بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢۸

رييس کل دادگستری استان تهران:

تا کنون گزارشی ازضرب و شتم افراد 

 در تجمع زنان دريافت نکرده ام!

Image and video hosting by TinyPic

بچه نفتون: حالا دريافت کن!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢۸

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

سينما بي سينما!

 

ديروز نوشتم كه من و بروبچ و ميهمانان در رستوران ناهار خورديم و بعد از تسويه حساب، يعني پرداخت پول ناهار مثل جنتلمن‌ها از رستوران زديم بيرون تا به سينما برويم.

اينك ادامه‌ي ماجرا:

فريبرز و منصور انگاري حال راه رفتن نداشتند!

نگاهي به فريبرز كردم و گفتم: ها! كسي گرفتدت كه نمي‌توني راه بياي؟!

فريبرز گفت: انگاري حسابي سنگين شدم! اصلن حال راه رفتن ندارم.

منصور هم گفت: منم همين جورم، حال راه رفتن نيست.

گفتم: مي‌خوايم بريم سينما، بايد حال راه رفتن داشته باشين.

فريبرز گفت: فوقش مي‌ريم توي سينما مي‌خوابيم!

گفتم: سينما كه جاي خواب نيست. اگه مي‌خواين بخوابين، برين هتل.

فريبرز گفت‌: اينم يه حرفي.

نسرين كه شنونده‌ي حرف‌هاي ما بود گفت: خب چه اشكال داره، بذار بيان توي سينما بخوابن.

اسماعيل گفت: اينم حرفيه. اما ببخشين كه من روي كلام شما حرف مي‌زنم. اين دوتا، صداي آهنگ خوابشون «خروپف» آن قد بلنده كه تماشاچي‌ها رو فراري مي‌ده! بنابراين همون بهتر كه برند هتل لالا كنن.

نسرين و دوستانش شروع كردند به خنديدن و ما هم از خنده‌ي آن‌ها خنده‌مان گرفت و حالا نخند كي بخند!

فريبرز گفت: منصور بيا بريم هتل وگرنه «چارلي چاپلين» و يا «مستر بين» اين جمع مي شيم!

منصور هم قبول كرد و گفت: بچه‌ها اگه اجازه بدين من و فريبرز از جمع شما خارج بشيم و بريم هتل.

شهلا و شيوا گفتند: ولي دوست داشتيم شما هم با ما باشي و برامون ترانه بخوني.

منصور خنديد و گفت: شما كه گفتين قراره من 10-20 سال ديگه خواننده بشم! تازه من الآن ترانه مرانه‌اي ندارم از خودم كه بخونم. اما اگه دوست داشته باشين زمزمه مي‌كنم.

شيوا گفت: مي‌توني اين ترانه رو برام بخوني؟

من توي كلامشان پريدم و گفتم: فقط ترانه و يا سرودش مجاز باشه!

منصور گفت: من اصلن ترانه نمي خونم كه مجاز باشه يا غيرمجاز.

شيوا گفت: اي بابا! حالا شما بذار دو خط برامون بخونه. توي اين ديار غريب تو هم مجاز و غيرمجاز مي‌كني؟!

بچه‌ها خنديدند و گفتند: اين «لكي جون» ما توي اين چيزا حسابي گير مي‌ده!

شيوا گفت: لكي جون! مي‌ذاري منصور برامون بخونه.

گفتم: بابا! مگه منصور خواننده‌ست كه براتون بخونه؟!

شيوا گفت: باور كنين خواننده‌ست. خودش و شما نمي‌دونين!

با تعجب گفتم: پس شما از كجا مي‌دونين؟

شيوا گفت: حالا بماند. تازه ما مي‌خوايم از منصور امضا هم بگيريم.

گفتم: از من چي؟ امضا نمي خواين؟

شهلا گفت: تو هم مي‌خواي خواننده بشي؟

گفتم: خواننده كه نه ولي من روزنامه‌نگارم و قراره در آينده خيلي معروف بشم.

منصور گفت: حالا كه زوده! شما معروف بشو بعد خانم‌ها مي‌يان و ازت امضا مي‌گيرن.

شهلا و شيوا خنديدند، اما نسرين گفت: حتمن شاهرخ هم الان كه شاعره فردا پس فردا مي‌خواد نويسنده و طنزپرداز بشه.

شاهرخ گفت: بچه‌ها حالا چرا ايستادين. مگه نمي‌خواستيم بريم سينما.

منصور گفت: من و فريبرز مي‌خواستيم بريم هتل.

شيوا گفت: ما مي‌خوايم ابتدا از منصور امضا بگيريم بعد هم كمي برامون بخونه.

منصور دست در جيبش كرد خودكار را درآورد. شيوا و شهلا هم دفترهاي كوچكي از كيفشان درآوردند و منصور در داخل اين دفترچه‌هاي يادداشت امضا كرد و برايشان اين جمله را نوشت: «منو ببخش!/ مي‌خوام كه با تو باشم/ نذار غريبه باشم/ بيا به من كمك كن/ مي‌خوام كه با تو باشم»

شهلا اين جمله را خواند و گفت: «ديوونه! ديوونه! ديوونه شو! ديوونه!»

با شنيدن كلمه‌ي ديوونه، گفتم: منظورتون همون «ليوه» است؟

شهلا گفت: ليوه؟! ليوه يعني چي؟ ليوه كه انگاري فاميليتونه!

گفتم: آره، اما ليوه همون معني ديوونه رو مي ده!

منصور گفت: پس منظورتون با لكي جونه كه گفتين ديوونه شو، نه؟!

شهلا گفت: انگاري اين «ديوونه شو» رو شما مي خوني!

منصور گفت: اصلن من گيج شده‌ام. بهتره من و فريبرز بريم هتل كه دارم گيج مي‌شم. گمونم از اثرات دوغي است كه خورده‌ايم.

بچه‌ها (منصور و فريبرز) از ما خداحافظي كردند و رفتند.

من و شاهرخ و اسماعيل مانديم و ميهمانان.

شاهرخ گفت: نوبتي هم باشه، حالا نوبت رفتن به سينماست!

نسرين گفت: ولي ما ديرمون شده و بايد هر چه سريع‌تر به خونه بريم. اگه اجازه بدين ما مرخص شيم.

شاهرخ زبانش قفل شد و منتظر من بود كه آن‌ها را وادار كنم كه سينما بيايند.

منم كه انگاري حال نداشتم اين وقت ظهر سينما برم گفتم: هر جور شما راحتين. ما مزاحم شما نمي‌شيم.

نسرين گفت: بچه‌ها كار دارند و گفتن كه از شما عذرخواهي كنيم.

گفتم: خواهش مي كنم.

اسماعيل گفت: باز هم كه همديگه رو مي‌بينيم؟

نسرين گفت: اگه خدا بخواد. بالاخره ما هم‌وطنامون رو كه مي‌بينيم، به خصوص افرادي مثل شما كه صادق و صميمي هستن، خيلي خيلي خوشحال مي‌شيم.

شاهرخ گفت: خواهش مي كنم. نظر لطف شماست. خوبي از خودتونه.

گفتم: جدن كه از ديدار شما خيلي خوشحال شديم. اميدواريم باز هم همديگه رو ببينيم.

شهلا و شيوا هم از ما تشكر كردند و به اتفاق نسرين راهشان را گرفتند و رفتند.

شاهرخ كه دوست داشت سينما برود، آهي كشيد و گفت: به سلامت.

رو به شاهرخ گفتم: ما هم بريم.

اسماعيل گفت: كجا؟

گفتم: من چه مي دونم! مگه شما جاي خاصي مي‌خواين برين؟!

اسماعيل گفت: ما از همون صبح بايستي مي رفتيم بانك ملي و پول‌هايي رو كه توي پاسپورتمون زده‌اند مي‌گرفتيم.

گفتم: ها! مگه پولات ته كشيده؟ تو كه تا حالا چيزي خرج نكردي.

اسماعيل گفت: بالاخره بايد پولامون رو از بانك بگيريم. من بايد ويزا بگيرم و برم آمريكا پهلوي همسرم.

گفتم: به سلامتي. ولي اين طور كه شنيده‌ام، سفارت آمريكا به اين راحتي به كسي ويزا نمي‌ده. شايد تو كه همسرت آمريكاست بتوني ويزا بگيري.

شاهرخ گفت: منم كه مي خوام برم آلمان.

گفتم: منم كه چند روز منتظر «مجيد» مي‌مونم. اگه اومد كه فبها. اگه هم نيومد، بعد از چند روز كه جاهاي ديدني و سياحتي و زيارتي را گشتم، برمي گردم وطن.

شاهرخ گفت: آخرش تصميم نگرفتي كه همراه من بياي؟

گفتم: تصميم گرفتم كه برگردم نه برم.

شاهرخ گفت: خب، از اين مسايل گذشته حالا كجا بريم؟

گفتم: من كه حال گشتن ندارم. بهتره ما هم بريم هتل و كمي استراحت كنيم.

اسماعيل گفت:‌بابا! تركيه اين همه جاي ديدني داره اونوقت ما كارمون شده خوردن و خوابيدن؟! كمي هم بگرديم.

گفتم: مي‌گرديم اسمال جون! تو نگرون نباش. فعلن وقت استراحته. اصلن بعد از ناهار خواب خيلي خيلي مي چسبه. موافقين كه؟! بچه‌ها به ناچار سرشان را به علامت موافق تكان دادند و ما هم راهمان را به طرف هتل گرفتيم تا برويم و استراحت كنيم.

خب، تا ما مي رويم هتل و استراحت مي‌كنيم، شما هم برويد و استراحت كنيد. چقدر مطالعه مي‌‌كنين. اين قدر روزنامه نخونين. خسته مي‌شين! فعلن بدرود و خدانگهدار.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢٧

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

«منصور» خواننده بود؟!

 

ديروز نوشتم كه من و بروبچ براي خوردن ناهار وارد رستوران شديم. (البته اين را هم توي پرانتز عرض كنم كه انگاري اين سفرنامه‌ي لك ليوه‌اي ما به تركيه شده ناهار خوردن و آب ميوه نوشيدن و خيابان گردي و خوابيدن و اتوبوس سوار شدن و از اين جور چند نقطه‌ها و ما در تركيه كاري به جز مواردي كه برشمرديم نداشتيم! اما اين گونه هم نيست. چرا كه ماجراها از اين به بعد شكل مي‌گيرند. كي به كيه!)

بله، بعد از سفارش ناهار و يا غذا، نسرين و دوستانش هم به رستوران آمدند و ما آن‌ها را سر ميز ناهار دعوت كرديم و حالا منتظر آمدن ناهار توسط گارسون هستيم تا دلي از عزا درآوريم!

اينك ادامه‌ي ماجرا:

بعد از گذشت 15 دقيقه، فريبرز گفت: پس كي غذا رو مي‌آرند.

اسماعيل گفت: حالا چه عجله‌اي داري؟

فريبرز گفت: آخه روده‌هام به صدا دراومدن!

منصور گفت: تا غذا رو بيارن كمي حرف بزنيم.

گفتم: خب بزن! كسي كه جلويت رو نگرفته.

اسماعيل گفت: نه ماشاءا خيلي هم آدم خوش بيان و اهل گفت و شنودي هستي!

نسرين كه تا اين لحظه شنونده بود، گفت: راستي اين منصور شما چقدر شبيه منصور خواننده‌ست.

گفتم: كدوم منصور خواننده؟ اين منصور ما يكه و اصلن دومي نداره!

نسرين گفت: همون منصوري كه ترانه‌اي به نام «فقط به خاطر تو» داره.

گفتم: آها! منصور رو مي‌گي كه مي‌گه: «دلم فقط تو رو مي‌خواد، فقط به خاطر تو/ جوونيم رفته به باد، فقط به خاطر تو؟»

هنوز واژه‌ي «تو» را درست تلفظ نكرده بودم كه صداي شاهرخ درآمد: به خاطر كي. دلت كي رو مي‌خواد!؟

خنديدم و گفتم: آها! دو ريالي‌ام افتاد. بابا! من كه از دل خودم حرف نزدم، از دل منصور و از زبون او خواندم!

اسماعيل گفت: ترانه‌هاي لس آنجلسي هم كه مي‌خونيد، نه؟!

گفتم: راستي اين منصور رو شما از كجا مي‌شناسي او كه در زمان فعلي يعني حالا معروف نشده و اصلن اعلام وجود نكرده؟

نسرين گفت: چه طور شما از 10-20 سال آينده خبر دارين ولي ما نداشته باشيم؟ خب منصور هم قراره 10-20 سال ديگه معروف بشه و ترانه‌هاي مريم حيدرزاده رو بخونه!

منصور خودمان صدايش درآمد: مي‌گم شما دارين درباره‌ي من حرف مي‌زنين يا يه منصور ديگه؟! شما من منصور رو كه نقد هستم رها كرده‌اين و رفته‌اين چسبيدين به منصوري كه قراره سال‌هاي آينده خواننده بشه. شايد اين منصور خود من باشم.

نسرين و دوستاش به منصور خيره شدند و ناگهان شيوا با تعجب گفت: اوا خدا مرگم بده! راست مي گه ‌ها! اين منصور چقدر شبيه منصور خواننده است. بابا خودشه. چقدر جوونين شما.

منصور نگاهي به سر تا پاي خود كرد و گفت: يعني انتظار داشتي پير باشم. خب جوونم ديگه. اصلن نوجوونم، نه جوون.

شيوا گفت: جدن خودتي؟! منصور خواننده!

منصور كه در اصل وجود خود شك كرده بود، دوباره نگاهي به خودش انداخت و يك نگاهي به ما و گفت: راستش رو بخواين. صدام كه خوبه. بعضي وقتا مي خونم ولي توي نخ خوانندگي نرفتم. اما اين جوري كه شما آينده‌ي منو حدس زده‌اين، بايد برم خواننده بشم!

فريبرز گفت: بابا شكم‌مون درد گرفته، اينا رفتن غذا بيارن يا انرژي هسته‌اي؟!

اسماعيل گفت: اين كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست، شكي در آن نيست.

گفتم: بچه‌ها اين قدر حاشيه نرين غذا اومد.

بچه‌ها همه نگاهشان را به طرف گارسون كه با يك گاري چرخ‌دار غذا را حمل مي‌كرد، انداختند. گارسون تا اولين غذا رو كه بلند كرد از دستش گرفتم و آن را پيش نسرين گذاشتم. شاهرخ گفت: من و نسرين كباب تركي مي‌خوريم. اين غذاي منصوره كه زرشك پلو با مرغ سفارش داده بود. گارسون تند تند غذاها رو روي ميز گذاشت. ما يكي يكي جلوي بروبچ و ميهمانان گذاشتيم.

بچه‌ها آمدند تا شروع كنند. گفتم: بچه‌ها! اول بسم‌ا بگيد بعد شروع كنيد كه شيطون ميطوني با ما غذا نخوره.

نسرين و دوستاش لبخندي زدند و اتفاقن همه خوردن غذا را با نام خدا شروع كردند. جدن كه جاي شما خوانندگان عزيز خالي و سبز. حسابي به ما چسبيد. شايد هم چون گرسنه بوديم، غذا به ما حال داد. ميهمانان ما نصف غذا را نخوردند،  اما فريبرز و منصور و اسماعيل بشقاب را شستند! من و شاهرخ هم كمي از غذا رو باقي گذاشتيم. شاهرخ يك لقمه كه غذا مي‌خورد يك نيم نگاهي به نسرين مي‌انداخت.

اتفاقن نسرين هم زير زيركي شاهرخ را ورانداز مي‌كرد و نيم لبخندي مي‌زد.

غذا كه تمام شد، گفتم: بچه‌ها موافقيد بريم سينما؟

نسرين و دوستانش ابتدا گفتند كه كار دارند و بايد بروند، اما وقتي كه با اصرار شاهرخ و ما مواجه شدند پذيرفتند كه همراه ما باشند.

از سر ميز ناهار بلند شدم و گفتم: يك لحظه اجازه بدين برم حساب كنم و بيام. نسرين آمد كه دست توي كيفش كند و اصرار داشت كه او حساب كند، اما شاهرخ جلويش را گرفت و گفت: مگه ما مرده‌ايم كه شما حساب كنين.

نسرين گفت: خدا نكنه. ان‌شاءا هميشه زنده باشي.

رفتم و پول غذا را دادم و به اتفاق بروبچ و ميهمانان از رستوران زديم بيرون. بروبچ هنگامي كه از رستوران بيرون آمدند آن قدر سرسنگين و جنتلمن بودند كه هر كس نمي‌دانست، فكر مي‌كرد ما فك و فاميل‌هاي بوش رييس جمهور آمريكا و يا «كاندوليزا رايس» وزير امور خارجه آمريكا هستيم! هرچند كه اين دو نفر در آن زمان نبودند، اما حالا كه هستند. در ثاني، كي به كيه!

خب، تا ما بخواهيم برويم سينما، كمي وقت مي‌برد. بنابراين يك آنتراكتي به بنده بدهيد تا بقيه‌ي ماجرا را فردا برايتان بنويسم. كي به كيه!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢٦

 

«لك ليوه» در تركيه!

ميهمانان ما آمدند!

 

ديروز نوشتم كه ما يعني بنده و بروبچ با دختر قد بلندي كه ايراني بود به اتفاق دو تن از دوستانش در خيابان آشنا شديم و شماره تلفن هتل را داديم تا با اين دختر كه نامش نسرين بود و دوست داشت با ما بيشتر آشنا شود، دوباره  ديدار داشته باشيم. شاهرخ بعد از اين ديدار نه سر از پا مي‌شناخت و نه پا از سر! نسرين و دوستانش رفتند و ما هم رفتيم براي ناهار.

اينك ادامه‌ي ماجرا:

فريبرز گفت: بچه‌ها! من مي‌خوام ناهار آش بخورم.

اسماعيل گفت: آش رو معمولن صبح‌ها مي‌خورند! حالا چه طور شده كه هوس خوردن آش كرده‌اي؟

فريبرز گفت: آخه به من اطلاع دادند كه يكي از دوستام كه اسمش «كريم» است و ما به او شيخ كريم مي‌گوييم ساعت 11 شب رفته از يك مغازه‌دار سراغ آش رو گرفته كه طرف نگاهي به سر تا پاش انداخته و گفته: تو مطمئني حالت خوبه؟!

شيخ كريم گفته: چه طور مگه؟

مغازه‌دار گفته: آخه ساعت 11 شب كسي فكر خوردن آش مي‌كنه؟!

فريبرز بعد از گفتن اين جمله ايستاد و چيزي نگفت. گفتم: ها! انگاري تو هم حالت خوب نيست!

فريبرز گفت: چه طور مگه؟

گفتم: آخه كسي ناهار آش مي‌خوره؟!

فريبرز گفت: آخه هوس آش كردم.

گفتم: چند ساعت ديگه صبر كن و وقتي كه ساعت 11 شب شد بيا بيرون و دنبال مغازه‌ي آش فروشي بگرد. كي به كيه.

فريبرز گفت: يعني من شيخ كريم هستم؟

گفتم: بالاخره وقتي كه حالت خوب نباشه، مي‌خواي كريم باشي يا فريبرز فرقي نداره!

در همين هنگام شاهرخ گفت: لكي جون! انگاري اين مغازه آش داره.

ابتدا نگاهي به مغازه و سپس نيم نگاهي به شاهرخ انداختم و گفتم: انگاري تو هم حالت خوب نيست. بابا! بگرد دنبال يك رستوران دبش كه برويم يه چلو كبابي بزنيم توي رگ نه آش!

اسماعيل گفت: ها! گل گفتي! اصلن خودم بايد رستوران پيدا كنم. انگاري اين دو نفر به قول شيخ كريم حالشون خوب نيست!

اسماعيل بعد از چند لحظه گفت: بيا! اين هم رستوران.

بچه‌ها با نگاهي به تابلوي رستوران به طرف آن هجوم بردند! انگاري كه تا حال رستوران نديده و يا رستوران نرفته بودند!

گفتم: بچه‌ها! صبر كنيد.

بچه‌ها ايستادند و گوش سپردند كه من چه مي‌گويم. گفتم: همين جوري سرتون رو نيندازين زير و بريد تو. با همديگه مي‌ريم و خيلي سرسنگين به داخل رستوران رفتيم، انگاري كه وزنه‌ي 50 كيلويي به مچ پاهايمان بسته بودند! يك جوري راه رفتيم كه عاج فيل هم به ما حسوديش مي شد!

خلاصه، رفتيم و سر يك ميز 5 نفره نشستيم و منتظر مانديم كه گارسون بيايد. هنوز نفس راحتي نكشيده بوديم كه يك افندي يا گارسوني آمد روي ميز ما و يك جلد كتابچه‌ي 4 برگي دست‌مان داد و منتظر ماند.

اسماعيل ليست غذاها را گرفت و سفارش چلو مرغ داد. من هم جوجه كباب. منصور زرشك پلو با مرغ. فريبرز يواش گفت: ببين آش نداره! اسماعيل به فريبرز چشم غره رفت و شاهرخ گفت: من و فريبرز كباب تركي مي‌خوريم. اسماعيل هم گفت: من هم كباب تركي.

گارسون رفت و ما منتظر مانديم تا غذا را بياورند و بزنيم توي رگ.

در حين انتظار كه سرمان گرم صحبت بود، شاهرخ يواشكي به پهلويم زد و گفت: لكي جون! ببين كيا اومدن رستوران. پشت سرت رو نگاه كن.

من براي اينكه سه نكرده باشم، سينه رو سپر كردم و در حالت رفع خستگي عقب را نگاهي اندختم ببينم چه خبره كه يك مرتبه خود به خود بلند شدم و ميخ كوب ايستادم. بقيه‌ي بچه‌ها هم برخاستند و نگاهشان برق زد. صندلي زير پايم را كنار كشيدم و گفتم: سلام. خوش اومدين. اصلن انتظار شما رو نداشتم. جدن كه سرافرازمون كردين. بفرماييد.

شاهرخ گفت: ولي ميز ما كه جا نداره بريم سر يك ميز ديگه.

گفتم: موافقم. به پيشواز نسرين و دوستانش رفتيم و به آن‌ها خوش آمد گفتيم. به شوخي گفتم: ها! ما رو تعقيب مي‌كردين. نسرين خنديد و گفت: شايد! اما نه! بچه‌ها ابتدا مي‌خواستند ناهار رو خونه‌ي يكي از اقوامشون صرف كنن اما گفتند كه امروز رو توي رستوران ميل كنيم.

گفتم: و چه سعادتي نصيب ما شد.

سپس رو به شاهرخ كردم و گفتم: درست مي‌گم؟

شاهرخ كه سر از پا نمي شناخت و حسابي دست پاچه شده بود گفت: آره! خيلي خيلي خوشحالمون كردين. هميشه از اين كارا بكنيد.

نسرين گفت: از كدوم كارا؟

گفتم: همين كه به رستوران بيايين و با ما ناهار بخورين.

شهلا و شيوا دوستان نسرين لبخند زدند و نسرين گفت: مايه‌ي افتخار ماست كه با هم وطنان خودمان ناهار بخوريم.

گارسون آمد و ميز مرتبي برايمان آماده كرد و ما نشستيم. البته شاهرخ آمد بنشيند كه با چشم و ابرو و بيني و چند نقطه به او فهماندم كه ابتدا نوبت خانم‌هاست.

شاهرخ بلافاصله صندلي بيرون كشيد و به نسرين تعارف كرد. نسرين تشكر كرد و لبخند زد و نشست. متعاقب آن من صندلي دوم را بيرون آوردم و شيوا نشست. اسماعيل هم صندلي را براي شهلا آماده كرد. فريبرز و منصور نگاهي به من انداختند و با زبان بي‌زباني به من گفتند يعني فهماندند كه آن‌ها چه كنند كه من به فريبرز گفتم: تو صندلي منصور و منصور هم صندلي تو رو بيرون بياورد و به همديگر تعارف كنيد. كي به كيه. با شنيدن اين سخن همه زدند زير خنده. البته نه خنده‌اي كه قهقهه باشد. بلكه خنده‌هاي مليحي كه شاهرخ را ديوانه يا ليوه مي‌كرد.

وقتي كه همه نشستيم نگاهي به شاهرخ انداختم و گفتم: بچه‌ها مي دونين الآن وقت چيه؟ بچه‌ها گفتن: وقت چيه؟ گفتم: وقت خواندن شعر توسط شاهرخه! شاهرخ با شنيدن اين سخن حسابي سرخ شد. مثل لبو. اما ناكس زود خودش رو جمع و جور كرد و گفت: اول بذار ببينم مهمانان عزيزمان چي ميل مي‌كنن؟

نگاهي به اسماعيل و ديگر بروبچ انداختم و گفتم: نه بابا! شاهرخ ما خيلي وارده! چرا اين كار به عقل ما نرسيده؟!

فريبرز گفت: از بس كه لك ليوه‌اي!

نگاهي به فريبرز كردم و گفتم: پس انتظار داشتي تو لك ليوه باشي. خب، اسمم لك است و فاميلم ليوه. در حقيقت اسم خارجيه! نسرين و دوستانش لبخند زدند و از اسم و فاميل ما تعريف كردند. من هم از فرصت استفاده كردم و گفتم: يه بار نشد شما از اسم و فاميل ما تعريف كنيد. نه اينكه ذوق و سليقه و چند نقطه ندارين. لطفن از نسرين خانم و دوستاش ياد بگيرين.

اسماعيل گفت: اي بابا! حالا كي اين لكي جون ما رو از «اسب سخن» پايين بياره. وقتي كه مي‌ره توي ميدون ديگه ول كن نيست و چهار نعل مي‌تازه!

شاهرخ گفت: لكي جون بذار ببينم نسرين خانم و دوستاش چي ميل مي‌كنن.

منصور گارسون را صدا زد و او با ليست غذا آمد. نسرين ليست غذا را نگاه كرد و گفت: هر چه شما خوردين ما هم مي خوريم.

گفتم: غذاهاي ما متنوع است. اصلن من يه پيشنهاد دارم.

بچه‌ها گفتن چه پيشنهادي؟

گفتم: هر چه شاهرخ سفارش داد نسرين هم سفارش بده، چه طوره؟

نسرين خنديد و سرش رو به علامت موافق تكان داد.

اسماعيل گفت: پس شيوا و شهلا چي؟

گفتم: اونا هم هر چي من و اسماعيل سفارش داديم.

فريبرز به صدا درآمد و گفت: پس من و منصور چي؟ غذاهايي كه ما سفارش داديم رو كي سفارش بده؟!

نگاهي به فريبرز كردم و گفتم: حيف كه پدرم خيلي وقته كه فوت كرده، در غير اين صورت مي‌گفتم بياد و غذاي تو رو سفارش بده. مرد حسابي حسودي مي‌كني؟! مي‌خواي برم و اون دختري كه سيلي نقد توي گوشت زد بيارم كه غذاي تو رو سفارش بده؟

بچه‌ها با شنيدن اين جمله، شروع كردند به خنديدن! حتي منصور هم مي‌خنديد. اما فريبرز حالش گرفته شده بود.

نسرين رو به من كرد و گفت: جريان اون دختري كه به فريبرز سيلي زد چيه؟!

گفتم: يكي دو ساعت پيش فريبرز توي يكي از مغازه‌هاي آب ميوه فروشي عاشق يه دختر تركي مي‌شه و پاش رو مي‌كنه توي يه كفش كه من او رو مي‌خوام.

شهلا و شيوا حسابي گوششون را تيز كرده بودند كه ادامه‌ي ماجرا را بشنوند. نسرين گفت: خب؟ گفتم: من هم به اسماعيل گفتم بره و از دختر ترك خواستگاري كنه. در حقيقت نقشه ريختيم كه دختره بياد و با يه سيلي حساب فريبرز رو برسه كه هوس عشق زودگذر نكنه!

نسرين گفت: به نظر من كار خوبي نكردين!

فريبرز خوشحال شد و گفت: بلكه حرف شما رو قبول كنن. اين‌ها كه چيزي رو نمي‌پذيرن.

نسرين رو به فريبرز كرد و گفت: نظر خودت چيه؟ درباره دختر تركه مي‌گم.

فريبرز كه از شنيدن سخن نسرين خجالت كشيده بود، سرش را زير انداخت و گفت: چي بگم. مي‌ترسم بچه‌ها مسخره‌ام كنن.

نسرين گفت: حرف دلت رو بزن.

فريبرز كه صورتش سرخ شده بود گفت: اگه راستش رو بخواين هنوز دلم پهلوش گير كرده!

سكوت بين بچه‌ها حاكم شده بود. همه به هم نگاه مي كردند. فقط نگاه‌ها بود كه با هم حرف مي‌زد.

نسرين به صدا درآمد و گفت: دختر زياده، زياد بهش فكر نكن.

گارسون كه تا اين لحظه بالاي سر ما ايستاده بود و اين پا و آن پا مي‌كرد ليست غذا را گرفت و رفت تا ناهار ما را آماده كند.

خب تا ناهار آماه شود و ما به اتفاق ميهمانان‌مان غذا را بزنيم توي رگ، با شما خداحافظي مي‌كنيم شما هم برويد ناهار و يا شام و يا اصلن ناشتايي بخوريد. كي به كيه!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢٦

 

سکوت / فرياد آدمی ست / که مرگ را به بازی گرفته ست.

و من / سکوت می کنم/ تا به جنگ زندگی بروم/ که مرگ زندگی کند!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢٥

 

اهدای خون اهدای زندگی ست

هر چند که ما زندگی نمی کنيم و فقط زنده هستيم!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢۳

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

گپ و گفت عاشق با معشوق!

 

ديروز نوشتم كه در خيابان‌هاي استانبول راه افتاديم و مشغول گپ و گفت شديم. در حال عبور از خط عابر پياده دختر قد بلندي مورد توجه شاهرخ قرار گرفت و ما مجبور شديم همپاي شاهرخ راه برويم. شاهرخ كه انگاري تب فريبرز به او هم سرايت كرده بود، از ما يك جمله‌ي شعري و يا دكلمه‌اي خواست تا بتواند نسبت به دختر قد بلند ابراز احساسات كند. ما يك قطعه شعرك به او داديم و دوباره مشتاق شعر ديگري شد.

اينك ادامه ماجرا:

شاهرخ گفت: لكي جون! قربونت، يك تيكه شعر ديگه بهم بده.

نگاهي عاقل اندر ليوه‌اي به شاهرخ انداختم. به گونه‌اي كه انگاري توي عمرم تا كنون او را نديده‌ام! گفتم: مرد حسابي! يعني فكر مي‌كني خمره‌ي شعر پزي دارم كه دست بكنم توي اون و برات شعر دربياورم؟!

شاهرخ گفت: لكي! قربونت. تو ماشاءا شاعري و ذهن خلاقي داري. من از شعر و شاعري چيزي سرم نمي‌شه.

گفتم: خب سرت نشه. زبون كه داري. قشنگ و راحت بگو: اي دختر! من از تو خوشم اومده، لطفن آدرس و يا نشوني بده تا بيام خواستگاريت!

شاهرخ گفت: اهه! لكي جون! اين چه حرفيه. تو خودت بهتر مي دوني كه ابتدا اين جوري نبايد وارد بشي و بايد از راه درست و منطقي و به دست آوردن دل طرف وارد بشي.

گفتم: نه به جون تو، من اصلن اين چيزا رو نمي دونم و نمي خوام بدونم!

اسماعيل بغل دستم آمد و گفت: چيه؟ جر و بحث مي‌كنين؟!

گفتم: شاهرخ رو بگو. پيله كرده كه شعر بهش بگم. بابا! شعر كه زوركي نيست. خودش بايد بياد نه اين كه من اونو به زور بيارم!

منصور خودش رو پا به پاي شاهرخ رساند و گفت: تو كه اين قدر نياز به شعر داشتي، چرا از خود ايران يك كتاب شعر با خودت نياوردي تا توي چنين مخمصه‌اي به فريادت برسه؟!

شاهرخ گفت: الان وقت اين جور حرفا نيست. لكي جون بالاخره بهم يك قطعه شعر مي گي كه براي عشقم بخونم يا نه؟

دوباره نگاهي عاقل اندر ديوانه به شاهرخ انداختم و گفتم: تو كه آدم سالمي بودي! منو بگو كه فكر مي كردم تو ساده و راه راهي. نگو كه چقدر آب زير كاه و چند نقطه اي!

فريبرز كه تا اين لحظه سكوت اختيار كرده بود و فقط شنونده بود گفت: اگه لكي عاشق شده بود، اين قدر براي شاهرخ ناز نمي‌اومد. انگاري شاهرخ از او كليد يه زرادخونه رو مي خواد و يا اين كه لكي مي خواد انرژي هسته اي در وكنه!

نگاهي با علامت سوال و تعجب به فريبرز كردم و گفتم: «زرادخونه» و «انرژي هسته‌اي» و «در وكنه» چه صيغه‌هايي هستن؟!

فريبرز گفت: بابا همين انرژي هسته‌اي كه حق مسلم ماست! صيغه كه نيست، عقد دايم است!

گفتم: من كه سر در نياوردم. اين چيزا چيه كه مي‌گي؟

اسماعيل به صدا در اومد و گفت: بابا اين چيزايي كه فريبرز داره مي‌گه مربوط به حالا كه نمي‌شه. اين‌ها مال دهه‌ي هشتاده نه دهه‌ي شصت.

گفتم: يعني فريبرز فكر 20 سال آينده رو هم كرده؟

اسماعيل گفت: من چه مي‌دونم، شايد!

در حالي كه دور چشمام علامات سوال و تعجب و كروشه و پرانتز و گيومه و چند نقطه تاب مي‌خورد گفتم: «آي عشق! آي عشق! چهره‌ي سبزت رو به من نشان بده تا من هم در آن سبز و منور شوم»

در همين هنگام شاهرخ گفت: آي قربونت لكي جون. يه بار ديگه تكرار كن تا من بنويسم.

نگاهي به شاهرخ كردم و گفت: چي چي رو تكرار كنم؟ مگه من چيزي گفتم؟

شاهرخ گفت: همين آي عشق آي عشق كه گفتي؟

خلاصه از من تكذيب و از شاهرخ تاييد. آخرش نفهميدم كه چه وقت اين مثلن شعر رو سرودم. به هر حال شاهرخ آن را يادداشت كرد و دوباره خود را به پشت سر دختر قد بلند رساند و قطعه سروده را قرائت كرد.  هنوز «م» شوم از دهان شاهرخ بيرون نيامده بود كه به اصطلاح معشوق شاهرخ رويش را برگرداند و ضمن زدن يك لبخند مليح، گفت: عذر مي خوام شما شاعريد؟

شاهرخ تا اين جمله رو شنيد، دست و پايش رو گم كرد و سر جايش ايستاد و شروع كرد به من من كردن.

براي اينكه شاهرخ ضايع نشود در كنارش ايستادم و سلامي كردم و خود و دوستانم را نيز معرفي كردم.

دختر قد بلند هم كه به همراه دو دختر ديگر بود ايستادند و ما يك گوشه از پياده رو رفتيم و شروع كرديم به معرفي يكديگر. دختر قد بلند خود را نسرين معرفي كرد. ديگر دوستانش نيز شهلا و شيوا نام داشتند.

داشتم با نسرين صحبت مي كردم كه ديدم شاهرخ بروبر دارد منو نگاه مي كند. انگاري حسوديش شده بود. نگاهي به شاهرخ كردم و گفتم: بيا شاهرخ! اين هم خانم نسرين كه برايش شعر مي‌سرودي.

نسرين رو به شاهرخ گفت: و چه شعرهاي قشنگي هم بودن. جدن كه من به شما افتخار مي كنم.

شاهرخ با شنيدن اين حرف آن چنان برافروخته شده بود كه اگر يك سيخ كباب برگ يا كوبيده جلوي رويش مي گرفتي زودتر از آتش، كباب ها برشته مي شدند!

شاهرخ با زبان الكن تشكر كرد و گفت: قابل شما رو نداشت. از آشنايي با شما خيلي خيلي خوشبختم.

نسرين هم گفت: من هم از آشنايي با شما خوشحالم. اميدوارم بازم شما را ببينم. بالاخره ما هم وطن هستيم و توي يك كشور غريبيم.

شاهرخ گفت: درسته. ما توي هتل هستيم. شما شماره تلفن مي‌دين يا ما بديم.

نسرين گفت: فرقي نمي‌كنه.

شاهرخ گفت:‌ من شماره موبايلم رو بدم.

نسرين گفت: موبايل؟ موبايل چيه؟

شاهرخ گفت: همون تلفن همراه.

نسرين گفت: مگه شما تلفن همراهتونه؟

شاهرخ گفت: نه! ولي قراره چند سال ديگه، موبايل يا تلفن همراه ساخته بشه و بياد توي همه كشورها.

نسرين گفت: ببخشيد! من كه سر در نياوردم. شما كدوم هتل هستين؟

من گفتم: هتل فلاني. نسرين گفت: آها! مي‌دونم كجاست. باشه. بهتون زنگ مي‌زنم تا سر فرصت بتونيم بيشتر با شما آشنا بشيم.

شاهرخ ديگر داشت غش مي‌كرد. به گمانم توي عمر چندين ساله اش با هيچ دختري صحبت نكرده بود. چرا كه آن قدر سرخ شده بود كه هر كسي او را مي‌ديد فكر مي كرد كوره‌ي آجرپزي‌ست!

نسرين و دوستانش خداحافظي كردند و رفتند. شاهرخ همان جا گوشه‌ي پياده‌رو ايستاده بود و رفتن آن‌ها را تماشا مي كرد.

شاهرخ رو به من گفت: لكي جون من دارم خواب مي‌بينم يا بيدارم؟!

من هم براي اين كه حال او را بگيرم، جلويش ايستادم و يك سيلي زدم بيخ گوشش و گفتم: شاهرخ! شاهرخ! بيدار شو! چقدر مي‌خوابي؟!

شاهرخ كه انتظار چنين حركتي را از من نداشت چشم‌هايش را باز و بسته كرد و گفت: لكي! چرا مي‌زني. من كه بيدارم. اسماعيل آمد كنار شاهرخ و گفت: پاك آبرومان رو بردي! مرد حسابي! چرا اين قدر سرخ شدي. تو مگه توي عمرت با دختري صحبت نكردي؟

شاهرخ آمد حرف بزنه كه فريبرز پريد توي كلام نگفته‌اش و گفت: اگه صحبت كرده بود كه نمي‌شد كوره‌ي آجرپزي.

نگاهي معني دار به فريبرز انداختم و گفتم: وضع گوشت چطوره؟! زود سيلي دختر ترك يادت رفت. نه؟!

فريبرز دستش را روي گوشش گذاشت و خنديد. اين بار منصور به صدا درآمد و گفت: جدن كه دقايق خوبي رو سر كرديم. هر چه بود به خير گذشت.

نگاهي به منصور كردم و گفتم: مگه اتفاقي افتاده بود كه به خير گذشت؟

منصور گفت: مگه براي فريبرز اتفاق نيفتاد و سيلي توي گوشش نخورد. خب اگه نسرين هم مثل اون دختر ترك فكر مي‌كرد، يك سيلي جانانه به گوش شاهرخ مي‌زد!

اسماعيل گفت: چتونه همش از سيلي حرف مي‌زنين. ول كنين. من كه شكمم به صدا دراومده و گرسنگي رو فرياد مي‌زنه. بريم يه رستوران باحالي پيدا كنيم و ناهار بخوريم. موافقين كه؟! با پيشنهاد اسماعيل همه موافقت كرديم و رفتيم كه در يك رستوران ناهار بخوريم.

 خب، تا ما مي‌رويم ناهار بخوريم شما هم برويد به كارتون برسيد. بدرود تا فردا.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢۱

 

ايام فاطميه (س)

بر مسلمانان و آزادگان ايران و جهان تسليت باد

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٩

«لك ليوه» در تركيه!

شاهرخ هم عاشق شد!

پريروز نوشتم كه با صحبت در گوشي با اسماعيل براي فريبرز تصميم گرفتيم و اسماعيل رفت كه با يكي از دو دختري كه توي مغازه آب ميوه فروشي بودند صحبت كند و رضايت او را براي ازدواج با فريبرز جلب كند! اما در حقيقت اسماعيل رفت تا نقشه را اجرا كند و ديديم كه چگونه گذشت. يعني اينكه دختر ترك آمد و يك سيلي جانانه خواباند بغل گوش فريبرز و يك حرف چارواداري هم تحويلش داد و راهش را گرفت و رفت.

اينك ادامه‌ي ماجرا:

بعد از اينكه دل فريبرز را به دست آورديم و او قانع شد كه راه اشتباه رفته است، به همراه هم راه افتاديم.

اسماعيل گفت: فريبرز!

فريبرز در حالي كه توي فكر بود گفت: جانم!

اسماعيل گفت: هنوز هم دلت عاشقه؟!

بچه‌ها هم به فريبرز نگاه كردند و منتظر ماندند ببينند او چه مي‌گويد.

فريبرز گفت: دل كه دست خودش نيست! بعضي وقتا عاشق مي‌شه. بعضي وقتا هم بي‌مهري مي بينه و سيلي مي‌خوره!

منصور گفت: به! به! عجب ذهن و دل شاعرانه اي داري و ما نمي‌دونستيم. بابا اي وَل، حافظ و مولوي كي‌اند؟! بابا لنگ بيارين.

فريبرز گفت: بابا ولمون كنين و دست به دلم نذارين! بذارين دلم تو حال و پذيرايي خودش باشه!

اسماعيل گفت: قربون دلت كه دل گنجشكه!

گفتم: بچه‌ها از كدوم ور بريم؟

شاهرخ گفت: از همين روبرو. بذارين چراغ عابر پياده سبز بشه بعد راه مي‌افتيم.

منصور گفت: يعني بايد بايستيم پشت سر اين همه آدم؟ بي‌خيال از لابه‌لاي ماشينا بزنيم بريم كي به كيه؟

گفتم: مگه تو شهر و يا چند نقطه‌ي خودتونه كه هر كي به هر كيه؟! مرد حسابي اين جا همه چيزش حساب و كتاب داره الكي پلكي كه نيست.

منصور گفت: از سر كيسه كردن راننده توسط پليس ترك فهميديم كه حساب و كتاب دارند! عجب حساب و كتابي!

اسماعيل در حالي كه لبخند مي‌زد گفت: اين هم يك نوع حساب و كتابه. يعني فكر مي كني فقط در تركيه به حساب و كتاب هم مي‌رسن و جاي ديگه حساب و كتابي وجود نداره؟!

گفتم: حالا! بالاخره مي‌ايستين تا چراغ سبز بشه يا خودتون رو مي‌خواين نشون بدين و بگين كه مال كجايين؟

اسماعيل گفت: منصور حرف مفت مي‌زنه. مي ايستيم.

بعد از لحظاتي چراغ سبز شد و حركت كرديم. اما انگاري به دنبال منصور افتاده بودند. چرا كه خيلي سريع و با قدم‌هاي بلند رفت آن ور خيابان. در حالي كه ما مثل مسوولان خودمان كه وقتي راه مي‌روند انگاري زمين زير پاي آن‌ها مي‌لرزد (البته از عظمت و پرستيژشان!) سرسنگين راه مي‌رفتيم تا نشان بدهيم كه خيلي جنتلمن هستيم!

جلوي ما چند زن و دختر با لباس‌هاي مناسب بودند!! اسماعيل نگاهي به من و سپس به فريبرز كرد و گفت: فري جون!

فريبرز كه سرش توي لاك خودش بود گفت: جون!

اسماعيل گفت: افراد جلويت رو مي‌بيني؟

فريبرز با طعنه گفت: شايد فكر مي كني كورم! خب معلومه. من كه چشمام رو نبسته‌ام.

شاهرخ گفت: همون بهتر كه چشمات رو نبسته‌اي. در غير اين صورت عاشق مي‌شدي!

شاهرخ بعد از گفتن اين جمله تنها خودش خنديد و هيچ كس با او دم نگرفت.

يكي دو تا از دخترهايي كه جلوي ما بودند برگشتند و به شاهرخ نگاه كردند و لبخندي زدند. يكي از آن‌ها كه قدش بلندتر بود گفت: چه رمانتيك!

شاهرخ كه انتظار چنين حرفي رو نداشت آمد نزديك من و اسماعيل آمد و گفت: بچه‌ها فكر كنم ايراني باشن. ديدين كه فارسي حرف زد.

اسماعيل گفت: چه اشكال داره مگه؟ حتمن بايد تركي حرف بزنه و يا انگليسي؟!

شاهرخ گفت: اي بابا! وقتي كه برگشت و جواب ما رو داد، يعني اين كه دوست داره با ما آشنا بشه.

من رو به شاهرخ كردم و گفتم: نكنه اين دفه نوبت توست كه عاشق بشي؟!

در همين هنگام دخترها راهشان را گرفتند و از مسير مستقيم به سمت راست حركت كردند.

شاهرخ گفت: بچه‌ها از سمت راست بريم.

گفتم: مگه همين مستقيم چشه كه از سمت راست بريم.

شاهرخ گفت: ولي سمت راست چيزاي بهتري داره و مي‌تونيم چيزايي خريد كنيم.

اسماعيل گفت: ما مستقيم مي‌ريم. تو اگه دوست داري سمت راست برو.

اسماعيل اين حرف رو از قصد زد تا ببيند حرف حساب شاهرخ چيه.

جالب اين جا بود كه همان دختر قد بلنده چند بار برگشت و به شاهرخ نگاه كرد.

شاهرخ كه قند توي دلش آب شده بود و دل توي دلش نبود اين پا و آن پا كرد و گفت: بچه‌ها! قربونتون از راست بريم. من كه رفتم شما هم بياين.

شاهرخ راه افتاد و رفت.

من به اسماعيل گفتم: بيا ما هم بريم. مي‌ترسم شاهرخ كار دست خودش بده. مگه نديدي فريبرز رو؟

فريبرز به صدا درآمد و گفت: ها! هر چيزي مي‌شه شما ياد من مي‌افتين! از اين به بعد هر كسي دلش صدا كنه مي‌اندازينش گردن دل ما؟!

گفتم: حالا وقت اين حرف‌ها نيست. بريم ببينيم شاهرخ مي‌خواد چه كنه. يك وقت آبرومون رو نبره!

هر چهار نفرمان با قدم‌هاي بلند رفتيم و به شاهرخ پيوستيم. شاهرخ تا ما را ديد خوشحال شد و گفت: خوش اومدين. داشتم نگرون مي‌شدم. چقدر قلبم تند تند مي‌زنه!

گفتم: مگه دويدي؟

اسماعيل گفت: به گمونم بايد از فريبرز بپرسيم كه چرا قلب شاهرخ تند تند مي‌زنه، نه فريبرز؟

فريبرز گفت: چرا هر چي مي‌شه گردن من مي‌اندازين؟! خودش بهتر مي‌دونه كه علت چيه؟

گفتم: شاهرخ علتش چيه؟

منصور كه تا اين لحظه سكوت كرده بود گفت: شايد شاهرخ هم عاشق شده باشه!

با شنيدن اين حرف، در حالي كه مي‌خنديديم گفتم: تو كه هنوز كسي رو نديده‌اي كه بخواهي عاشق بشي. عجب دلدادگاني داريم. انگار توي عمرشون دختر نديده‌اند.

شاهرخ گفت: شما نوفهميد. اي هيچ چي نوفهمه!

گفتم: شاهرخ اين چه زبونيه؟

شاهرخ گفت: زبون برره اي! قراره چند سال ديگه توي تلويزيون خودمون ترويج پيدا كنه!

گفتم: حالا شما كه خيلي مَوَفهمين بگو ببينم چي شده؟

شاهرخ گفت: اين دختر بلنده كه جواب رمانتيك رو به من داد، تا حالا چند بار به من نگاه كرده و دلمو آب كرده به گونه اي كه ديگه  احساس مي كنم دل ندارم و رفته پهلوي او! مي خوام يك جمله ي عاشقانه بهش بگم اما بلد نيستم.

 كي بلده يك جمله عاشقانه به من بگه؟

اسماعيل به فريبرز گفت : تو كه قبلاً عاشق شدي كمكش كن.

فريبرز گفت: من كه شاعر نيستم. از لكي بپرس.

اسماعيل گفت: لكي جون يك جمله بهش بگو تا بيچاره جلوي دختره كم نياره. من هم توي گوش شاهرخ يك جمله اي گفتم اما شاهرخ نتونست اونو حفظ كنه لذا قلم و كاغذ از جيبم درآوردم و روي آن جمله اي نوشتم و دادم دست شاهرخ.

شاهرخ هم بعد از نگاهي به جمله پشت سر دختر قد بلنده قرار گرفت و گفت: «اي ماه درخشان من! در شب هاي بي ستاره و بي ماه، تو خورشيد شب هاي مني.»

دختر قد بلنده كه اين جمله را شنيد برگشت و يك لبخند زيبايي به صورت شاهرخ زد و گفت: چه زيبا! آفرين. جدن كه هنر نزد ايرانيان است و بس.

شاهرخ با شنيدن اين جملات داشت غش مي كرد و مي‌افتاد. زير بغل او را گرفتم و گفتم: خودت رو كنترل كن. شاهرخ كه سر از پا و پا از سر نمي شناخت رو به من گفت: جان من يك جمله ديگه. يك جمله ديگه بگو.

اما انگاري ستون به انتها رسيده. پس ، تا فردا بدرود و خدانگهدار.

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٧

 

عشق چه‌ها مي‌كنه!!

 

چند روز پيش نوشتم و يا گفتم و يا تعريفيدم كه من و بروبچ بعد از خوردن و يا نوشيدن آب ميوه‌ها در حالي كه مورد خنده‌زار! دو دختر ترك قرار گرفته بوديم، از مغازه زديم بيرون و آن‌ها را به حال خود واگذاشتيم كه هر چقدر دوست داشتند بخندند. شايد هم از خنده تركيدند كي به كيه!

اينك ادامه‌ي ماجرا:

اسماعيل گفت: عجب دختراي پررويي بودن. بايستي مي‌ذاشتيد حالشون رو بگيرم.

گفتم: حالا به فرض كه جلويت رو نمي‌گرفتيم چه مي‌خواستي بكني.

اسماعيل گفت: بالاخره يه كاري مي‌كردم ديگه!

فريبرز گفت: «لكي» راست مي‌گه تو چه مي‌تونستي بكني؟

اسماعيل كه بدجوري گير افتاده بود، گفت: مي‌رفتم و مي توپيدم بهشون و مي‌گفتم: چرا به دوستمون مي‌خندين؟ و از اين جور حرف‌ها. البته بهشون مي‌توپيدم تا حالشون گرفته بشه.

گفتم: اگه يه دفعه بهت مي‌گفتن: به شما چه مربوطه. مگه دوستمون زبون نداره كه از خودش دفاع كنه مگه تو وكيل و وصي ايشون هستي؟ چه مي‌گفتي؟

فريبرز دنبال حرف مرا گرفت و گفت: «لكي» راست مي‌گه. مگه خودم. زبون ندارم كه تو مي‌خواستي از من دفاع كني؟! من خودم اگه مي‌خواستم يا حالشون رو مي‌گرفتم و يا از اوني كه داشت بهم نگاه مي كرد و از او هم خوشم اومده خواستگاري مي‌كردم!

منصور كه تا اين لحظه ساكت بود، يك هورايي كشيد كه توجه عده‌اي را به خود جلب كرد.

شاهرخ گفت: منصور چه خبرته؟! اين كارا چيه مي‌كني؟

منصور گفت: مگه چه كردم. خوش‌حالي خودرو نشون دادم. خب حالا چه وقت شيريني مي‌خوريم؟

گفتم: حالا فريبرز يه حرفي زد شنونده بايد عاقل باشه!

منصور گفت: با ما هم؟! بالاخره فريبرز هم بايد سر و سامون بگيره و چه بهتر از اين دختره. اتفاقن هم خوشگل بود و هم اجتماعي و هم به قول شما چند نقطه!

اسماعيل توي كلام منصور پريد و گفت: يواش! چه خبرته! فريبرز كه نيومده اينجا با يه نگاه عاشق بشه و زن بگيره! او يه چيزي پروند، تو چرا باور مي كني؟! تازه اگه هم بخواد زن بگيره مي‌ره از شهرشون مي‌گيره نه از اين جا كه كسي رو نمي شناسه.

گفتم: اسماعيل راست مي گه. ما چرا وقتمون رو داريم تلف مي‌كنيم و درباره‌ي دختري حرف مي زنيم كه هيچ چيز از او نمي دونيم. تازه، فريبرز هم همين جوري يه چيزي پروند!

فريبرز كه داشت به حرف‌هاي ما گوش مي داد گفت: همه‌ي حرفاتونه قبول دارم ولي نمي دونم چرا دلم هواي اين دختره رو كرده. هر چند كه داشت بهم مي خنديد ولي خنده‌هاش به جسم و روح آدم جون مي ده!

شاهرخ گفت: حالا كي بياد جلوي فريبرز رو بگيره؟! من فكر مي كردم از خودم ساده‌تر پيدا نمي‌شه، اما انگاري ما پهلوي فريبرز لنگ مي اندازيم! مرد حسابي! اين حرفا چيه مي‌زني. از اين دخترا اين قدر توي استانبول زياده كه اگر بخواي توجه كني بايد روزي 30-40 دختر رو خواستگاري كني!

شاهرخ سپس رو به بروبچ كرد و گفت: مي‌گم شما چرا ايستاده‌اين؟! اون هم جلوي مغازه‌ي آب ميوه فروشي؟! نكنه منتظرين دخترا بيان بيرون و برين از اونا خواستگاري كنين؟!

اسماعيل گفت: نه! اين چه حرفيه. بچه‌ها بريم.

بروبچ حركت كردند اما فريبرز ايستاد و از جاش تكان نخورد! اسماعيل رو به فريبرز كرد و گفت: تو چرا ايستادي؟!

فريبرز گفت: مگه من راه افتاده بودم كه چرا ايستادم؟! من از اول هم ايستاده بودم.

گفتم: فريبرز! ما مي‌خوايم بريم كمي بگرديم بعد هم به سلامتي بريم ناهار بخوريم. نمي شه كه اين جا بايستم.

فريبرز گفت: ولي من از جام تكون نمي‌خورم.

منصور گفت: اگه فريبرز نياد من مجبورم كه بايستم پهلوش. نمي شه كه او رو تنها بذارم!

گفتم: اين از فريبرز اين هم از تو.

سپس رو به اسماعيل و شاهرخ كردم و گفتم: شما يه چيزي به اين دو نفر بگيد. انگاري توي عمرشون دختر نديده‌اند.

فريبرز گفت: ما توي عمرمون دختر نديده‌ايم؟! مرد حسابي توي محله و كوچه‌مون پردختر بود.

گفتم: ‌پس چرا يكي شون رو نگرفتي؟!

فريبرز چيزي نگفت، اما منصور گفت: حتمن خودش نخواسته، نه فريبرز؟!

فريبرز رو به منصور گفت: قربون دهنت. آخه آدم كه هر دختري رو نبايد بره خواستگاريش.

گفتم: تو كه لالايي بلدي چرا خواب آلودي؟! پس چه طور به اين دخترا پيله كرده‌اي و يه دل نه صد و يا هزار دل خاطرخواه شدي؟!

فريبرز گفت: چه كنم ديگه. دست خودم كه نيست. اين دل صاحب مرده پام رو نگه داشته.

اسماعيل گفت: اي كارد بزنه توي او دلت! اصلن زرشك! همين زرشك رو خوردي كه دلت كار دستت داد!

فريبرز گفت: حالا مي‌گيد چه كنم؟

نگاهي به شاهرخ و اسماعيل كردم و به فريبرز گفتم: مي خواي بدوني؟

فريبرز گفت: البته. هر چه شما بگيد من قبول مي‌كنم.

من كه فكر بكري به ذهنم رسيده بود، توي گوش اسماعيل چيزي گفتم و او در حالي كه خنده بر لبانش شكل گرفته بود گفت: فريبرز جان! من دربست در خدمتم.

فريبرز گفت: ها نكنه نقشه برام كشيدين؟!

اسماعيل گفت: مرد حسابي! حلا كه مي‌خوايم برات كاري بكنيم، شك مي كني. اصلن به من هيچ ربطي نداره. اسماعيل سپس به من گفت: لكي جون بيا بريم و اونا رو به حال خودشون بذاريم.

فريبرز دو دل شد و گفت: نه صبر كنين. باشه هر چه شما بگيد قبول مي كنم.

اسماعيل گفت: من مي‌رم داخل آب ميوه فروشي و با همون دختره كه تو ازش خوشت اومده صحبت مي كنم و نشوني خونشون رو مي گيريم و بعد مي ريم خواستگاري چطوره؟

فريبرز كمي فكر كرد و بعد رو به منصور گفت: نظر تو چيه؟

منصور گفت: من حرفي ندارم. تازه تو مي‌خواي زن بگيري نه من. هر چه نظره اسماعيله.

فريبرز رو به من و شاهرخ كرد و گفت: يعني شما راضي‌ايد؟!

گفتم: گيريم كه راضي نباشيم، چه مي تونيم بكنيم. اصل اينه كه تو راضي باشي و اون دختر نه من و دوستات.

فريبرز كه انگاري قند و پولكي و آب نبات و شكر كوپني داشت توي دلش آب شايد هم زرشك! مي‌شد قبول كرد و گفت: اسماعيل! دستت درد نكنه. جدن كه مرا خجالت زده كردي. ان‌شاءا بتونم يه جوري جبران كنم.

اسماعيل گفت: من كه هنوز كاري نكرده‌ام. مي‌خوام وظيفه‌ام رو انجام بدم.

وي سپس گفت: بچه‌ها شما منتظر باشين تا من برم با دختره صحبت كنم.

البته اسماعيل آدم خوش تيپ و خوش قد و قواره‌اي بود. به اين خاطر او را مامور اين كار كرديم كه بتواند اين كار را انجام دهد.

اسماعيل به داخل مغازه آب ميوه فروشي رفت و ما منتظر مانديم. اما فريبرز دل توي دلش بند نبود و از فاصله چند متري هم مي‌شد ضربان قلبش رو شنيد.

در يك لحظه ديديم كه اسماعيل به اتفاق آن دو دختر از داخل مغازه بيرون آمد. دختر مورد بحث يك راست به طرف فريبرز رفت و يك سيلي محكم و جانانه خواباند بغل گوشش به طوري كه صداي آن هنوز گوش هاي ما را اذيت مي كند! دختر عصباني بعد از زدن سيلي يك چيزي هم به تركي گفت و به اتفاق دوستش راهش را كشيد و رفت.

فريبرز كه هاج و واج مانده بود و دست چپش را روي گوش چپش گداشته بود و با زبان الكن گفت: چي چي چي شد؟! اين چه چرا اين كار رو كرد؟!

اسماعيل در حالي كه مي‌خنديد گفت: خوب كارت كرد! جدن كه كتك خوردن عاشق از معشوق خيلي عشق و كيف داره!

با گفتن اين جمله همه خنده‌مان گرفت اما اشك توي چشم‌هاي فريبرز نشست و بر گونه‌هايش سرازير شد. با ديدن اين صحنه غمي سنگين بر دل همه‌ي ما نشست.

دور فريبرز حلقه زديم و از او معذرت خواستيم. اسماعيل هم كه حسابي ناراحت شده بود، گفت: همش تقصير اين «لكي» يه! او نقشه كتك خودردن تو رو كشيد.

منصور گفت: مگه چه طور شد؟

اسماعيل توضيح داد: لكي گفت: برو به دختره بگو كه اين دوست ما يعني فريبرز تو رو احمق خطاب كرده، به خاطر اين كه به او خنديدي! دختره هم به اين خاطر آمد و زد توي گوش فريبرز.

هرچند كه هدف «لكي» اين بود كه با كتك خوردن فريبرز او دست از سر اين دختر بردارد و ما برويم به كارمان برسيم. اين طور كه نمي‌شود. هر كس را توي خيابان ديديم عاشقش بشويم! فريبرز همچنان دستش روي گوشش بود. من و اسماعيل رفتيم و از او معذرت خواستم و صورتش را بوسيديم و گفتيم: «براي خودت اين كار را كرديم». فريبرز دريافت كه اشتباه كرده و اين دلش نبوده كه عاشق شده. هر 5 نفرمان در حالي كه به خنده افتاده بوديم، راهمان را گرفتيم و رفتيم. شما برويد به كارتان برسيد.

ادامه دارد

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٤

 

پا توی دمپايی مسوولان!

 

فرماندار خرمشهر: 80 درصد بيكاران منطقه مهارت ندارند

خب به آنها آموزش مهارت بدهيد. اين كه گفتن ندارد!

منطقه آزاد اروند در انتظار نظر معاون رييس جمهوري

ببخشيد، اين منطقه‌ي آزاد است يا منطقه‌ي دربند؟! اين چه آزادي است كه مدت‌هاست دربند است؟!

متهم پرونده زهرا كاظمي تبرئه شد

از اول هم معلوم بود كه زهرا كاظمي سكته كرده است!!

بخش خصوصي استان كارآمدترين و تواناترين بخش است

البته بعد از بخش تعاوني!

رييس كانون بازنشستگان خوزستان: بازنشستگان را به چشم حقارت نگاه مي‌كنند!

حتمن چشمشان حقير است!

32 هزار تن آسفالت در معابر مسجدسليمان

يك مقداري از اين آسفالت‌ها را هم بياوريد بريزيد توي معابر اهواز كه لااقل يك متر آسفالت شهر ما استاندارد بشود!

مدير عامل باشگاه فولاد: تيم ما بي‌انضباط است

البته يك وقت فكر نكنيد مشكل از مديريت باشد ها!

مطالب كتاب‌هاي درسي به درد زندگي نمي‌خورد (معاون آموزش و پرورش عمومي تهران)

به درد نمره گرفتن كه مي‌خورند؟! اين به آن در! تازه، مگه ما زندگي مي‌كنيم كه به درد بخورند يا نخورند!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٤

 

فرارسيدن

قيام خونين ۱۵ خرداد  تسليت باد

 
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱۳

 

 

فرارسيدن سالروز رحلت خورشيد بی غروب انقلاب اسلامی ايران

حضرت امام خمينی (ره)

بر شيفتگان آن بزرگوار تسليت باد

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٢

 

پا توی دمپايی مسوولان!

 

رييس شوراي عالي نظام پزشكي كشور: مشكلات اقتصادي گريبانگير 98 درصد پزشكان ايراني

سير گريه مي كند. نيم سير هم گريه مي كند اما آن كه گرسنه است، حرفي نمي زند!

 فرماندار آبادان: طرح گاز رساني به آبادان و خرمشهر در دستور كار مسوولان است

زحمت مي كشند. حالا چه عجله اي است. لااقل مي گذاشتند به نيم قرن مي رسيد بعد به فكر مي افتادند!

حفاري غيرمجاز در روستاهاي رامهرمز

قابل توجه شركت ملي حفاري ايران، باز هم بگوييد نيروهاي حفار كم داريم!

امردم بيش از اين طاقت شنيدن شعار ندارند

خب طاقتشان را بالا ببرند! تازه وعده هاي سرخرمن هم هست!

در يك درگيري انگشتان مرد ميانجي با تبر قطع شد

خوشم مي آيد كه ما براي وصل كردن آمده ايم ني براي قطع يا فصل كردن!

گردو گرمي چند؟!

گردو چيه؟ منظورتان هر گردي گردو نيست است؟!

چهار وزير آمدند، موزه جنگ راه نيفتاد

خب هشت وزير مي آمدند، اصلن كابينه‌ي دولت مي‌آمد! يعني عضه ي آمدنشان را مي خوردند!

بازارچه هاي آلوده را ساماندهي كنيد

قابل توجه شهرداري بوركينافاسو!

مذاكرات گمرك و منطقه آزاد اروند بي نتيجه ماند

اين هم خودش يك نتيجه اي است! كي به كيه!

شناسايي 578 تبعه خارجي غيرمجاز شاغل در خوزستان

خب، حالا كه شناسايي شدند پست هاي مهم تري به آن ها بدهيد. به چند نقطه كه جوانان خودمان بيكارند! مرسي!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٠

 

محروميت و ناامنی کيلويی چنده؟!!

اين محروميت هم عجب آدمي است! عجب چند نقطه‌اي است! ببخشيد، مارو بگو كه فكر كرديم محروميت هم آدم است! اصلن فكر نكرديم كه محروميت آدم نيست! البته نه اينكه آدم نيست، كه چيزي بدي است/ شايد هم از اين جهت آدم نيست كه چيز بدي است! اي بابا! خودمان هم متوجه نشديم كه چه گفتيم! از بس كه محروميت نچشيده و نكشيده و نديده و نشنيده ايم، فكر مي كنم كه محروميت يك عددي است. در حالي كه نه تنها عدد نيست كه حرف هم نيست! اصلن اين محروميت چيست كه اين همه براي آن مقدمه چيني كرديم؟!

بهتر نيست برويم سراغ سخنان جناب استاندار و ببينيم اين عزيز چه گفته است:« 70درصد ناامني در اين استان از مشكلات معيشتي و محروميت مردم ناشي مي شود و 30 درصد ناامني نيز مربوط به توطئه هاي خارجي است.»

كه اين طور. يعني اگر محروميت مردم از بين برود و يا معيشت آن ها تامين شود، محروميت از بين مي رود؟!

چه خوب! به گمانم با اين حساب همين روزها ريشه ي ناامني يعني 70 درصد كنده شود و برود پي كارش! چرا كه قرار است محروميت مردم توسط همت و تلاش مسوولان از بين برود يعني محروميت زدايي شود از مردم! فقط مي ماند آن 30 درصد ناامني كه مربوط مي شود به توطئه هاي خارجي كه در اين مورد نيز مي توان با آمريكا و انگليس و كانادا به مخالفت برخواست و آنها را تحريم كرد!

يعني اينكه ارتباط بازرگاني، سياسي، اقتصادي و يا چند نقطه اي خود را قطع كنيم تا دمارشان در بيايد و بيفتند به التماس و آن وقت ما مثل «حسام بيك» سريال «روزي روزگاري» بگوييم: التماس نكن! و اگر هم قيافه گرفتند گوششان را ببريم و بگذاريم كف دستشان! خب، با اين حساب، ديگر فكر نكنم مشكل يا معضل ناامني وجود داشته باشد! پس مسوولان بروند. بخوابند كه ما بيداريم! كورش هم همچنان بخوابد كه مشكلي نيست و ديگري چيزي به نام نا امني وجود نخواهد داشت حالا چه 70 درصد چه صفر درصد!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٩

 

"بچه نفتون" در اسكاتلند!

اگر بگويم «بچه نفتون» بيشتر كشورهاي جهان را با گيوه هاي ملكي اش گشته و كوه ها و دره ها را فتح‌الفتوح كرده كم «تل و دُرُ» (دروغ) نگفته ام! «بچه نفتون» خاطرات شيريني از گز كردن « استريت ها» دارد كه شنيدني و خواندني است. بخوانيد و عشق كنيد!

« روزي از روزها كه پاي در اسكاتلند گذاشته بيدم و داشته بيدم خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي اين شهر را گز يا متر مي كردم، گذرم به روي ديوار خانه اي افتاد كه خوشه اي غوره از آن آويزان شده بود. ناخودآگاه هوس خوردن غوره كردم. چرا كه دهانم آب افتاده بيد!

بنابراين دست دراز كردم و يك حبه و يا دونه غوره از خوشه جدا وَكردم و خواستم آن را لاي چرخ دندان هايم بذارم كه يادم افتاد كه ممكن است صاحب خانه راضي نباشد و يا نبيده بيد و يا نبيده بود!

رفتم به طرف در خانه اي كه صاحب خوشه انگير يا انگور و يا غوره بيد و دق الباب كردم.

صاحب خانه فوري بيرون آمد و گفت: «فرمايش؟»

من يا مو خيلي آرام و با عذرخواهي گفتم: «ببخشيد، من داشتم از اينجا رد مي شدم كه با ديدن خوشه ي انگور هوس كردم و بدون اجازه اين يك دونه غوره را جدا كردم. اما قبل از خوردن گفت: از شما اجازه بگيرم.»

منتظر صاحب خانه بودم كه بگويد: خواهش مي كنم. چه قابلي دارد. اصلن همه ي انگورها مال شماست و از اين جور چند نقطه اي ها اما ديدم نه برداشت و نه گذاشت و با ناراحتي گفت: «شما بي خود كردين كه دست به خوشه زدين! مگه اين غوره ها مال خوردنه؟ اينا مال نگاه كردنه. عجب آدمايي پيدا مي‌شه»

باور كنيد اصلن انتظار شنيدن چنين جملاتي را نداشتم! لذا با شنيدن اين افاضات كه كاردم بزدي خون يا خين درنمي‌آمد! با ناراحتي گفتم:« ببخشين! مو برم چسب بخرم و بيارم اين يه دونه غوره رو بچسبونم به خوشه حالا كه ناراحت شدين؟»

صاحب خانه اين بار بيشتر ناراحت شد و گفت: «برو برو! خودت رو مسخره كن! دهاتي! بي اجازه دست دراز مي كني بعد هم زبان درازي مي كني؟! اگه جرأت داري وايسا تا زنگ بزنم پليس 110»

با شنيدن اسم پليس 110، در حالي كه دونه غوره رو جلوي پايش انداختم تا خودش آن را به خوشه بچسباند! پا به فرار گذاشتم و رفتم و از ديد صاحب خانه پنهان يا قايم شدم. حتي پشت سرم را هم نگاه نكردم!

خب، به نظر شما جدا كردن يك دونه غوره ارزش شنيدن افاضات اين شهروندان اصفهاني، ببخشيد اسكاتلندي را داشت؟ مطمئنن نداشت! بنابراين نتيجه مي گيريم:

اگر خوانندگان عزيز، گذرشان به اسكاتلند افتاد، لطفلن دست درازي نكنند.

حتي اگر از تشنگي و گرسنگي و چند نقطه اي مثل چفتر چيدن! هلاك وابوون!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۸

 

صدام چند نقطه بايد گردد!

اين صدام يزيد كافر، ببخشيد! نمي‌دانستم كه اين روزها بايد فقط گفت «صدام» و لاغير! بله! اين روزها صدام خيلي آدم ماماني شده است!! اصلن اين صدام چه كاره بيده كه دارند محاكمه‌اش مي‌كنند؟! بيچاره داشته توي كشورش زندگي مي‌كرده! حتي آزارش به يك مورچه نرسيده كه بخواهد با كله‌پاچه‌ي مورچه چيزي درست كند! تعجب مي‌كنم كه دارند محاكمه‌اش مي‌كنند. او كه كاري نكرده است. اين شاهد و يا بازمانده كشتار هولناك «دجيل» به احتمال قوي خواب مي‌بيند!! حتي اين صدام نقشي در جنگ تحميلي نداشت. بلكه اين نيروهايش بودند كه خودسرانه شهرها و مناطق مرزي ما را مورد تاخت و تاز قرار دادند!!

اصلن شما به چهره‌ي مظلومانه‌ و بي‌شيله پيله‌ي(!) صدام نگاه كنيد، به او مي‌آيد يك بچه را سيلي زده باشد؟! كدام بچه از صدام سيلي يا كتك خورده است؟ هر كس خورده بيايد، بگويد. نه تنها به كسي سيلي نزده كه بارها خودم از تلويزيون ديدم كه دست نوازش بر سر بچه‌ها كشيده است!! شايد عده‌اي بگويند: از اين صحنه‌هاي دست نوازش، تصويربرداري مي‌كردند، اما از كتك زدن‌ها و شكنجه‌ كردن‌ها تصويربرداري نمي‌كردند كه به دست و يا پاي كسي نيفتد. كه در اين ارتباط بنده تكذيب مي‌كنم.

حتي اين صدام نبود كه به كويت حمله كرد(!) و يا صدام نبود كه حلبچه را بمباران شيميايي كرد(!) شايد، خود حلبچه‌اي‌ها و يا كويتي‌ها خود را بمباران و موشك‌باران كردند!! صدام آدم آدم‌دوستي‌ است، شما يك بار ديگر نگاه به چهره‌اش بكنيد، ببينيد چه انسان خبيث، ببخشيد! انسان مظلومي است؟! اصلن موش آب كشيده پهلويش لُنگ مي‌اندازد. شايد به اين خاطر است كه در سوراخ موش دستگيرش كرده‌اند!

چه مي‌دانم؟! اصلن اين دادگاه صدام چرا او را تبرئه نمي‌كند كه بيچاره برود اين دم آخري براي خودش يك گوشه‌اي زندگي كند(!)

بيچاره در اين مدت كه بازداشت و زنداني بوده، چه قدر پير شده و لازم است كه او را جوان كنند. يعني جراحي پلاستيك كنند تا اگر به شكل اول برگشت يك بار ديگر پست سرداري قادسيه را تحويلش دهند تا همچنان يكه‌تاز ميدان‌هاي نبرد(!) باشد. هرچند كه قبل از دستگيري سيگار برگ مي‌كشيد و امروزه پيپ مي‌كشد و چه قدر هم به او مي‌آيد.

به نظر نگارنده به جاي صدام بايد اين شاهد و يا بازمانده كشتار دجيل محاكمه شود كه چرا در جريان بمباران اين منطقه كشته نشده است و حالا آمده و براي صدام دردسر و دردپا و زهرمار درست كرده است؟!

به هر روي صدام گناهي مرتكب نشده است(!) و بايد چند نقطه گردد!!

هر كس با من موافق است، بگويد مرگ بر صدام، ببخشيد! اشتباه لپي شد!! بگويد، بگويد، بگويد... اي بابا! خب چه بگويد؟ ما كه عقل‌مان كار نمي‌كند.

يكي بيايد به ما كمك كند، ببينيم درباره‌ي صدام بايد چه بگويم و چه بگويند كه مورد پذيرش وي و وكلايش باشد! ما ترس‌مان در اين است كه او را براي مجازات به يك كشور گمنام ببرند. در صورتي كه بايد او را به خاطر كارهايش به يك كشور خوش آب و هوا ببرند كه از خوشي بميرد.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۸

 

تبريك به مسوولان راه و چند نقطه!!

 

گفته مي‌شود: وزير راه و ترابري درباره‌ي جاده‌هاي غير استاندارد خوزستان در مجلس توضيح خواهد داد و بنده هم مي‌گويم: كدام جاده؟! مگر خوزستان داراي جاده است كه استاندارد و غيراستاندارد داشته باشد؟ از كي تا حالا به راه‌هاي مال‌رو جاده مي‌گويند؟!

اما اين «مش حي ولا» عقيده‌ي ديگري دارد. او مي‌گويد: مگر توي خوزستان چيز غيراستانداردي پيدا مي‌شود؟

اين درست كه استاندار سابق گفته بود: «در خوزستان يك متر جاده‌ي آسفالته پيدا نمي‌شود»، آن هم زماني كه به اين استان تشريف آورد. اما در مدت سه سالي كه سكان استانداري را به دست داشت، از بس جاده استاندارد ساخت كه هم اكنون اگر تمام جاده‌هاي استان را بگردي، يك متر جاده غيراستاندارد پيدا نمي‌كني!! يعني هر چه جاده توي استان وجود دارد، از نوع استاندارد است!!

چه قدر اين مهندس معين استاندار سابق در اين استان كار كرد. يادش به خير! هر كجا كه هست، خدايا به سلامت دارش! تازه مگر او مي‌خواست كار كند، اين وزارت راه و نيز اداره كل كار، ببخشيد! اداره كل راه و ترابري استان بوده‌اند كه كلي كار كرده‌اند و جاده‌هاي استاندارد و اصولي و توپ ساخته‌اند!! خب، با اين اوصاف وزير راه و ترابري براي چه چيزي به مجلس برود و سين جيم‌ شود؟! به گمانم به اسم جاده‌هاي غيراستاندارد او را به مجلس مي‌كشانند، اما از او به خاطر اين همه جاده‌هاي عريض و طويل و استاندارد و اتوبان و آزادراه و جاده‌هاي كمربندي و بند تنبوني تشكر و تجليل مي كنند!! بنده كه اين گونه فكر مي‌كنم، شما هم اين گونه فكر كنيد، كي به كيه؟

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۸

 

دوران اصلاحات يا چند نقطه!

اين واژه «اصلاحات» و «اصلاح» و «اصلاح‌طلبان» و از اين جور اصلاح مصلاح و اتلافات در طول 8 سال گذشته زياد شنيديم و خوانديم، اما به جايي نرسيديم. نه اين كه اشكال از اين واژه‌ها بوده كه اشكال از خودمان بود كه نخواستيم اصلاحات كنيم و اصلاح شويم و اصلاح‌طلب!

باور بفرماييد مسوولان از هر تلاشي براي ترويج اصلاحات دريغ نكردند، اما به قول آرمين و حجاريان قدر دوران اصلاحات را ندانستيم و نمي‌خواهيم بدانيم! نه اين كه از قصد نمي‌خواهيم قدر اين دوران را بدانيم، كه شايد پي به اهميت اصلاحات نبرده‌ايم و نمي‌دانستيم كه از نان شب هم واجب‌تر است، شايد هم اصلاحات خود نان شب باشد و ما بي‌اطلاع هستيم!!

نگارنده كه صددرصد، شايد هم صد و يك درصد اعتقاد دارد كه اصلاحات را بايد به جاي نفت سر سفره‌هاي مردم آورد، تا آنان نان اصلاحات بخورند و عشق كنند! هرچند كه بعضي‌ها هم نوش جان كرده‌اند و براي هشت پشت‌شان نيز گذاشته‌اند!

البته اين «لك‌ليوه» مي‌گويد: «ما بايد قدر چه چيز اصلاحات را بدانيم؟ اين دوران اصلاحات چه گلي به سر ما زده است كه قدرش را بدانيم.»

و باز البته كه بنده يعني بچه نفتون به راحتي مي‌توانم يك توي دهاني، ببخشيد! يك جواب آب‌دار بهش بدم، اما صرف نظر مي‌كنم و مي‌گذارم توي دولت جناب احمدي‌نژاد اصلاح، ببخشيد! نفتي شود! خيال بد نكنيد، يعني اين كه بعد از آمدن نفت روي سفره‌اش، لااقل يك نان و نفتي گيرش بيايد!!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٥

 

لک ليوه در ترکيه!

فريبرز عاشق شد!!

 

ديروز براتون نوشتم كه من و شاهرخ و اسماعيل و فريبرز و منصور از هتل زديم بيرون تا برويم كمي توي خيابان بگرديم. در حين گشت تو خيابان و ديدن آدم‌هاي عجيب و غريب و چند نقطه، چشم‌مان به يك مغازه‌ي آب ميوه فروشي افتاد و هوس نوشيدن آب ميوه كرديم. رفتيم توي مغازه و

اينك ادامه ماجرا:

من وقتي وارد مغازه‌ي آب ميوه فروشي شدم، آن قدر خودم رو سرسنگين گرفتم، كه انگاري يك مقام مهم مملكتي با محافظانش وارد جايي شده است. اطرافيان و افراداي كه توي مغازه بودند را به پشيزي حساب نمي‌كردم. يك جوري راه مي‌رفتم و قيافه مي‌گرفتم كه هر كس نمي‌دانست فكر مي‌كرد خود عاج فيل هستم چه رسد به اينكه از دماغ فيل افتاده باشم! بروبچ نيز هر كدام يك قيافه‌ي حق به جانبي به خود گرفته بودند!

به محض ورود، يك افندي كه گويا صاحب آب ميوه فروشي بود، حسابي بفرما بفرما كرد و ما رفتيم روي يك ميز نشستيم. البته روي ميز ننشستيم! چرا كه روي ميز كه نمي‌نشينند! روي صندلي‌هايي كه اطراف و دورتادور ميز چيده بودند جلوس كرديم و منتظر مانديم. شاهرخ گفت: بچه‌ها چي مي‌خورين؟

هر كسي يك نوع آب ميوه‌ سفارش داد. من گفتم: شيرموز اما فريبرز گفت: ماءالشعير.

اسماعيل گفت: اينجا كه ماءالشعير نداره. فريبرز گفت: په چي داره؟! اسماعيل گفت: هموني كه آخرش «جو» است و اولش آب! فريبرز گفت: يعني الكل داره؟ شاهرخ گفت: پس فكر كردي بتادين داره! خب معلومه كه الكل داره. فريبرز گفت: حالا يه امتحاني مي كنيم.

منصور فوري به حرف آمد و گفت: نه! يه آب پرتقالي يا آب زرشكي چيزي براي فريبرز سفارش بدين. چون اين آقا ظرفيت نداره و مي‌ترسم كار دستمون بده.

فريبرز گفت: من ظرفيت ندارم. حالا كه اين طور شد من بايد همون ماءالشعير رو بخورم.

اسماعيل گفت: فريبرز! از خر شيطون بيا پايين ما اومديم آب ميوه بخوريم. «جو» كه ميوه نيست.

يه ميوه سفارش بده تا بگيم آب اون ميوه رو برات بيارن.

فريبرز رفت توي فكر و گفت: من آب گوجه فرنگي مي‌خوام.

در همين هنگام گارسون آمد و ليست آب ميوه‌ها را روي ميز گذاشت. اسماعيل ليست را برداشت و شروع كرد به خواندن آب ميوه‌ها! آب پرتقال، آب زرشك، آب انار، آب زردآلو، آب هلو، آب طالبي و آب معدني و شيرموز.

فريبرز گفت: زرشك! اسماعيل نگاهي به فريبرز كرد و گفت: با من بودي؟ فريبرز با خنده گفت: مگه تو گارسوني؟ من گفتم كه زرشك مي خوام. منصور هم آب انار سفارش داد و من شيرموز. شاهرخ هم آب پرتقال و اسماعيل آب معدني.

گارسون آمد و اسماعيل شيرفهمش كرد كه چه بايد بياورد. او رفت و با چهار ليوان آب ميوه و يك ليوان و يك بطري آب معدني آمد.

بروبچ آب ميوه‌ها را خوردند و نفس عميقي كشيدند و به همديگر نگاه كردند.

گفتم: ها! جريان چيه؟

شاهرخ گفت: حالا كي بايد حساب كنه؟!

گفتم: اين كه گفتن نداره يك نفر حساب كنه آخر شب، تسويه حساب مي كنيم.

شاهرخ گفت, حالا كه لالايي بلدي پس بايد خوابت هم ببره! خودت حساب كن آخر شب با هم حساب مي كنيم.

خب، شما جاي ما بوديد چه مي‌كرديد؟ حتمن حساب مي‌كرديد، نه؟ خب من هم حساب كردم ديگه. اين كه پرسيدن نداره. پول را پرداخت كرديم و بقيه‌ي آن را هم براي قيافه، نگرفتيم و به قول معروف انعام داديم به گارسون و از مغازه زديم بيرون.

البته بعضي از جا‌هاي اين آب ميوه خوردن را سانسور كرديم. چرا؟ چون ما سانسورچي هستيم و همه‌ي ديدني ها و شنيدني‌ها و اتفاق افتادن‌ها و چند نقطه‌ها را كه نبايد بر زبان قلم جاري كنيم و روزنامه را هم سياه!

البته اين قسمتش فكر نكنم مساله‌اي داشته باشد، لذا براي خالي نبودن عريضه مي‌گويم.

در حين خودرن آب ميوه، ميز روبرويي كه در اختيار دو دختر بود، توجه فريبرز را جلب كرد.

البته بروبچ يك نيم نگاهي ناخودآگاهانه به اين ميز مي‌كردند. چرا كه بعضي از بروبچ نگاهشان مستقيم بود و نمي‌توانستند برگردند و پشت سرشان را نگاه كنند! منصور و فريبرز درست روبروي اين دو دختر نشسته بودند. من و شاهرخ هم اگر سرمان را كمي چپ و راست مي كرديم مي توانستيم اين دو نفر را ببينيم.

فريبرز گفت: بچه‌ها انگاري يكي از اين دو داره مرا نگاه مي‌كنه! به گمانم از من خوشش اومده!

اسماعيل گفت: زرشك!

فريبرز گفت: با من بودي؟ اسماعيل با طعنه گفت: پس با ديوار بودم؟! خب معلومه ديگه با جناب عالي بودم كه داري زرشك ميل مي‌كني.

من با شنيدن زرشك اسماعيل، گفتم: بچه‌ها! من يه چيزي يادم افتاد.

منصور و فريبرز گفتند: چي؟

گفتم: فريبرز! تو كه تركي هم بلدي مي‌روي پهلوي اين دخترا و به آن يكي كه داره نگاهت مي كنه، مي گويي: ببخشيد، چاي شما الكوزه‌يه! او هم اگه گفت: بعله! خودشه و خاطر شما رو مي‌خواد! اون وقت مي‌ريم خواستگاريش و بساط عروسي رو راه مي‌اندازيم!

با شنيدن اين سخن جانانه‌ي من، بروبچ آب ميوه‌هاي توي دهانشان را به همديگر پاشيدند و شاهرخ و اسماعيل به سرفه افتادند. فريبرز حالش گرفته شد و گفت: منو دست مي اندازي؟! يكي طلب من.

در حالي كه تمام وجودم را خنده گرفته بود، خودم رو كنترل كردم و گفتم: بچه‌ها يواش. انگاري عده‌اي دارند ما رو نگاه مي كنن. حتمن مي‌گن: عجب آدماي بي‌ملاحظه‌اي.

شاهرخ گفت: پسر! مجبور بودي وارد اين چيزا بشي؟!

اسماعيل گفت: «لكي» حرفش به موقع بود! آخه يكي نيست به اين «صورت» بگه كه تو به چه چيزت مي‌نازي كه با صراحت مي‌گي: اين دختره داره نگام مي‌كنه!

فريبرز كه كاردش مي‌زدي خوني از بدنش در نمي‌آمد، با دلخوري گفت: باشه. نوبت ما هم مي‌رسه. خوب شد ما آب جو نخورديم در غير اين صورت فكر مي كردين كه ما به قول همون «شيخ كريم عزيز نژادتون» حالمون خوب نيست. اگه من دروغ مي‌گم از منصور بپرس.

فريبرز سپس به منصور گفت: منصور! جون من تو بهشون بگو كه اين دختره چقدر داره منو نگاه مي‌كنه.

به منصور گفتم: بگو! راستش رو بگو. اين دخترا به تو نگاه مي‌‌كنن يا به فريبرز؟

منصور گفت: حتمن مي گن اين «آلن دلون» كجا بود كه تو تركيه پيداش شد!

خود منصور حرفش تمام نشده بود آب ميوه را بالا آورد و پاشيد روي ميز! فريبرز منصور را چپ چپ نگاه كرد و گفت: منصور! داشتيم؟

اسماعيل و شاهرخ هم كه دوباره دل و روده‌هاشون را گرفتند و حالا نخند كي بخند. فقط سعي كردند توجه ديگران را به خود جلب نكنن. من كه جلوي خودم رو گرفته بودم رو به فريبرز گفتم: بسه فريبرز! اصلن تو چرا به اونا نگاه مي كني. سرت رو بينداز پايين و زرشكت رو بخور. عجب آدمي هستي!

فريبرز گفت: چشم اصلن من چشمام رو مي‌بندم و چشماش رو بست و شروع كرد به نوشيدن آب ميوه!

در همين هنگام صداي خنده‌اي به گوش رسيد. برگشتم به طرف صدا كه ديدم اون دو تا دختر كه مورد صحبت فريبرز بودند، دارند از خنده غش مي‌كنند!

به بچه‌ها گفتم: اينا به كي مي‌خندن؟

منصور گفت: به فريبرز!

گفتم: براچي؟

منصور گفت: نه فريبرز چشماش رو بسته و داره زرشك مي‌خوره، اونا را به خنده واداشته!

اسماعيل كه حالش گرفته شده بود بلند شد كه برود سر ميز دخترا اما جلويش را گرفتيم.

اسماعيل گفت: ولم كنيد اونا دارن به دوست ما مي خندن؟!

گفتم: تقصير خودشه. آخه آب ميوه خوردن كه ادا و اطوار نداره.

فريبرز گفت: بجز اين كه چشمام رو بستم.

گفتم: بچه‌ها تا كار به آبروريزي نرسيده، بريم بيرون. تا من حساب كنم.

بچه‌ها بلند شدند و در حالي كه چشم غره به دخترا مي رفتند از مغازه زدند بيرون. منم رفتم و همان جور كه گفتم پول آب ميوه‌ها رو دادم و يك انعامي هم به خاطر آب ميوه‌هايي كه روي ميز ريخته بوديم به گارسون تقديم كردم و آمدم بيرون. اما آن دو دختر هنوز داشتند مي خنديدند. بگذار آن قدر بخندند تا دل و روده‌هايشان بريزد بيرون! ما كه از آب ميوه فروشي زديم بيرون و ديگر آن‌ها را نمي‌بينيم. تا فردا و ادامه ماجرا، بدرود و خدانگهدار.

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱

 

“لك ليوه“ در تركيه!

 

بفرماييد آب ميوه؟

 

ديروز براتون نوشتم كه من و اسماعيل و شاهرخ يك اتاق سه تخته گرفتيم و فريبرز و منصور هم در يك اتاق دو تخته جا گرفتند. شاهرخ و اسماعيل به خواب رفتند و من كه خوابم نمي برد، حتي با شمردن گوسفند و گاو! سرگردان بودم كه چه كنم كه مستخدم هتل چند نسخه نشريه برايمان آورد و من شروع كردم به نگاه كردن آن ها.

اينك ادامه ي ماجرا:

اولين مجله را كه نگاه كردم، چيزي از آن سر در نياوردم! فقط عكس هاي اين مجله بود كه نگاهم را به خود معطوف مي كرد. مجله به تركي بود و من هم كه تركي بيل مي رم! ما هنوز زبان فارسي را كه شكر است درست و حسابي نمي دانيم چه رسد به اين كه بخواهيم زبان تركي ياد بگيريم! ولي مجلاتش عجب برگ هايي داشتند. روغني و زيبا بودند آدم دوست داشتني برگ هايش را بخورد! مثل برگ هاي مجلات خودمان كاهي و به درد نخور نبودند. حتي مجلات تركيه را مي توانستي جمع و جور كني و بگذاري توي جيبت. اين قدر برگ هاي سبك وزن و با كيفيتي داشتند. با نخستين خميازه اي كه در هنگام نگاه كردن به مجلات به دهانم آمد، دوباره هوس خواب به سرم زد. رفتم و دراز كشيدم روي تختخواب و مجله را هم روي صورتم گذاشتم. البته به صورت باز كرده و چشمانم را بستم و شمردن گوسفند را آغاز كردم! اما نمي دانم در كدام شماره بودم كه رفتم! با صداي شاهرخ و اسماعيل كه بلند بلند داشتند صدايم مي كردند، بيدار شدم، اما انگاري هيچ نخوابيده بودم! غلتي توي رختخواب زدم و گفتم: بذار بابا! من كه اصلن نخوابيدم.

شاهرخ گفت: لكي! دو ساعت تمام خوابيدي.

گفتم: چي چي دو ساعت؟! 5 دقيقه هم نخوابيدم.

اسماعيل گفت: خيلي خوابيدي. بلند شو برو دوش بگير تا بريم بيرون. لامصبا! رفته بودند حمام و دوششان را گرفته بودند و داشتند خودشان را آلاگارسون مي كردند كه بروند بيرون ولي من هنوز توي رختخواب غلت مي زدم! مثل فنر از جا پريدم و گفتم تا يك نفس عميق بكشيد من آمده ام!

شاهرخ گفت: ببينيم و تعريف كنيم.

سريع كيفم را گشودم و لباس هايم را برداشتم و داخل حمام شدم و شروع كردم به تمرين خوانندگي. خودمانيم، صداي خوبي دارم ها! اصلن ما چرا نرفتيم، خواننده بشيم؟! هر سرود و ترانه اي به ذهنمان مي آمد، مي خوانديم تا اين كه كار دوشمان به اتمام رسيد و از حمام زديم بيرون.

شاهرخ و اسماعيل به ما عافيت گفتند و ما هم سلامت باشيد و از اين جور تعارف هاي چند نقطه اي! بعد از لحظاتي فريبرز و منصور هم به جمع ما پيوستند و بچه ها هوس نوشيدن چاي كردند.

شاهرخ دستور چاي داد و بعد از 5 دقيقه اي قوري چاي آمد و شروع كرديم به نوشيدن چاي! بفرماييد خوانندگان محترم! درست نيست كه ما چاي بنوشيم ولي شما نگاه كنيد. لااقل شما هم كه داريد اين ماجراها را مي خوانيد، چاي قند پهلو در كنارتان باشد تا با بفرماي ما، چاي بنوشيد و عشق كنيد.

فكر مي كنيد، دنيا چه گونه به كام كاسه ليسان مي گردد؟! ( اي بابا! اين كاسه ليسان از كجا پريدند توي كاسه ي فكرمان؟!)

اسماعيل گفت: بچه ها! بلند شيم و بريم بيرون. هيچ كس حرفي نزد. فقط برخاستند و آماده ي رفتن شدند. منم شال و كلاه كردم و تيپ! و همراه با بر و بچ زديم بيرون.

شاهرخ و منصور كليدهاي اتاق ها را به هتلدار تحويل دادند و آن گاه از هتل بيرون آمديم.

خب، شما جاي ما باشيد، هنگام برخورد با مردم چه عكس العملي از خود نشان مي دهيد؟ نمي دانيد؟ خب، ما هم نمي دانستيم، اما ياد گرفتيم!

شاهرخ گفت: بچه ها قيافه ي اينو نيگاه كنيد.

همه ي نگاه ها به سوي قيافه ي مورد اشاره نشانه رفت.

اسماعيل گفت: از اين چيزا اين جا پره. چند ساعت كه خيابان نوردي كنيد، براتون عادي مي شه.

گفتم: همين حالا هم برامون عاديه! ما كه نيومده ايم، مردم رو نگاه كنيم!

شاهرخ گفت: لكي راست مي گه. او اومده كه مرا نگاه كنه!

با شنيدن سخن شاهرخ، بر و بچ زدند زير خنده و حالا نخند و كي بخند! من كه حالم گرفته شده بود، گفتم: حالا كه اين طور شد، اصلن تو رو هم نگاه نمي كنم. اصلن به جز در و ديوار و بالا مالاها هيچ جا را نگاه نمي كنم.

اسماعيل گفت:‌ يعني سر به هوا مي شي نه؟! پس بخون: “سر به هوا مي دونم، خيلي بلاست مي دونم!“

دوباره بچه ها از خنده تركيدند و من خودم رو به كوچه ي علي چپ زدم!

منصور گفت: بچه ها! كجا بريم؟

اسماعيل گفت: داريم مي ريم ديگه.

فريبرز گفت: جاي خاصي مي خوايم بريم؟

اسماعيل گفت: جاي خاصي كه نه، داريم مي ريم كمي بگرديم و هوا بخوريم. بعد هم مي ريم ناهار رو مي زنيم توي رگ!

بر و بچ چيزي نگفتند و پا به پاي اسماعيل راه مي رفتند. همسر اسماعيل در آمريكا بود و آمده بود كه ويزا بگيره و بره آمريكا. فريبرز و منصور هم كه براي تفريح آمده بودند. شاهرخ هم كه آمده بود برود آلمان. منم كه براتون گفتم به چه خاطر آمده بودم. هر 5 نفر توي خيابون تقسيم استانبول راه مي رفتيم و فقط اطراف و اكناف رو سيل يا نگاه مي كرديم.

شاهرخ گفت: ببين تركيه به كجا رسيده كه ما بايد براي گشت و گذار و تفريح اين جا بياييم، در حالي كه مردم تركيه آرزويشان اين بود كه بيايند تهران و توي خيابون هاي تهران بگردند و ساندويچ بخورند و فيلم تماشا كنند و از اين جور حرف ها.

گفتم: خب، بالاخره شهرها و كشورها تغيير مي كنه و يك جور كه نمي مونه. همين امثال شما كه اومدين تركيه و پول هاتون رو توي اين كشور آسيايي- اروپايي خرج كردين، باعث شدين كه اين كشور رونق بگيره.

فريبرز كه از تيپ و ساختار فيزيكي اش معلوم بود كه آدم پخمه اي است گفت: آدم بايد پولاشو خرج كنه ديگه.

نگاهي، عاقل اندر ليوه اي به فريبرز انداختم و گفتم: اگه بلد نيستي پولاتو خرج كني، بده دست من تا برات خرج كنم!

منصور كه از اون ترك هاي زرنگ بود گفت:‌ چرا تو؟ من هم اتاقي شم. پولاشو بايد بده من!

اسماعيل گفت: نمي خواد دعوا كنيد، خودش مگه مرده؟ ( البته بلانسبت خودش و ما ) آدم بالغي هم هست. وكيل وصي هم كه نداره. خب، پس چرا پولاشو به شما بده؟!

اسماعيل سپس رو به فريبرز كرد و گفت: فري جون! پولاتو پهلوي خودت نگه دار و به كسي ندي. اينا باهات شوخي مي كنن. فوقش اگه ديدي درست نمي توني خرج كني منو خبر كن تا برات خرج كنم!

شاهرخ كه تا اين لحظه ساكت بود، گفت: انگاري همه ي شما دندان تيز كرده اين كه پول هاي فريبرز را صاحب بشين. اصلن از اين خبرا نيست. فري جون! من خودم در خدمتتم. هر وقت خواستي خرج كني به من بگو تا من از خودم خرج كنم و بعد مي شينيم و با هم حساب مي كنيم.

فريبرز به صدا دراومد و گفت: شما منو دست كم گرفتين ها! نكنه فكر مي كنين من ساده و يا عقب افتاده ام؟

به شوخي گفتم: ببخشين، مگه نيستي؟!

با صداي خنده ي بچه ها، دستي بر شانه فريبرز زدم و گفتم: باهات شوخي كردم.

به دل نگيري! بچه ها همه باهات شوخي مي كنن. فقط مي خوايم خوش باشيم. بالاخره بايد به كسي بند كنيم كه قرعه به نام تو افتاد!

فريبرز خنديد و گفت: نوبت شما هم مي رسه!

گفتم: نوبت همه مي رسه. امروز تو مركز ثقل هستي فردا شاهرخ و پس فردا منصور و روز بعد هم اسماعيل.

اسماعيل گفت: پس نوبت تو كي مي رسه؟

گفتم: من خودم كارگردانم. من تعيين مي كنم كه سوژه چه طور اجرا بشه.

شاهرخ گفت: بابا! به جاي حرف هاي بيهوده، كمي خيابون و مغازه ها و مردم رو نگاه كنيد و لذت ببريد! نگاهي عاقل اندر ليوه اي هم به او انداختم و گفتم: انگاري حالت خوب نيست. اگه «شيخ كريم عزيزنژاد» اين جا بود، بهت مي گفت كه حالت خوب نيست.

شاهرخ گفت: اين «شيخ كريم عزيزنژاد» كيه؟

گفتم: اين «آقا كريم» بچه ي خوب آبادانه و توي كار خبرنگاريه. خبراي ورزشي مي نويسه.

شاهرخ گفت: خب، حالا چه ربطي به مسايل ما داره؟! از يك طرف از «استاد موسي قزويني» حرف مي زني و از طرف ديگه از «شيخ كريم».

گفتم: پس از كي حرف بزنم. من با اين ها بزرگ شده ام. پس انتظار داري از ريگان و بوش و ژنرال دوگل و سه گل حرف بزنم؟!

اسماعيل گفت: بابا! چقدر شما حرف مي زنين. موافقين بريم توي اين آب ميوه فروشي و رفع عطش كنيم؟

بچه ها موافقت خود رو اعلام كردند و ما رفتيم توي آب ميوه فروشي و هر كدام سفارش يك نوع آب ميوه داديم.

شما هم بفرماييد آب ميوه بنوشيد. تعارف نكنيد. اگر نمي فرماييد، لااقل همون توي خونه و يا محل كار سفارش آب ميوه بدهيد و با ما بنوشيد. خب، ما مزاحم نوشيدن شما نمي شيم و بالعكس! تا فردا بدرود و خدا نگهدار.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱

 

يک شعر پست مدرنی!!

 

با کلاه دن کيشوت/

 به جنگ بوش می روم/

 آن جا که سلاح هسته ای /

هسته ی خرمايی بيش نيست /

 که در کارتون پلنگ صورتی /

 به دنبال مورچه خوار می گردد./

آی مورچه ! مورچه! ميازار مرا/

 که جانم شيرين/ مثل زهر مار است! /

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱

 

با سلام مجدد

به سلامتی موتور وبلاگ رو تعمير کردم و از امروز در خدمت شما

عزيزان خواننده و استادان 

وسروران گرامی است.

 من مخلص همه ی شما هستم که نگاهتان آفتابی

و مهتابی ست .

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱

 

لک ليوه در ترکيه!

ديروز براتون نوشتم كه بعداز خوردن شام در اتوبوسي كه به طرف تركيه مي‌رفت، چشمام رو بستم و در زيتون، يكي از مناطق اهواز، همراه «باند عقرب» به مغازه‌ي «نورمحمد» رفتيم تا شيريني تولد فرزندش را بخوريم! شيريني اي كه تا حال30 بار خورده بوديم! اما «رحيم شيكاگو» ولخرجي كرد و هزينه خورد و خمير و چند نقطه‌ي شيريني ها و بستني‌هايي كه بروبچ از «نورمحمد» گرفته بودند، پرداخت و من هنگامي كه مي‌خواستم گازي به بستني قيفي بزنم متوجه شدم كه اتوبوس در گوشه ي يكي از خيابان هاي استانبول توقف كرده و بايد پياده شويم.

ادامه ماجرا را بخوانيد:

به همراه شاهرخ از اتوبوس پايين آمديم. جلوي اتوبوس عده‌اي افندي! يعني عده‌اي از اهالي تركيه كه در حقيقت دلال ملال بودند، شروع كردند به خالي كردن كيف‌ها و چمدان‌هاي مسافران! نه اينكه فكر بد كنيد! اين دلالان دنبال خريد پسته و دمپايي و فيلم‌هاي عكاسي و ديگر اقلامي بودند كه در ايران ارزون بود و در تركيه گرون.

من كه اين موضوع را مي‌دانستم، چند حلقه فيلم بردم و ده كيلو پسته و چند جفت دمپايي! اما اين افندي‌هاي زرنگ آن‌قدر چونه زدند كه ناچار شديم اين وسايل و مواد غذايي را مفت به آنها بدهيم. البته مفت مفت كه نه ولي چند هزار توماني روي سوغاتي‌هاي كشورمان سود كرديم.

وقتي كه جنس‌ها رو آب كرديم، نفس راحتي كشيديم و راه افتاديم. اما مگر اين افندي‌ها ول كن بودند. انگاري از ترمينال غرب و يا جنوب تهران مي‌خواهي بزني بيرون و تاكسي دارها دوره‌ات كرده‌اند و مسيرهاي مختلف را به سمع و بصرتان مي‌رسانند! من كه از دست اين افندي‌ها كلافه شده بودم، به عده‌اي از آنها كه «حاراگدسن» يا كجا مي‌ري راه انداخته بودند و منتظر بودند تا حسابي ما را سركيسه كنند،‌ گفتم: نفتون! به يكي ديگر گفتم: ام آي اس. به سومي گفتم: زيتون! و به چهارمي گفتم: بيل مي‌رم! يعني نمي‌دونم.

باور كنيد هر چهار راننده تاكسي و مسافركش شخصي دريافتند كه من ريگي به كفش دارم و به قول «شيخ كريم عزيزنژاد» حالم خوب نيست! دور و بر ما را خط كشيدند و رفتند سراغ مسافران ديگه. رو به شاهرخ گفتم: خوب از دست اين افندي‌هاي مزاحم خلاص شديم؟!

شاهرخ گفت: اگه يه چيزي بهت بگم ناراحت نمي‌شي؟!

گفتم: نه براي چي ناراحت بشم. بگو جانم! هر آن چه داري ز مردي و زور. تازه، هر چه از دوست رسد نيكوست.

شاهرخ گفت: اونا فهميدن كه با بد كسي طرف هستن لذا راهشون را گرفتند و رفتند.

گفتم: بد كسي يعني چه؟! يعني من بد كسي هستم؟!

شاهرخ گفت: مثل اينكه هنوز به سر و وضع خودت نرسيدي و هنوز با مد جديد سر مي‌كني!

تازه دو رياليم جا افتاد كه هنوز كتم توي شلوارمه! شايد به اين خاطر رانندگان ترك زبان دريافتند كه ما حالمان خوب نيست و چيزي از جيب ما به اونا نمي‌رسه!

گفتم: شاهرخ جون! زودتر بريم يه گوشه‌اي من سر و وضع خودم رو درست كنم. اين جوري شبيه ليوه‌هام!

شاهرخ گفت: مگه «ليوه» نيستي؟!

عجب حرفي زد اين دوست ما. لامصب زد توي خال! يعني با يك حرف و يا با يك تير دو نشون زد!

گفتم: درسته كه «ليوه» هستم اما ليوه كه نيستم!

شاهرخ گفت: متوجه نمي‌شم! مگه خودت نگفتي كه ليوه يعني ديوونه و شيدا و از اين جور حرفا!

گفتم: آي كيو! اي كيوون! آي شيرفرهاد! (ببخشيد، اون موقع يعني سال 64 كه كيوون و شيرفرهادي نبودند،‌ انگاري ما 20 سال بعد را حدس مي‌زديم كه چنين سريالي ساخته شود!! عجب هوش و فهمي داريم و خودمون هم نمي‌دانيم!) من فاميليم ليوه است نه خودم! خودم هزار تا عاقل و بالغ و دانا و چندنقطه رو مي‌برم توي بيابون و تشنه برمي‌گردونم .

شاهرخ كه انگاري چند نقطه پيچ شده بود، گفت: اگه راست مي‌گي به جاي هزار تا عاقل، يه ليوه مثل خودت رو ببر بيابون و سيراب برگردون و يا ببر سر رودخونه و تشنه برگردون. تشنه از بيابون برگشتن كه هنر نيست.

گفتم: شاهرخ! با من بحث نكن. من اعصاب ندارم! من 30 سال شب نخوابيدم! اصلن هر چي . بريم يه جايي من تيپ كنم. آخه اين جوري كه صاحب هتل ما رو راه نمي‌دهد.

توي همين حين و بين كه مشغول صحبت بوديم 3 نفر از بروبچ داخل اتوبوس كه با ما آشنا شده بودند و ما يادمان رفت درباره‌ي آنها برايتان تعريف كنيم، با ما همراه شدند و قرار گذاشتيم كه 5 نفري بريم هتل و يك يا دو اتاق بگيريم. من كه ديدم راهي ندارم تا مورد چند نقطه‌ي افندي‌ها قرار نگيرم، ايستادم و شروع كرم به راست و ريست كردن لباسام. بچه‌ها اومدن دور من حلقه‌اي زدند و آنگاه كمربند شلوارم را گشودم و پيراهنم را صاف كردم و نيز كتم را و شدم مثل بچه‌ي آدم!

«اسماعيل» يكي از بروبچي كه با ما بود و انگاري شوخي‌هاي ما به مزاجش سازگار بود و از قضا ترك زبان هم بود،‌ بيشتر از بقيه با ما گرم گرفت.

ما راه افتاديم و رفتيم و رفتيم تا اين كه رسيديم به يكي از هتل‌هاي استانبول . هتل بدي نبود. نه گرون بود و نه ارزون. اما اگه مي‌خواستيم چند روزي بمونيم حسابي جيبامون تار عنكبوت مي‌بست!

اسماعيل و دو تن ديگر كه با ما همراه شده بودند ترك و يا ترك زبان بودند و به راحتي مي‌تونستند گليمشون رو از آب بيرون بيارن،‌ اما من و شاهرخ به جز «بيل مي‌رم» و «كلنگ مي‌رم!» چيز ديگه اي نمي‌دونستيم. البته مي‌تونستيم بگيم «چرك» يا نون! اسماعيل رفت و با هتلدار صحبت كرد و دو اتاق دو تخته و سه تخته گرفت.

البته پاسپورت‌هايمان رو در هتل گرو گذاشتيم! من و شاهرخ و اسماعيل در اتاق سه تخته لونه يا خونه گزيديم! فريبرز و منصور هم در اتاق دو تخته جا خوش كردند. اما مگه هر 5 نفرمون از هم جدا مي‌شديم! هر 5 نفرمون رفتيم توي اتاق سه تخته و دستور چاي داديم. چاي كه آمد، نشستيم و با ولع مشغول نوشيدن چاي شديم، باور كنيد اين چاي آن قدر به ما چسبيد كه چسب رازي هم نمي‌چسبيد! البته نه مثل چسب رازي، منظور اينه كه كلي به ما حال داد و جگرمون حال اومد. خسته باشي از سفر هم اومده باشي بعد با چاي الكوزي يا الكوزه از شما پذيرايي كنن! ببخشيد! چاي شما الكوزيه؟ بعله! (اي بابا! انگاري اين آگهي‌هاي تلويزيوني هم روي ما تاثير گذاشته است. بابا اون موقع چاي الكوزي كجا بود؟ اصلن بي‌خيال حالا چايش هر ماركي داشت! اصل اين است كه حسابي به ما چسبيد!)

چاي را كه خورديم گفتيم كمي استراحت كنيم و بعد بلند شويم و يك دوش يا امروز! بگيريم و آن گاه شال و كلاه كنيم و بريم كمي توي خيابون‌هاي استانبول بگرديم ببينيم دنيا دست كيه كه خوشبختانه، همه موافق بودند.

فريبرز و منصور رفتند توي اتاق خودشون، من و شاهرخ و اسماعيل هم مانديم توي اتاق خودمان.

به شاهرخ گفتم: مجيد، نشوني همين هتل رو داده بود، درسته؟

شاهرخ گفت: آره! گفته بود همين هتل بريد تا من بعد از 2-3 روز به شما بپيوندم.

گفتم: حالا اگه نيومد چي؟

شاهرخ گفت: اگه نيومد كه من مي‌رم. تو هم اگه مي‌آيي با هم مي‌ريم.

گفتم: كجا؟

گفت: زود يادت رفت؟ آلمان ديگه.

گفتم: منم كه بهت گفتم آلمان نمي‌يام.

شاهرخ گفت: ميل با خودته. بيايي خوشحال مي‌شم، نيايي هم به سلامت. من كه حتما مي‌رم.

گفتم: به سلامت.

شاهرخ ديگه چيزي نگفت و سر روي بالش گذاشت و چشماش رو بست.

اسماعيل هم كه دزار به دراز افتاده بود. من كه توي اتوبوس كلي خوابيدم، دراز كشيدم و رفتم توي فكر. انگاري همه خوابند و من بيدار.

خب، منم مي‌خوابم حالا كه همه خوابند! شما هم بخوابيد. كي به كيه.

ادامه دارد

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :