نقل از استاندار آورده، رتبه ما از عدد هفده به عدد سه ارتقاء يافته است. حالا چه گونه،‌ شايد خيلي ها اطلاعي نداشته باشند، اما وقتي كه به استان نگاه اجمالي از لحاظ آمار و ارقام نيندازيم، كه ناخوش آيند است! حتمن رتبه استان از 17 به 3 ارتقاء مي يابد!

اگر عده اي بپرسند كه چگونه از 17 به 3 ارتقاء يافتيم. بنده چيزي نمي گويم. چرا كه جناب استاندار چيزي نگفته است. هر كس سوالي دارد خودش برود جستجو كند و ببيند چه طور شده كه اي طور شده است!

البته امكان دارد كه در طول مدتي كه جناب استاندار مسووليت و سكان استانداري را به دست گرفته، اين ارتقاء صورت گرفته باشد! هيچ بعيد نيست كه حرف ما صددرصد واقعيت داشته باشد. كافي است خوانندگان به اين صحبت ما نگاه آمار و ارقامي نيندازند!

بنده يعني بچه نفتون از همين تريبون به شما خوانندگان قول مي دهم كه تمام مشاكل و معاضل و مسايل و نقاطل! (منظور چند نقطه است) استان يا در اين مدت كه تغيير و تحولات در استان رخ داده، حل شده و يا در حال حل شدن است و خيالشان جمع و راحت باشد! حتي مي توانند با خيال راحت و در آرامش بروند بخوابند. حتي درهاي منازلشان را هم قفل نكنند!!

آهاي كاكانبو! يك قاشق چاي خوري وردار بيار مي خوام مشكلات استان،‌ ببخشيد، اين شكرهاي توي چاي را به هم بزنم و حل كنم. وقتي كه با يك به هم زدن، شكر حل مي شود، مشكلات استان مگر جرات دارند كه پرستيژ ما را ببينند و حل نشوند! ما خودمان رتبه ، انتخاب و انتصاك مي كنيم!!

تازه مي توانيم رتبه 3 را هم به صفر، ببخشيد، به يك ارتقاء دهيم! اين بار ديگه كي به كي نيست! فكر نكيند كه كي به كيه!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٢

فرق مسجدسليمان با رفسنجان!

البته بر ما دانش آموزان، ببخشيد، كارمندان، باز هم ببخشيد، روزنامه و يا اصلن قلم چي‌ها (به قول برخي مسوولان) واضح و مبرهن است كه اين دو زياد با هم فرقي ندارند. اما يك و يا دو وجه اشتراك دارند.

از جمله اينكه هر دو شهرستان با هم  همقافيه‌اند! و از علامت جمع‌ بهره‌مند شده‌اند! دوم اينكه اولي با مس شروع مي‌شود و دومي با رفس! يعني اينكه هر دو داراي سين هستند!

البته رفسنجان يك مزيت‌هايي بر مسجدسليمان دارد كه مسجدسليمان ندارد. مسجدسليمان هم يك مزيت‌هاي دارد كه رفسنجان ندارد!

و اما رفسنجان، پسته دارد و باغات پسته و نيز بعضي مسوولان و مقاماتي كه به اين شهرستان ابهت داده‌اند.

اما مسجدسليمان به جز يك بچه نفتون چه دارد؟! درست است كه مسوولان و مقاماتي دارد، اما اين مسوولان و مقامات تا به حال براي آن چه كرده‌اند؟ آيا بعد از گذشت يك قرن از زندگي مردم در اين شهرستان به واسطه‌ي فعاليت نفتي در آن توانسته‌اند مشكل كمبود و يا نبود آب در مسجدسليمان را رفع كنند؟! رود كارون فكر نكنم بيش از 30 كيلومتر از اين شهر فاصله داشته باشد.

در حقيقت آب در كوزه است ولي مسجدسليماني‌ها تشنه لب مي‌گردند! اما رفسنجان از سرچشمه‌هاي كارون بيش از 500 كيلومتر فاصله دارد اما به واسطه‌ي همان مقامات كشوري كه عرض شد و ديگر چند نقطه‌هايي كه همواره به كار مي‌بريم! قرار است از نعمت آب شرب و پاكيزه بهره‌مند شوند. و هكذا پسته‌هاي دشت رفسنجان!

خب، اين هم يك فرقي كه رفسنجان با مسجدسليمان دارد! برويم سر موضوع اصلي كه گفته شده «مبلغ 20 ميليارد ريال اعتبار براي آبرساني به مسجدسليمان اختصاص يافته است» در اين ارتباط بچه نفتون كارشناس مسايل آبي و نفتي و پولي و مالي و چند نقطه‌اي، معتقد است كه اين مبلغ را بايد به رفسنجان اختصاص داد تا زودتر طرح انتقال آب از سرشاخه‌هاي كارون به رفسنجان به مرحله‌ي اجرا درآيد و پسته‌هاي اين شهرستان گريان نشوند!

بالاخره مسجدسليماني‌ها 97 سال با نبود و كمبود آب در مناطق مختلف مواجه بوده‌اند و سوخته‌اند و ساخته‌اند و يا ساخته‌اند و سوخته‌اند و باز هم مي‌سوزند و مي‌سازند! چه اشكالي دارد كه هر 48 ساعت و يا 24 ساعت و يا چند نقطه ساعت، آب قطع باشد و بعد هم يكي دو ساعت بيشتر آب توي لوله‌هاي اين شهرستان جاري نباشد؟! حالا اگر بعضي مناطق وضع آب شرب‌شان مشكل ندارد و يا كم مشكل دارند خب مسوولان مي‌توانند اين نقاط كم مشكل و يا لامشكل را مشكل‌دار كنند! يعني اين كه كاري كنند كه نقاط لامشكل هم مثل نقاط مشكل‌دار بشوند و هر 24 يا 48 ساعت يكبار آب در لوله‌هاي منازلشان جاري شود!

آخه وقتي نمي‌توانيم آب شرب بعضي مناطق را درست كنيم، چه بهتر كه نقاط درست شده را هم خراب كنيم كه از قديم هم گفته‌اند ظلم بالسويه عدل است!

خب اميدواريم با اين اوصافي كه از آب و پسته و چند نقطه وصف كرديم نه تنها مشكل آب شرب مسجدسليمان و باغات پسته رفسنجان حل شده باشد، كه مبلغ تخصيصي به مسجدسليمان هم به تهران يا استان برگشت داده شود و يا به باغات پسته رفسنجان اختصاص بدهند كه با خندان شدن پسته‌هاي اين باغات، غنچه از گل چهره‌ي مسجدسليماني هم خواهد شكفت!

اين دفعه ديگر نمي‌گوييم كي به كيه. چرا كه خيلي هم كي به كي است و هر كي به هر كي نيست! اي بابا بالاخره كي به كي هست يا نيست؟!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٠

 

مرگ بر ميز!!

 

خوشم مي آيد كه خيلي ها از بعضي كارها و امور كه درحقيقت معضل و ناملايمات و زشت و غيرانساني است خبرمبر دارند اما فقط و فقط در اين خصوص هر از چندگاهي حرف زده مي شود ولي از عمل خبري نيست. براي مثال: گرفتن زيرميزي از بيماران توسط پزشكان توجه كنيد: «برخي از پزشكان در بيمارستان‌هاي دولتي بين 700 هزار تا يك ميليون تومان زيرميزي از مراجعه كنندگان دريافت مي كنند  اين امر موجب نارضايتي مردم شده است.»

البته اين مورد را عضو كميسيون اجتماعي مجلس گفته است نه ماي نويسنده‌ي يك لاقبا! بنده در اين مورد مخالفم و مي گويم برخي پزشكان ما كه گفته مي شود زيرميزي مي گيرند، انسان‌هاي شريف و درستكار و انسان دوستي هستند، حتمن اين زيرميزي‌ها را خود مراجعه‌كنندگان مي دهند و دكترها به احتمال قوي از زيرميز گذشتن اين پول‌ها توسط مراجعه‌كنندگان خبر ندارند!! آخه كجاي دنيا ديده‌اي كه يك پزشك  20 سال درس و يا بيشتر بخواند و تحصيلكرده و روشنفكر نام بگيرد اما بخواهد از مردم زيرميزي بگيرد!؟ اصلن بهتر نيست اين ميز برداشته شود و پزشكان شماره حساب بدهند و مراجعه كنندگان پول‌ها را به حساب آنها بريزند و يا اينكه به جاي ميز يك صندلي بگذارند و مراجعه‌كنندگان پول را روي صندلي و يا از زير صندلي بدهند كه اسم روميزي به خود نگيرد! باور كنيد هرچه مي كشيم از اين ميزها است! همين ميزها باعث مي شود كه بعضي از مسوولان ما را جو بگيرد و از وادي مردمي بودن خارج شوند و به دنبال زيرميزي گرفتن باشند! بهتر نيست ميز را بكوبيم؟! بياييد با هم بگوييم مرگ بر ميز شايد مشكل حل شد!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٠

 

آگهي استخدام حفار!

 

اين حفاري هاي غيرمجاز هم تمام صفحات نشريات و تمام گفته هاي مسوولان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و سياحتي و زيارتي را در برگرفته است! روزي نيست كه از حفاري هاي غيرمجاز در نشريات مطلبي درج نشده باشد. انگاري مسوولان اين سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و چندنقطه كار ديگر ندارد جز اينكه مصاحبه كنند و درباره ي حفاري هاي غيرمجاز و غارت آثار باستاني و كهن و ديگر مشكلات و معضلات آثار باستاني صفحات نشريات را پر نمايند!

بابا ولمان كنيد! چقدر خبر از حفاري هاي غيرمجاز مي‌دهيد. خب وقتي شما حفاري نمي كنيد، ديگران مي روند حفاري مي كنند. حتمن آثاري در دل زمين وجود دارد و بايد بيرون آورده شوند تا خودمان و جهان و جهانيان از وجود آنها عشق كنند و پي به تاريخ باستان ما ببرند! حالا كه شما نمي توانيد و يا نمي خواهيد و يا اصلن نمي دانيد چنين آثاري وجود دارد بگذاريد افرادي كه خبره ي اين كارها هستند اين آثار را بيرون بياورند و بعد برويد و آثار را از آنها بگيريد و ببريد در موزه  و يا در هر كجاي ديگري كه دوست داريد بگذاريد! ضمنن هزينه و پول زحمت كارگان حفار را نيز بپردازيد! اصلن بهتر نيست اين افراد را استخدام كنيد تا در مواقع لزوم براي شما حفاري كنند و اين قدر دست به دامان خارجي ها نشويد؟! حالا اگر مجوز استخدام نداريد آنها را به صورت موقت يا پيمانكاري استخدام كنيد. كي به كيه! مرسي!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۸

   

برخوردهاي آمرانه و دستوري !
 
 
مدتي است كه بحث حجاب و فرهنگ عفاف در جامعه بالا گرفته است و هرشخصي بر مبناي عقيده و نظرش حرفي مي زند و يا سخنراني و يا دستور العمل صادر مي كند. يكي خواهان برخورد شديد با بدحجابي است . ديگري اين نظر را رد مي كند و خواستار فرهنگ سازي در اين زمينه از طريق رسانه هاي جمعي از جمله مسوولان فرهنگي ذيربط است . اما ، جالب ترين سخن را دكتر احمدي نژاد رييس جمهوري عنوان كرده است . بخشي از سخنان رييس جمهور را بخوانيد :
رييس جمهور حجاب اسلامي را انتخاب تاريخي زنان ايران دانست و گفت: «ترويج فرهنگ عفاف و حجاب در جامعه ما به برخوردهاي آمرانه نياز ندارد. »
وي افزود: مسايل فرهنگي يك شبه حل نمي شود و نبايد بر اساس جو سازي ها و جنجال ها ، دستگاه هاي فرهنگي و انتظامي دچار انفعال شوند و در فضايي گرفتار شوند كه مشخص نيست مديريت آن بر عهده كيست و تنها برخي فرصت طلب ها از آن بهره مي برند.
دكتر احمدي نژاد علاقه وافر و اعتقاد زنان و مردان ايراني به حجاب اسلامي را خاطر نشان كرد و افزود: «دستگاه هاي حكومتي و اجرايي بايد زمينه ها و بستر لازم از جمله امكان عرضه لباس هاي مناسب با فرهنگ ، دين ، اخلاق و عرف جامعه و در عين حال تامين كننده ذائقه نوگرايي و تنوع خواهي جوانان را فراهم كند. به طوري كه افراد به راحتي قدرت انتخاب لباس مناسب شان زن و مرد مسلمان را داشته باشند.
خب ، اين از سخنان حساب شده ي رييس جمهور . و اما حالا يك دستور العمل را كه به تازگي در يكي از دانشگاه ها بين دانشجويان توزيع شده است با امضاي «انتظامات و حفاظت فيزيكي دانشگاه» در زير به زيور چاپ مي آراييم تا خوانندگان با خواندن اين دستور العمل و تطبيق آن با سخنان و رهنمودهاي جناب رييس جمهور ، متوجه شوند كه چقدر مسوولان دانشگاهي ما با جناب دكتر احمدي نژاد هم عقيده هستند!!
البته ، اين دستور العمل از آن جا كه نه مهري دارد و نه آرم و نشاني از دانشگاهي كه آن را صادر كرده است ، بنده ، در همين جا اعلام مي كنم كه اين دستور العمل غير آمرانه (!) اصلن و ابدن به دانشگاه هاي ما ارتباطي ندارد و به گمانم توسط مسوولان يكي از دانشگاه هاي خيلي آزاد و دانشجو سالار ! سوئد صادر شده است.
حالا چرا ما به چاپ آن اقدام كرده ايم ، خودمان هم نمي دانيم !! شايد مي خواهيم بدانيم كه ترويج فرهنگ عفاف و حجاب بالاخره به برخوردهاي آمرانه و دستوري نياز دارد يا نه ؟
به هر روي ، متن اين دستور العمل را بخوانيد و ضمن راهنمايي و ارشاد ، عشق كنيد !
دستور العمل اجرايي نحوه رفتار و پوشش اسلامي در دانشگاه
به منظور تحكيم و تثبيت ارزشهاي والاي اسلامي و حفظ قداست محيط دانشگاه اجراي موارد ذيل براي كليه دانشجويان الزامي است :
الف - الگوهاي رفتاري براي برادران و خواهران
1 - رعايت شوون اسلامي و دانشجويي در رفتار و گفتار .
2 - پرهيز از اختلاط بي مورد خواهران و برادران .
3 - عدم از استفاده پوشاك، آرايش و زيور آلاتي كه مغاير با شئون اسلامي و اجتماعي بوده و مروج فرهنگ مبتذل غربي ، محسوب مي شود. (همراه داشتن لوازم آرايشي براي خواهران ممنوع است )
4 - همراه داشتن كارت دانشجويي 5 - استعمال سيگار در دانشگاه ممنوع است.
ب - الگوهاي پوشش خواهران
ضمن توصيه به استفاده از حجاب برتر (چادر)
حداقل ضوابط لازم جهت ورود به دانشگاه ذيل اعلام مي گردد:
مانتو : بلندي مانتو حداقل بايستي تا زير زانوي فرد را پوشش دهد.
مدل مانتو ساده باشد و بدن نما ، چسبان و چاك دار نباشد.
آستين مانتو حتما تا مچ فرد را پوشش دهد .
رنگ مانتو از رنگهاي متعارف و وزين و ترجيحا از رنگهاي طوسي ، كرم ، سرمه اي و مشكي باشد.
شلوار : نسبتا آزاد و تا پايين مچ فرد را پوشش دهد.
مقنعه : به طوري باشد كه غير از گردي صورت . زير چانه و موي سر را پوشش دهد و نازك نباشد.
جوراب : نازك نباشد و تا ساق پاي فرد را پوشش دهد.
ج - الگوهاي پوشش برادران
1 - آراستگي موي سر و محاسن به نحو متعارف و شرعي .
2 - پرهيز از پوشيدن لباس هاي تنگ و بدن نما و خودداري از پوشيدن صندل، دمپايي و امثال آن.
3 - آستين لباس بايستي حداقل تا آرنج فرد را پوشش دهد.
رعايت موارد فوق حداقل ضوابط ورود به دانشگاه مي باشد.
توجه: اين اطلاعيه به معني تذكر نهايي مي باشد. از اين تاريخ ، ضمن ممانعت از رود ناقضين اين دستورالعمل به محيط دانشگاه، موارد تخلف . به كميته انضباطي ارجاع خواهد شد.
انتظامات و حفاظت فيزيكي دانشگاه
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۸

قربون غيربومي ها!!

اين روزنامه خودمان هم عجب روزنامه اي است! بعضي وقت ها تيترهايي مي زند كه آدم فكر مي كند كه وضع خيلي خراب است و عده اي كار نمي كنند و چندنقطه! در صورتي كه اصلن اين طور نيست. براي مثال به همين تيتري كه درباره ي IT زده شده نگاه كنيد: «واگذاري بيشتر واحدهاي برج IT استان به غيربومي ها!» خب، با ديدن اين تيتر چه فكر مي كنيد؟ بي خيال مي شويد و مي رويد، تيتر ديگري را مي خوانيد؟ يا اينكه افسوس مي خوريد و مي گوييد بيچاره بومي هاي خودمان كه چندنقطه؟!
اي بابا! اصلن اين جور نيست كه شما فكر مي كنيد مسوولان كه نمي توانند شركت هاي نمونه و فعال در زمينه IT توليد و يا ايجاد كنند. حتمن شركت مركت فعال در اين زمينه نداريم و به ناچار مسوولان بايد بروند سراغ شركت هاي غيربوي مستقر در خارج از كشور، ببخشيد، خارج از استان و دست به دامان آنها شوند و بگويند: عزيزان ما! اي شركت هاي فعال و نمونه! لطفن بياييد به استان ما و در شهرك صنعتي شماره يك اهواز – كه تا دو ماه ديگر به بهره برداري مي رسد، و واحدهاي برج IT را تحويل بگيريد و حال كنيد!
راستي، اين همه شركت و مركت و موسسه و دفتر و مغازه و چندنقطه كه در خصوص كامپيوتر و چندنقطه در جاي جاي اهواز و ديگر شهرها فعال هستند، به درد به دست گرفتن اين واحدهاي IT نمي خورند؟!
اصلن ما چه كاره بيديم؟! آها شركت مركت ها! خودتان بياييد و از خودتان دفاع كنيد. خواب بس است!


نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٧

 

انگيزه داريم تا انگيزه!

اين داروسازي هم شغل پردرآمدي است ها! من نمي گويم بابا! يكي از همين دارو سازها گفته!

يك دفعه داروسازان و يا مسوول انجمن داروسازان با نامه نگاري و يا تلفن نگاري! نگويند و يا ننويسند كه اي آقا! كدام درآمد؟ كدام انگيزه؟ اصلن براي تاسيس داروخانه در كشور و استان و چندنقطه؟ انگيزه‌‌اي وجود ندارد. شما هم عجب آدم خوش باوري هستيد. مگر نمي‌دانيد: «سالانه بيش از دو هزار داروساز به خارج از كشور مي رود. آن هم به خاطر نداشتن انگيزه براي تاسيس داروخانه در داخل.»»

شايد هم دولتمردان و مجلس مردان چون مي دانستند در آينده با نداشتن انگيزه توسط داروسازان مواجه مي شوند تصميم گرفتند كه به ا فراد غيرمتخصص نيز در مناطق محروم مجوز تاسيس داروخانه بدهند.

شايد هم اين داروسازان انگيزه دارند ولي چون براي تاسيس داروخانه پول ندارند كه مغازه اي بگيرند و از دارو از جمله وسايل بهداشتي آرايشي و عطري و ادكلني و صابوني و شامپويي و چندنقطه اي پرش كنند، انگيزه هاي خود را از دست مي دهند و گرنه كدام داروسازي است كه از درآمد ماهي 15 ميليون تومان از محل داروخانه داري چشم پوشي كند؟!

شايد هم اين جناب مسوول اين آمار را داده و انگيزه ها را عنوان كرده كه ديگر داروخانه اي در شهرها و جاهاي داراي داروخانه ايجاد نشود كه كار و كاسبي ديگر داروخانه داران از رونق 15 ميليوني بيفتد! اصلن حالا كه اين طور شد، مردم عزيز! اي شهروندان و روستاوندان گرامي! لطفن از خودتان بيشتر مواظب كنيد تا مريض نشويد و ديگر كسي به داروخانه نياز نداشته باشد و انگيزه ها به صفر برسد!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٥

  

هنر ما، هنر خارجي‌ها!!
 
قبلن هم نوشتم، امروز هم مي نويسم كه شهرك‌هاي صنعتي در بيشتر شهرستان‌هاي استان توفيقي حاصل نكرده‌اند و بيشتر واحدهاي صنعتي اين شهرك‌ها يا تعطيل‌اند يا نيمه تعطيل. آن چند واحدي هم كه در اين شهرك‌ها در حال كارند، در حال جان كندن هستند!
حتمن مي خواهيد عوامل موفق نبودن و نيز تعطيلي و ركود اين واحدها را بدانيد، ها؟! اي بابا! همه چيزها را كه من نبايد توضيح بدهم. به راستي مسووليت بررسي مسايل و مشاكل و معاضل اين شهرك‌ها و واحدهاي صنعتي آن‌ها را چه افراد يا دستگاه‌هايي بر عهده دارند؟! كسي مي داند؟! من كه مسوول نيستم كه بخواهم در اين مورد به تحقيق و بررسي و مداقه و چند نقطه بپردازم. آن‌هايي كه ماهانه حقوق هايي كلان در اين مورد مي گيرند، بروند و اين مسايل و مشاكل را بررسي و گزارش كنند.
آيا كسي تا حال رفته شهرستان محروم مسجدسليمان و از شهرك صنعتي اين شهرستان بازديد يا ديدن كرده است؟ آيا كسي مي‌داند كه از 35 واحد ايجاد شده در اين شهرك ‌تنها 3 كارخانه و يا 3 شركت فعاليت و يا كار مي كنند. يكي كارخانه آرد، دومي كارخانه لذيذان يا سوسيس و كالباس و همبرگر و سومي گاز اكسيژن در حال كارند. اما چه كاري؟ اين شركت لذيذان از بس سرمايه در گردش ندارد و رفته پول سودي قرض گرفته و بدهكار شده، آمار كارگران خود را بسيار كاهش داده است. گاز اكسيژن نيز كه يك روز كار مي كند و روز ديگر تعطيل است. بيش از 30 واحد ديگر هم كه همگي به پول نياز دارند تعطيل اند. آيا تعطيلي اين واحدها -كه مي توان با وام بانكي ‌آن‌ها را راه‌اندازي كرد تا در ايجاد اشتغال بيكاران نيز موثر باشند- براي مسوولان خيلي خدمتگزار ما، اهميت ندارد؟
مدير عامل شركت لذيذان با در دست داشتن طرح توسعه و طرح توجيهي اقتصادي فني، در به در دنبال گرفتن وام است. آن هم موضوع توسعه بنگاه‌هاي كوچك اقتصادي و زودبازده.
اما اين بوروكراسي اداري و نظرتنگي‌ها و بي‌خيالي برخي دستگاه‌ها و عدم همكاري بعضي باعث شده كه هنوز اندر خم يك كوچه باشد! او مي گويد: بانك جهاني حاضر است يك ميليون دلار به من وام دهد. به شرطي كه بانك مركزي به من نامه‌اي بدهد. اما مگر اين بانك به كسي مثل من كه فقط خدا را دارم نامه مي دهد. سود وام بانك جهاني 6/2 درصد است اما سود بانك‌هاي خودمان، ببخشيد، كارمزد (!) بانك‌هاي خودمان 14 درصد و بالاتر. اما مگر به همين راحتي به آدم وام مي‌دهند؟!
او مي افزايد: يك كارخانه‌داري را مي‌شناسم كه از قِبَل كارخانه‌اش رفته از يكي از كشورهاي عربي وام 2-3 درصدي گرفته اما آمده و پول را گذاشته توي يكي از بانك‌هاي خودمان و دارد پول و يا سود پارو مي‌كند. كارخانه‌اش هم كه دارد كار مي كند.
اين مديرعامل كه چند روزي است بين دستگاه‌هاي مختلف سرگردان است و اين ور و آن ور مي‌رود تا بتواند تسهيلاتي بگيرد و سرمايه در گردش كارخانه‌اش را تامين كند، مي‌گويد: در كشورهاي خارجي از توليدكنندگان يعني كساني كه وارد كار توليد مي شوند و مي‌خواهند كارخانه‌ ايجاد كنند، نه پول زمين مي گيرند نه آب و برق و تلفن و گاز. سود پول هم كه توليد كننده مي دهد، زير 5 درصد است. لذا يك توليد كننده با هزينه‌هاي زيادي در هنگام توليد مواجه نمي شود و با خيال راحت كالاي خوب و ارزان توليد و روانه بازار مي‌كند.
وي مي‌افزايد: كره جنوبي 10 سال بعد از ما وارد كارهاي توليدي شد اما صنايعش 20 سال از ما جلوتر و با كيفيت تر است. چرا كه صنعت‌گران آنجا مشكلات و دردسرهاي ما را ندارند. هر چه درمي‌آورند نمي دهند جاي وام و سود بانكي. وي آن قدر در اين مورد گفت كه كله من تركيد و دوست داشتم كله‌ام را بزنم به ديوار و يا اينكه ديوار را بزنم به كله‌ام!
به راستي فرق ما با توليد كنندگان و يا صنعت‌گران خارجي در چيست؟! آيا آن‌ها خونشان رنگين تر است و يا هنرشان از ما بيشتر است كه اين قدر موفق هستند و كالاهايشان مثل چيني‌ها تمام جهان را در بر گرفته است؟ و يا اينكه نگاه، عملكرد و چند نقطه‌ي مسوولانشان با مسوولان ما فرق دارد.
شايد آن‌ها به جاي دادن شعار عمل مي كنند و بعد از عمل، مي‌آيند و شعار عمل شان را سر مي دهند. اما ما ابتدا هر چه سر مي دهيم شعار است و تا بخواهيم به مرحله‌ي عمل وارد شويم، ديگر تواني برايمان نمانده است و بايد برگرديم توي همان وادي شعار!
آيا تا به حال كسي رفته و از توفيق صنعت‌گران ژاپني و چيني و كره‌اي گزارش و چندنقطه‌اي تهيه كرده و رموز موفقيت آن‌ها را براي مسوولان، آورده است؟!
ببخشيد، انگاري يادم رفت كه هنر نزد ماست و اين خارجي‌ها هستند كه بايد بيايند و از هنر ما بهره بگيرند و ببرند خارج از كشور!! البته هنر سر دادن شعار و وعده‌هاي آن چناني! من كه عمري است دارم مي‌‌گويم: كي به كيه! اما مگر گوش شنوا پيدا مي شود!
بعدالتحرير: البته عده‌اي از هنرمندان كه همانا صنعت‌گران و ريسك كنندگان و قوي دلان باشند، با رفتن به بعضي از كشورهاي خارجي و استفاده از تسهيلات آن كشورها آن چنان پيشرفت و ترقي كرده‌اند كه مي ‌توانند بانك خصوصي تشكيل و به صنعت‌گران ما وام دهند! رمز و رموز موفقيت اين عزيزان را مي‌توانيد از همين مديرعامل شركت لذيذان بپرسيد. همه چيزها را كه ما نبايد بنويسيم.
 
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٤

 

قبول باشه!

 

شايد خوزستان 60-70 ميليون نفر جمعيت داشته باشد و آن وقت ما بي اطلاع باشيم!

بابا جان! پس ما چه خبرنگار و روزنامه نگار و چند نقطه نگاريم كه از اين آمار و ارقام و چندنقطه ها بي خبريم؟! باور بفرماييد وقتي در روزنامه ها خوانديم كه دو ميليون خوزستاني كه اغلب روستايي هستند، آب سالم ندارند، نزديك بود پس بيفتيم! چرا؟ چون همان وقت كه داشتيم اين خبر را مي خوانديم، خبرهاي ديگري هم از زير نور چشمانمان عبور كردند. از جمله درباره ي انتقال آب هاي كرخه و كارون به كويت و دشت رفسنجان!

از يك طرف پسته هاي خندان باغات كرمان و رفسنجان داشتند به ما مي خنديدند و از سوي ديگر كويتي ها داشتند چپكي ما را سيل يا نگاه مي كردند و از يك سو هم تيتر «دو ميليون خوزستاني آب سالم ندارند» يكي از جرايد.

خب، شما اگر جاي ما بوديد چه مي كرديد؟ وقتي كه بشنويد روستايي به نام دغاغله جنب منطقه ي كيانپارس اهواز واقع شده اما مردم اين روستا هنوز از آب خام استفاده مي كنند!

وقتي كه بشنوي مردم منطقه غيزانيه هنوز آب سالم ندارند و آن وقت مسوولان رده بالاي ما به فكر انتقال آب هاي كارون و كرخه به ديگر استان ها و نيز خارج از كشور باشند، نبايد از نزديك ترين ديوار به خودمان تقاضا كنيم كه بيايد جلوتر و خود را بكوبد به سر من و همكاران؟!

پس اين آب و فاضلاب روستايي خوزستان و اين مسوولان آبفاي استان و اين  مسوولان استان و اين وزارت نيرو و اين چند نقطه ها كجا هستند و چه مي كنند؟!

آقايان به جاي اين كه اين مطلب را بخوانيد و شروع كنيد پاسخ ما را بدهيد، برويد و پاسخ مردم بي آب اين روستاها و ديگر روستاهاي بي آب را كه از آب شرب سالم محرومند، بدهيد.

اصلن پاسخ دل خودتان را بدهيد. به خصوص هنگامي كه داريد آب سرد تگري و سالم مي نوشيد.

نوش جان و گواراي وجودتان. عشق کنید. کی به کیه!

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢

 

کار فرهنگی یا فرنگی؟!

 

نمی دونم چرا گاهی اوقات کار فرهنگی رو با کار فرنگی اشتباه می گیرم! مثل همین کشتی آزاد و فرنگی که بعضی وقت ها با فرهنگی اشتباه می گیرم!

البته نه تنها من که بعضی ها هم مثل من اشتباه می گیرند! چه کنیم دیگه ؟! همش فرق این با اون یه " ه" ناقابله.

خب، حالا هدف از این مقدمه چینی و ژاپنی ! چی بود که ما یا مو یا من اومدم توی وادی فرنگ و فرهنگ؟!

به گمانم یکی از تیترهای همین روزنامه خودمون باشه که به این مورد اشاره کرده! فعلن شما بخونید تا بعد ببینم چه اتفاقی می افته!

" باهنر با حضور در جمع تجمع کنندگان معترض به بدحجابی گفت: کار فرهنگی با گرفتن، زدن و بستن پیش نمی رود."

البته رییس کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس ششم نیز با اعتقاد به اینکه نمی توان برای امر به معروف و نهی از منکر، سازمان یا کمیته ی خاصی را تشکیل داد، توسل به زور در برخورد به بد حجابی را از پیش ، شکست خورده دانست.

از سوی دیگر عده ای از نمایندگان مجلس هفتم خواستار برخورد قاطع نیروی انتظامی با پدیده بد حجابی شدند.

خب، تا این جا هر چه خوندید مربوط می شد به کار فرهنگی که اقدامی در این مورد نشده بود.

در عوض کار فرنگی تا دلتون بخواد انجام شده بید!

از ماهواره بگیر تا اینترنت و همین تلویزیون خودمان که خوشبختانه یا بدبختانه ! در دامن زدن به کار فرنگی و ایجاد شور و اشتیاق برای رفتن به این سو و سمت ید طولا و مهارت خاص و  عام دارد! به نظر من – که هیچ کس هم نظر مرا نخواسته!- می گویم: بد حجابی به این نیست که روسری زن یا دختری کمی عقب رفته و جلوی موهایش نمایان شده باشد، چرا که از ابتدای پیروزی انقلاب تا کنون از این موارد زیاد بوده، منتها کم یا زیاد بودنش هم به عملکرد ما بر می گردد و هم به عملکرد فرنگی ها که در این ارتباط تلاش زیادی از خودشان به عمل آورده اند.

خب، ما چه کرده ایم؟! چه چیزی به مردممان داده ایم که حالا از آن ها انتظار داریم به آن چیزهایی که ارایه نکرده ایم، عمل کنند؟!

من کاری به تهران ندارم، که چقدر بد حجاب دارد و چگونه باید با آن ها برخورد کرد. بد حجابی ، درجات مختلفی دارد. با هر طیفی می توان یک جور برخورد و یا به عبارت بهتر، آن طيف را

راهنمایی و ارشاد کرد. البته بهترین راه آن، ارایه کار فرهنگی آن هم با استفاده از ابزار های رسانه های جمعی به ویژه تلویزیون است.

حتا آن عده ی اندکی که دوست دارند انگشت نما شوند و با وضع ناجوری به میان عامه مردم می آیند را می توان به راه درست راهنمایی کرد.

هیچ کس دوست ندارد که برایش دردسر درست شود. منتها بعضی، حدود و مرز ارزش های انسانی و اسلامی را گم می کنند و تصور می کنند آن چه که انجام می دهند اشکالی ندارد!

باید در این زمینه کارهای زیادی انجام شود. البته نه شعاری باشد و رنگ تحمیل به خود بگیرد که باعث گریز شود. باید زمینه های لازم را که باعث ایجاد شور و شوق می شود فراهم کرد.

متاسفانه نه تنها کار بخصوصی برای فرهنگ سازی وتوسعه ی ارزش های اسلامی انجام نشده که اقدامات شعاری و نا پخته ی بازدارنده مارا از رسیدن به اهدافمان دورتر می کند.

بنابراین، ضروری است به جای بگیر و ببند های بی فایده که تاثیر سو هم خواهد گذاشت، بیاییم، ابتدا کار فرهنگی کنیم نه فرنگی! چون، مسایل سلبی و ایجابی خود در کار فرهنگی مستترند.

به هر روی از ما گفتن بود. همین. یک دفعه نگویید بچه نفتون مخالف حجاب یا دگم و چند نقطه است!  

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢

 

نیم دری تا پلکسه وا ای کنه

افتو منه تیام جا ای کنه

 شو که از ره ای رسه مرزنگام

 رقص دسمال بازی برپا ای کنه

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :