بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۳۱

 

عيد مبعث

حضرت رسول اکرم (ص)

بر همگان مبارک باد

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٢۸

 

حبيب‌الله بهرامي:


مشكلات مالي مانع چاپ كتاب‌هايم شده است

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

حبيب‌الله بهرامي گفت، به دليل مشكلات مالي قادر به چاپ آثار جديدش نيست.

اين شاعر و روزنامه‌نگار در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، اظهار كرد: مقدمات چاپ كتاب‌ طنز "حكايت‌هاي بچه نفتون" مهيا شده بود، ولي به دليل به وجود آمدن مشكلات مالي تا به حال موفق به چاپ آن نشده‌ام.

وي خاطرنشان كرد: فرماندار سابق مسجدسليمان به اين دليل كه شخصيت‌هاي اين كتاب هويت مردم اين شهرستان را معرفي مي‌كند، قول خريد هزار نسخه آن  را  داده بود.

او همچنين گفت: كتاب شعر ديگري را به نام "عاشقانه‌هاي جنوبي" به اتمام رسانده‌ام كه در صورت رفع مشكلات مالي، آن را به چاپ خواهم رساند.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٢۳

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

غلامرضا در هتل!

 

ديروز نوشتم كه من و منصور و نسترن و زيبا به اتفاق محسن شلشي يا خوش تيپ رفتيم سينما و از آن جا هم رفتيم آب ميوه فروشي و نوشيدني سفارش داديم.

اينك ادامه ماجرا:

منصور گفت: حالا قرار شد كي پول آب ميوه‌ها را بده؟!

نگاهي به منصور كه به چهره‌اش تبسمي داده بود انداختم و گفتم: نمي‌دونم. تو بودي يا محسن؟

محسن گفت: دعوت منيد. هر چه دوست دارين سفارش بدين.

منصور گفت: قربونتون! ها ماشاءاله!

محسن گفت: انگاري اين تكيه كلام ابي است.

گفتم: ابي ديگه كيه؟

محسن گفت: بابا! ابي خواننده رو مي‌گم.

گفتم: ببخشين! ما خودمون خواننده داريم.

محسن گفت: خواننده‌تون كيه؟

رو به منصور كردم و گفتم: منصور خواننده ديگه.

محسن نگاهي دقيق به منصور كرد و گفت:‌ نگاه كن! پس تو خود منصور هستي و من نمي دونستم.

منصور در حالي كه سينه را جلو مي داد گفت: چه فكر كردي. نكنه فكر كردي ما كم الكي هستيم؟!

محسن گفت: بابا دمت گرم منصور جون! راستي من جايي رو سراغ دارم كه مي‌تونه با شما قرارداد ببنده و در اين محل يكي دو ساعتي بخوني.

نگاهي عاقل اندر ليوه‌اي! به محسن شلشي انداختم و با پوزخند گفتم: زكي! مرد حسابي منصور ما از اون خواننده‌ها نيست كه هر جايي بخونه! چه فكر كردي؟

نسترن هم به صدا درآمد و گفت: لكي راست مي‌گه. منصور هر جايي نبايد بخونه. جايي بايد بخونه كه ارزش داشته باشه و به درد بخور باشه.

محسن گفت: اين جايي كه من سراغ دارم، بيش از 600-700 نفر تماشاچي ميان.

گفتم: جايي رو سراغ نداري كه بيش از هزار نفر تماشاچي بياد يا ظرفيت هزار نفر رو داشته باشه؟

محسن گفت: چرا. اما بايد صحبت كنم.

گفتم: خب زود باش.

محسن گفت: حالا چه عجله‌اي ست. لااقل بذار آب ميوه‌مون رو بخوريم!

بچه‌ها خنديدند. سپس زيبا گفت: لكي جون! شما چه هنري دارين؟

در دل خود گفتم: (عجب! اين زيبا خانم چه زود خودموني شد و ما رو لكي جون صدا كرد!) سينه‌ام را جلو دادم و صدايم را صاف كردم و گفتم: البته من همه فن حريفم و از هر ناخنم هزار تا هنر و چند نقطه مي‌ريزه. اما نمي‌خوام بروز بدم تا چشمم بزنن!

محسن گفت: آخ چشمم! جدن كه سلطان لافي!

نيشگوني از محسن گرفتم و يواشكي گفتم: ادب داشته باش شلش! مگه نمي‌بيني چند خانم جنتلمن اين جا نشستن.

محسن شلشي نگاهي به خانم‌ها انداخت و گفت: ما مخلص همه‌ي خانم‌ها و آقايون خوب هستيم.

زيبا گفت: من كه معتقدم لكي جون از هر انگشتش هزار تا هنر مي‌باره.

با شنيدن اين سخن حسابي توي پوستم نمي‌گنجيدم و متورم شده بودم! اگر سوزني بهم مي‌زدند كلي باد از زير پوستم مي‌ريخت بيرون! با نگاهي متشكرانه به زيبا گفتم: خجالتم ندين. نظر لطف شماست. ما شاگرد همه شما عزيزان خوب هستيم.

نسترن هم رو به منصور گفت: ‌منصور هم كه در خوانندگي حرف نداره و مثل او پيدا نشده.

محسن نگاهي به خود انداخت و گفت: بابا! يكي هم از ما تعريف كنه.

با شنيدن سخن محسن همه زديم زير خنده به گونه اي كه توجه اطرافيان به سوي ما جلب شد.

گفتم: بچه ها يواش تر. اصلا حالا كه آب ميوه ها را نوشيديم بلند شيم بريم.

بچه ها اعلام آمادگي كردند و برخاستند و پس از پرداخت صورتحساب به اتفاق بروبچ از آب ميوه فروشي زديم بيرون.

رو به خانم ها گفتم: خب حالا كجا بريم؟

محسن گفت: بريم يه جايي بنشينيم و استراحت كنيم.

منصور گفت: حتما منظورت پاركه ، نه؟

نسترن و زيبا گفتند كه كار دارند و بايد بروند.

ما هم اصرار بر ماندن آنها نكرديم نسترن و زيبا پس از خداحافظي و گرفتن شماره و نشاني هتل، راهشان را گرفتند و رفتند. من و منصور و محسن شلشي هم رفتيم به يك پارك محله اي.

هنوز بر نيمكت توي پارك مستقر نشده بوديم كه غلامرضا سروكله اش پيدا شد.

غلامرضا كه يادتان هست؟ همان آدمي كه توي خيابان ديديم و قد بلند و خوش تيپ بود با موهايي پر پشت كه در كاليفرنيا مشغول خواندن درس است.

از روي نيمكت برخاستم و گفتم: غلامرضا! چه سعادتي، تو قرار بود بياي هتل. اين جايي ؟!

غلامرضا آمد و با ما روبوسي كرد و با منصور هم كه قبلا آشنا شده بود خوش و بش كرد و با محسن شلشي آشنا شد سپس رو به من گفت: تو اين جا چه مي كني؟

گفتم: هيچ! اومده بوديم پولامون رو از بانك بگيريم كه گرفتيم. حالا هم گفتيم كمي استراحت كنيم.

غلامرضا گفت: بقيه ي دوستاتون؟

گفتم: اونا رفتن دنبال كاراشون.

غلامرضا گفت: من همه كارامو انجام دادم و قراره فردا برم آنكارا و از اونجا برم آمريكا.

گفتم: مباركه. تو قرار بود اين دوست ما اسماعيل رو راهنمايي كني.

غلامرضا گفت: ببخشين! حسابي گرفتار بودم.

محسن شلشي انگاري چيزي يادش آمده باشد رو به غلامرضا گفت: من انگاري توي اهواز شما رو ديده‌ام.

شما زماني دروازه بان نبودي؟

غلامرضا خنديد و گفت: آره. مدتي دروازه بان بودم. محسن شلشي خنديد و گفت: اون گلي كه از وسط زمين خوردي يادته!

غلامرضا هم خنده اش گرفت و گفت: شما اون توپ هاي خطرناكي كه من مي گرفتم و بايد گل مي شد رو نديدين اين گل رو ديدين و هنوز هم يادتون نرفته!؟

محسن شلشي گفت: گفتم شما رو مي شناسم. محسن سپس رو به من كرد و گفت: لكي جون اين آقا موسي از دروازه بانان خوب بود. ولي نمي دونم چرا ادامه نداد.

گفتم: غلامرضا يا موسي؟

محسن گفت: بابا غلامرضا كه اسمشه. موسي هم فاميليشه.

غلامرضا لبخند زد و گفت: نصف فاميلي ام رو نگفتي . بعد از موسي فاميلم ادامه داره كه انگاري يادت رفت.

محسن شلشي به مغزش فشار آورد و گفت: موسي يزدي يا شيرازي. نام يك شهر يا استان پسوند فاميلت بود.

گفتم: ول كن بابا! خب غلام جان! از كجا ما رو پيدا كردي؟

غلامرضا گفت: هيچي! اومده بودم كمي استراحت كنم و برم توي فكر كه شما رو ديدم.

گفتم: و چه سعادتي. خب، بنشين كمي استراحت كن.

همه نشستيم و صحبت ها گل انداخت.

به ساعت نگاه كردم ديدم لنگ ظهر است و بايد زحمت را كم كنيم.

رو به محسن شلشي گفتم: تو انگاري جا و مكان نداري و اصلا به فكر نيستي!

محسن گفت: من كه خونه ام همين جاست. دو خيابون بالاتر. شما چي ؟

گفتم: ما هم هتل فلان هستيم. محسن هم شماره تلفن هتل رو گرفت و قرار شد كه به ما سر بزند. او هم راهش را گرفت و رفت و من ماندم و منصور و غلامرضا.

غلامرضا با من و منصور آمد هتل.

منصور به اتاق خودش رفت، غلامرضا هم با من به اتاق خودمان آمد. به هتلدار كه آدم جديدي ديده بود فهمانديم كه مهمان است و پول اضافي از ما نگيرد. هتلدار اطاعت كرد و ما به اتاق رفتيم.

هتلدار قبلن خبر از آمدن اسماعيل و شاهرخ داد.

داخل اتاق كه رفتيم،بچه ها در حال استراحت بودند، اما تا غلامرضا را ديدند بلند شدند و گفتند: به! آقاي غلامرضا خان.

غلامرضا كه انگاري يك عمر بچه ها را مي شناخت و با آنها دوست بود، با بچه ها روبوسي كرد و آنگاه نشست و شاهرخ دستور چاي داد.

خب، تا ما چاي مي خوريم شما هم برويد و براي خودتان چاي درست كنيد و يا قهوه و نوشيدني و عشق دنيا را بكنيد. كي به كيه!

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٢٢

 

 

لك ليوه در تركيه!

 

برق رفت!

 

پريروز نوشتم كه من و منصور به اتفاق نسترن و زيبا رفتيم سينما. در سالن انتظار با محسن شلشي -از بر و بچ زيتون كارمندي -آشنا شديم. يعني آشنا بوديم و در سالن انتظار او را شناختم.

در سالن نمايش كه باز شد به داخل رفتيم و نشستيم، اما تا آمديم برگرديم به 7-8 سال پيش، فيلم شروع شد و به ناچار سكوت اختيار كرديم.

اينك ادامه ي ماجرا:

محسن يواشكي گفت: اين جا چه مي كني لكي جون؟!

گفتم: همون كاري كه تو مي كني

محسن گفت: من دارم درس مي خونم.

گفتم: از كي تا حالا محسن شلشي درس خون شده؟!

محسن يواشكي خنديد و گفت: محسن خوش تيپ، دو سالي ست كه دارم درس مي خونم.

آمدم پرسش بعدي را از او بكنم كه صداي هيس از پشت سر بلند شد و به ناچار سكوت كردم و همه محو تماشاي فيلم شديم. منصور كه حسابي توي فيلم رفته بود. نسترن و زيبا هم در حال تماشا بودند اما هنوز چند دقيقه از پخش فيلم نگذشته بود كه برق رفت و همه جا تاريك شد. تنها نور چراغ قوه بود كه در سالن پخش مي شد و راه مي رفت!

چند دقيقه اي در تاريكي نشستيم. اما خبري نشد. منصور گفت: انگاري برق نمي خواد بياد.

گفتم: الان وقت چيه؟

محسن گفت: وقت چيه؟

گفتم: وقت نوشيدن آب ميوه است.

منصور گفت: حالا كي بره آب ميوه بگيره. اون هم توي تاريكي. تازه كي حال داره آب ميوه بخوره؟

گفتم: خجالت بكش. پاشو برو! ما سينما اومديم كه آب ميوه بخوريم و تخمه بشكنيم!

عده اي از تماشاچيان بلند شدند و در حال خروج از سالن بودند.

محسن گفت: به گمانم بايد بلند شويم و سالن را ترك كنيم.

نگاهي به پشت سر و اطراف انداختم و گفتم: بعله. بايد زحمت رو كم كنيم.

نسترن و زيبا از جايشان برخاستند. نسترن گفت: براي همين سينما نمي رم. حال آدم گرفته مي شه. زيبا گفت: خوب شد كه برق رفت. فيلمش هم انگاري كه تعريف نداشت و سياسي بود.

منصور گفت: قسمت بود. توي ايران خودمون هم از اين اتفاقات زياد مي افته.

با خنده گفتم: اون جا كه طبيعيه! قطع برق از كشور ما به كشورهاي ديگه سرايت كرده!

اگه در تمام كشورها يه آماري از قطع برق بگيري ما در دنيا اول مي شيم!

بچه ها لبخند زدند و ما از سالن نمايش زديم بيرون.

به منصور گفتم: برو از مسوول مربوط بپرس كه وضعيت بليت‌هامون چي مي شه.

منصور رفت و بعد از دقايقي آمد و گفت: با ته بليتاتون مي تونيم در سانس هاي بعدي بياييم و فيلم رو ببينيم.

زيبا گفت: نه فيلمش هم خيلي خوبه؟! من كه اين فيلم رو ديگه نمي يام.

گفتم: اصلا كار ما از اول اشتباه بود كه اومديم سينما. قرار بود بريم نوشيدني بنوشيم اما نمي دونم چه طور شد كه اسم سينما اومد به ميون!

محسن گفت: خوب شد كه اومدين سينما. در غير اين صورت من شما رو نمي ديدم.

به شوخي گفتم: چه بهتر. منصور اون وقت پول يه آب ميوه كمتر مي داد.

بچه ها خنديدند. منصور رو به محسن گفت: به دل نگيري. لكي جون آدم شوخ طبعي ست.

محسن گفت: اتفاقا من مدت زياديه كه ايشون رو مي شناسم و وصفش رو شنيده بودم. اما چند سالي بود كه از او بي خبر بودم. تا اينكه امروز لكي جون رو توي سينما ديدم.

نسترن گفت: بچه ها انگاري اين جا يه آب ميوه فروشيه؟

نگاهي به محلي كه نسترن اشاره كرده بود انداختم و گفتم: اما انگاري جاي تميزي نيست.

و مثل يخ در بهشت هاي خودمونه كه عده اي با يخچال هاي متحرك در خيابان ها و كوچه پس كوچه ها مي فروشند!

نسترن گفت: من يه جاي خوبي سراغ دارم اما

نگاهي به زيبا انداختم و گفتم: اما چي؟

زيبا گفت: جاي خيلي خوبي ست اما فكر كنم خيلي گرون باشه.

محسن گفت: بي خيال گروني. اتفاقا من دوست دارم كه خاني زندگي كنم. من كه موافقم.

نگاهي معني دار به محسن انداختم و گفتم: محسن شلشي يا خوش تيپ! محسن خنده اش گرفت.

ادامه دادم: از كيسه ي خليفه مي بخشي؟ منصور مي خواد پول بده تو مي خواي خاني زندگي كني؟!

محسن خنديد و گفت: دعوت من. شما هم خاني زندگي كنيد.

رو به زيبا گفتم: پس پيش به سوي جايي كه شما سراغ دارين.

زيبا گفت: بايد تاكسي سوار بشيم. از اين جا خيلي دوره.

منصور گفت: حالا لازمه كه ما اون جا بريم. همين جا هم مغازه هاي آب ميوه فروشي زيادي هست.

گفتم: نچ! بذار يه روز هم احساس غرور و سربلندي و پولداري و چند نقطه كنيم.

بچه ها پذيرفتند و تاكسي گرفتيم و حركت كرديم.

پول تاكسي را پرداختم و پياده شديم.

منصور گفت: زيبا! كجاست اين آب ميوه فروشي معروف و گرون قيمت؟

زيبا گفت: همين بغل.

بچه ها نگاهي به جايي كه زيبا اشاره كرد انداختند و چشمانشان گرد شد.

يك مغازه بسيار شيك كه علاوه بر آب ميوه، ساندويچ و چيزهاي ديگر هم داشت.

گفتم: بابا! اين جا رو! به گمونم حسابي جيبامون تكانده بشه!

محسن گفت: براي شما دوستان هر چه خرج بكنم مساله اي نيست.

نگاه معني دار ديگري به محسن انداختم و گفتم: محسن خوش تيپ! انگاري خيلي خودموني شدي!

چه زود بر و بچ ما دوستان شما شدن؟!

محسن خنديد و گفت: دوستان شما دوستان من هم هستن ديگه.

گفتم: من يكي مخلصتم.

منصور گفت: فعلا  قربون صدقه ها رو بذارين براي بعد. بريم ببينيم چه خبره.

به محض اينكه پا به داخل كافي شاپ و از اين جور چيزها گذاشتيم صداي درمب درمب آهنگ به گوش رسيد. عده اي با لباس هاي اجق وجق و گل منگولي و چند نقطه اي دور ميزها نشسته بودند و مشغول نوشيدن آب ميوه و خوردن ساندويچ بودند.

همه مدل بالا بودند. انگاري از بالاي شهر استامبول آمده بودند تا فقط آب ميوه و ساندويچ بخورند.

گفتم: بچه ها اين جا كيانپارس اهوازه- بازار مرو.

نسترن گفت: كيان پارس كجاست؟

گتفم: محسن شلشي مي دونه. جايي ست كه پنجشنبه جمعه جاي سوزن انداختن نيست و دختر و پسر اين خيابان رو گز مي‌كنند!

محسن گفت: شنيدم بلوار ساحلي رو درست كردن و حسابي شلوغ مي شه؟

منصور گفت: لكي جون! بريم جايي بشينيم. الان وقت صحبت نيست.

گفتم: محسن جون بريم يه گوشه اي بشينيم بعد با هم صحبت مي كنيم.

منصور با دو انگشتش به بغلم كوبيد و يواشكي به من فهماند كه نسترن و زيبا ناراحتن. انگاري به آنها كم محلي شده!

تازه دو ريالي ام افتاد. گفتم: محسن جان بعد با هم صحبت مي كنيم.

رو به زيبا و نسترن گفتم: ببخشين. اين محسن تمام فكر و ذكرم را برد توي محله مون. از شما معذرت مي خوام.

نسترن گفت: خواهش مي كنم. راحت باش.

لبخندي زدم و گفتم: خب! حالا شما سروران چه نوشيدني ميل دارين؟ ابتدا خانم ها مقدمند.

نسترن لبخند شيرين و بانمكي زد و گفت: برام فرقي نمي كنه هر چه شما مي نوشين.

به زيبا اشاره كردم و سوال كردم. زيبا هم گفت: هر چه شما دوست داشته باشين.

گفتم: بابا! مگه من چه كاره بيدم! بچه ها خنديدند. گفتم: تو چي محسن خوش تيپ؟

محسن خودش را جمع و جور كرد و گفت: آب پرتقال منصور. هم طالبي سفارش داد.

من گفتم: هر چه زيبا سفارش بدهد. زيبا تبسمي كرد و گفت: منم هر چه شما سفارش بدين.

حسابي جا خوردم! گفتم: نه! تا شما سفارش ندين من سفارش نمي دم.

نسترن گفت: اين قدر تعارف نكنيم من آب زردآلو مي خوام.

زيبا هم گفت: آب زردآلو.

من هم گفتم: هر چه خانم ها بنوشن من مي نوشم ديگه.

گارسون را صدا زدم و منصور دستور لازم را به او داد.

خب، تا گارسون برود و آب ميوه ها را بياورد و ما بزنيم توي رگ! ببخشيد، بنوشيم، شما هم برويد يه آب يا آب ميوه اي بنوشيد كه يك دفعه طعم آرزو نشويد!

 

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٢۱

 

سلام

 به علت اينکه از بن بست اجاره نشينی بيرون آمده ايم

 و وارد دايره ی موجری شده ايم 

 چند روز اين وبلاگ تعطيله. فعلن بای.

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۱۸

 

دنيا بر مدار محبت علی (ع) می چرخد...

روز خبرنگار و روز پدر مبارک باد

ايام به کام

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۱٠

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

محسن شلشي پيدا شد!

 

ديروز نوشتم كه من و منصور به اتفاق نسترن و زيبا براي نوشيدن آب ميوه حركت كرديم و از طرف ديگر شاهرخ و اسماعيل و فريبرز نيز هر كدام به دنبال كار خود روان شدند.

اينك ادامه ماجرا:

گفتم: بهتر نيست به جاي نوشيدن آب ميوه، ابتدا سينما برويم و سپس همان جا آب ميوه هم بنوشيم.

منصور گفت: يعني حين نگاه كردن فيلم؟

گفتم: آره ديگه.

منصور با پوزخندي ادامه داد: حتما؟ً يك پاكت تخمه گل آفتاب يا ژاپني يا تخمه سفيد نيز بگيريم و در حال تماشاي فيلم شروع كنيم به چريك چريك!

دستي بر شانه هاي منصور زدم و گفتم: پسر! تو چقدر از دل من آگاهي؟

منصور گفت: اي بابا! اين چيزا كه چاشني فيلم و سينماست!

سپس رو به زيبا و نسترن گفتم: شما كه با سينما رفتن موافقيد؟

نسترن گفت: خيلي ممنون. ما مزاحم نمي شيم.

گفتم: چه مزاحمتي. بالاخره ما همشهري هستيم و بايد در ديار غريب هواي همشهري ها و هم ولايتي ها را داشته باشيم.

زيبا گفت: نظر لطف شماست. كاشكي همه مثل شما صادق و رو راست و باصفا بودند.

منصور گفت: خجالتمون ندين. خوبي از خودتونه.

با توافق هم، گفتيم برويم سينما و رفتيم. به اولين سينمايي كه رسيديم ايستاديم. چون حوصله ي راه رفتن بيش از اين را نداشتيم، گفتيم: هر فيلمي بود مي رويم و بي خيالش مي شويم. اصل اين است كه اوقات مطلايمان را بگذرانيم. بر سر در سينما كه نگاه كردم نام فيلم «در بارانداز» كه با شركت « براندو» بود جلب توجه كرد. گفتم: بچه ها با اين فيلم موافقيد؟

منصور گفت: انگاري سياه سفيده

گفتم: زندگي يا سياه ست يا سفيد. زندگي كه رنگي نمي شه!

نسترن گفت: از نظر من فيلم بدي نيست. عكس هاش كه بد نيستن.

زيبا هم موافق بود. اما منصور دوست داشت كه فيلمي از آلن دلون و يا جيمز استوارت و يا جان وين ببيند.

گفتم: منصور جون!  «براندو» هنرپيشه ی بسيارخوبي است. اين فيلم هم كه به گمانم سياسي باشه. بريم كه تخمه ها و آجيل ها انتظار شكستن از سوي ما را دارند!

بليت گرفتيم و رفتيم توي سالن انتظار.

در اين قسمت افراد زيادي منتظر ورود به سالن نمايش بودند. تيپ هاي رنگارنگ و افراد مختلف از ايراني گرفته تا خارجي از تركيه اي گرفته تا عربي و فيليپيني و تايلندي ديده مي شدند.

جا براي نشستن نبود

گفتم: بچه ها من كه حال ايستادن سر پا را ندارم، چه كنيم كه چند نفر بلند بشن تا ما بنشينيم؟!

منصور گفت: معركه راه بيندازيم.

نسترن گفت: معركه چيه؟

گفتم: همون معركه اي كه توي بانك راه انداختيم!

نسترن گفت: به خاطر چند صندلي كه بنشينيم مي خواين معركه بگيرين؟

گفتم: مگه چيه؟

نسترن گفت: درست نيست. سرپا مي ايستيم. ما كه نمي خوايم يكي دو ساعت سر پا وايستيم. به گمونم زود بريم توي سالن نمايش.

گفتم: نمي دونم. اما من كه حوصله ي سر پا ايستادن را ندارم. بهتره برم و از يكي از اين آقايوني كه نشسته درخواست كنم كه جايش را بدهد به شما.

نسترن گفت: نه! اين كار رو نكن. من همين جوري راحتم.

گفتم: بذار برم از اين آقا خواهش كنم. شايد بلند شد، كي به كيه.

هر چقدر زيبا و نسترن از من خواستند كه نروم اما رفتم. نزديك نفري كه روي صندلي نشسته بود شدم و گفتم: سلام! حال شما خوبه؟!

آقايي كه روي صندلي نشسته بود و از قيافه اش هم معلوم بود كه ايراني است، گفت: عليك السلام. امري داشتين؟

گفتم: ببخشين! عرضي داشتم.

گفت: بفرماييد

گفتم: ببخشين! شما انگاري آشنا هستين.

طرف يا يارو خودش رو جمع و جور كرد و از جايش بلند شد.

من هم ابتدا يك چشمكي به منصور زدم كه طرف متوجه نشد. (يعني شير فهمش كردم كه برود و روي صندلي بنشيند) سپس دستي روي شانه ي طرف گذاشتم و او را به طرف جلو هدايت كردم. يعني اين كه با هم قدم بزنيم.

گفتم: چهره تون خيلي براي من آشناست.

طرف گفت: من بچه ي اهوازم.

گفتم: عجب! چه حسن تصادفي؟! من هم مدت هاي زياديه كه اهوازم.

گفتم: شما رو يه جايي ديدم.

طرف گفت: من چند سالي توي زيتون كارمندي بودم.

گفتم: عجب! اتفاقاً من هم در زيتون كارمندي بودم. ببينم! شما محسن آقا نيستين؟

طرف گفت: چرا خودمم. از كجا شناختي؟

گفتم: اي بابا! كيه كه محسن رو نشناسه. محسن شلشي!

محسن كه از اصطلاح من حالش گرفته شده بود گفت: بابا! الان من محسن خوش تيپم نه شلشي.

گفتم: حالا. اين جا چه مي كني؟

محسن گفت: ولي من هنوز تو رو به جا نياوردم. گفتم: اي بابا! من فكر مي كردم تو منو شناختي. من لكي هستم.

محسن كمي به مغزش فشار آورد و گفت: آها! حالا يادم اومد. لكي ملغي! درست مي گم؟

گفتم: آفرين! خوب حدس زدي.

محسن سپس صورت منو بوسيد و خوشحالي خودش را ابراز كرد. منم از ديدن او خوشحالي خود را بروز دادم.

آن گاه دست محسن را در دست گرفتم و او را پيش منصور و همراهان بردم.

منصور از فرصت استفاده كرده بود و نشسته بود روي صندلي محسن.

گفتم: تيرت به سنگ خورد. بلند شو كه آقا محسن از دوستان قديم منه!

منصور نيشش تا بناگوش باز شد. نسترن و زيبا هم خوشحالي خود را با لبخند نشان دادند. سپس منصور و نسترن و زيبا را به محسن معرفي كردم.

در همين هنگام با باز شدن در سالن نمايش هر چهار نفرمان داخل سالن رفتيم تا برگرديم به گذشته هاي نه چندان دور يعني 7-8 سال پيش.

نسترن و زيبا هم با منصور مشغول گپ و گفت بودند.

با تاريك شدن سالن و شروع فيلم به ناچار سكوت اختيار كرديم تا به تماشاي فيلم بنشينيم. تا ما فيلم را مي بينيم. شما هم برويد سريال يا فيلم و يا مسابقات فوتبال جام جهاني را ببينيد. كي به كيه.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٩

 

لك ليوه در تركيه!

آشنايی با نسترن و زيبا

 

 

ديروز نوشتم كه من و بروبچ بعد از گرفتن معركه، يعني آواز خواندن منصور و جمع كردن افراد حاضر در بانك دور منصور و از طرف ديگر، خلوت كردن جلوي پيشخوان بانك براي رسيدن به آرزوي خود، يعني گرفتن پول. (اي بابا! نفسمان گرفت! چقدر اين جمله ي اشاره مان طولاني و بدون فعل بوده و هست!)

از بانك زديم بيرون كه نسترن و دوستش را كه منتظر ماشين بودند، ديديم.

اينك ادامه ي ماجرا:

منصور گفت: لکی جون! من برم ببينم نسترن كجا مي ره!

ابروانم را بالا بردم و گفتم: ها! تو هم دلت گنجشكي شده يا اينكه ديوونه شدي؟!

منصور با خنده گفت: چه كنيم ديگه: فقط به خاطر تو!

گفتم: فقط به خاطر من يا او! (دستي به طرف نسترن و دوستش كشيدم)

منصور لبش را گزيد و گفت: دست نكش متوجه مي شن!

گفتم: خب متوجه بشن. من كه دست درازي نكردم. انگشت اشاره ام رو به طرف اونا گرفتم.

منصور گفت: درست نيست.

گفتم: اصلن به من چه! هر كاري دوست داري انجام بده

فريبرز گفت: منصور! بيا با هم بريم.

گفتم: ها! بنفشه جون كجا؟!

فريبرز خنديد و گفت: هيچ جا! مي خوام برم كه تنها نباشن و يه وقت كسي مزاحمشون نشه.

اسماعيل گفت: خيلي مردم دار شدين؟! اگه به بنفشه نگفتم.

فريبرز گفت: اصلاً خر من از كر گي دم نداشت سپس رو به منصور گفت: خودت تنها برو.

گفتم: چرا تنهايي؟ خب من باهات مي آم.

منصور گفت: پس بدو! انگاري مي خوان برن سوار تاكسي بشن.

به اتفاق منصور با قدم هاي بلند به طرف نسترن رفتيم و قبل از اين كه او و دوستش سوار تاكسي شوند، منصور صدايش كرد.

نسترن ايستاد و پشت سرش را نگاه كرد و وقتي كه منصور و مرا ديد، از راننده تاكسي  عذر خواست و همراه دوستش نزد ما آمدند.

نسترن سلام كرد و گفت: كارتون توي بانك انجام شد؟

گفتم: با هنرنمايي منصور از دست معطلي توي بانك خلاص شديم.

نسترن و دوستش خنديدند. سپس گفت: ماشاءا صداي خوبي هم دارد.

منصور از نسترن تشكر كرد و  گفت: جايي مي خواين برين برسونيمتون.

نسترن گفت: ماشين دارين؟

منصور گفت: نداريم. اما ماشين مي گيريم.

دوست نسترن كه زيبا نام داشت گفت: نه! ممنونيم. خودمون مي ريم.

گفتم: ديگه نه نيارين. منصور مي خواد دعوتمون كنه به يك نوشيدني خنك.

زيبا گفت: پس دوستاتون چه مي كنن؟

گفتم: اتفاقاً خوب پرسيدين.بذار برم ازشون سوال كنم.

سراغ اسماعيل و شاهرخ و فريبرز رفتم و گفتم: بچه ها شما با ما نمي آيين. قراره بريم نوشيدني بخوريم.

اسماعيل گفت: نه! من مي خوام برم سفارت آمريكا.

شاهرخ هم گفت: منم جايي كار دارم.

فريبرز گفت: منم با اسماعيل مي رم سفارت ببينم چه خبره؟

گفتم: ها! نكنه تو هم مي خواي بري آمريكا!

فريبرز گفت: يعني به ما نمي ياد؟ اگه بريم چه طور مي شه؟

گفتم: ميش نيست بزه!!

فريبرز گفت: زودتر برو. انگاري منصور منتظرته.

از بروبچ خداحافظي كردم و رفتم نزد منصور و گفتم. بچه ها مي خوان برن پي بختشون.

فقط من و تو هستيم كه فعلاً كاري نداريم.

نسترن گفت: اگه كار دارين ما مزاحمتون نمي شيم.

گفتم: نه! كاري نداريم. فقط مي خوايم نوشيدني بنوشيم.

منصور گفت: من در خدمتم. آن گاه هر چهار نفرمان راه افتاديم و قدم زنان از بانك دور شديم.

زيبا گفت: ببخشيد. مي شه اسم شما رو بدونم؟

گفتم: من لكي جون هستم.

نسترن گفت: لكي جون؟!

منصور خنديد و گفت: ما لكي جون صدايش مي كنيم. در حقيقت اسمش «لكي» ست و فاميلش ليوه!

زيبا گفت: لكي ليوه؟! انگاري اسم خارجيه. فكر نكنم ايراني باشه.

گفتم: تقريبا!

نسترن گفت: چرا تقريباً؟! گفتم: چون هم نام مستعارمه‌(هم نام حقيقي!)

زيبا گفت: يعني ممكنه؟!

گفتم: فعلاً كه ممكن شده! تازه! مگه نام «لكي» چشه؟

زيبا گفت: اتفاقاً خيلي هم خوبه.

گفتم: خب، از خودتون بگيد.

زيبا گفت: من ديپلم گرفتم و چند روزي اومدم خونه ي خالم.

نسترن گفت: منم با زيبا اومدم. گفتم اين 500 دلاري كه مي دن، بگيريم و يه مسافرتي هم داشته باشيم.

منصور گفت: چند روزه اينجاييد؟

نسترن گفت: دو روز پيش اومديم و تا يك هفته ديگه هم اين جا هستيم. بعد برمي گرديم شيراز .

گفتم: به به! شهر حافظ و سعدي شيرازي. شهر «اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را»

زيبا گفت: آفرين! مصراع بعديش رو هم بگو.

منصور گفت: به خال هندويش بخشم لب و گوش و دست و پا را

گفتم: بابا جان سمرقند و بخارا را نه لب و گوش و چند نقطه.

منصور گفت: آخه سمرقند و بخارا را از كيسه ي خليفه ببخشم؟ كجا دستم رسد بر چرخ سمرقند و بخارا؟

چشمكي به منصور زدم و گفتم: اي بابا! برو توي جلد اردشير دراز دست و دستت را دراز كن و يا بگو: من كه دستم نمي رسد. آيا كسي هست كه دستش برسد.

منصور گفت: انگاري حالت خوب نيست. نكنه مي خواي شعر بگي؟ يا اينكه مغزت در حال خوردن شعر و معره كه اين چنين پرت و پلا مي گي.

گفتم: به گمانم كاسه شعرم لبريز شده و بايد همين جا شروع كنم به شعر گفتن و يا سرودن.

در همين هنگام نسترن گفت: اوا ! لكي جون شاعرن؟!

زيبا هم گفت: چه خوب بالاخره ما با يه شاعر آشنا شديم.

من كه اين چيزا حاليم نبود و چيزي به گوشم نمي رسيد جز قليان شعر، سرودم:

من از بلنداي چاه زمين ستاره مي نوشم/ تو اما با چاقو در چشم/ ماه را از دهان پلنگ مي ربايي!/ آن هنگام كه هيچ شبي به صبح نمي رسد/ و پرندگان بال زنان آواز پنجره هاي بسته را مي سرايند و مي گويند: اي عشق! تو در دستان من يك بنز خوشگلي كه با تو از درياها مي گذرم و بر شانه هاي  دلار مي نشينم و كاسه ي گدايي را مي شكنم!

با شنيدن اين احساسات شعريك    معريك و چند نقطه يك! من نسترن و زيبا و منصور شروع كردند به زدن دست و بنده هم كه تازه به خود آمده بودم كه چه گلي كاشتم عرق از پيشاني ام راه افتاد! چرا كه تا حال اين جوري توي احساسات شعر يك خود نرفته بودم.

به گمانم تا همين جا ته ستون در آمده باشد و ديگر جايي براي ادامه ي اين ماجرا نداشته باشيم.

خب تا ما برويم يك آب ميوه فروشي تر و تميز پيدا كنيم و آب ميوه بنوشيم، شما هم برويد آب بنوشيد. چرا كه آب ميوه گران است و زور شما نمي رسد! فعلاً بدرود و خدانگهدار.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۸

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

ديوونه ديوونه!

 

چند روز پيش نوشتم كه بعد از برگشتن از خانه دوست نسرين به هتل برگشتيم و بدون شام سر به بالين گذاشتيم و صبح روز بعد پس از صرف ناشتايي به اتفاق بروبچ به سوي بانك ملي مركزي واقع در استانبول حركت كرديم.

اينك ادامه‌ي ماجرا:

از ماشين كه پياده شديم، از آن چه ديديم تعجب كرديم. اول فكر كرديم به ورزشگاه ويمبلي لندن رفته‌ايم! از بس آدم جلوي بانك ريخته بود!

گفتم: بچه‌ها به گمانم دعوا معوايي شده كه اين قدر جلوي بانك شلوغه!

اسماعيل گفت: نچ! تو قيافه‌هاشون رو نگاه كن!

منصور گفت: مگه قيافه‌هاشون چشه؟

اسماعيل گفت: چيزيشون نيست. اما نگاه كن! همه شون همشهريامونن.

گفتم: اينا كه خيلي ژيگولند!

اسماعيل گفت: خب، اومدن اين جا، تحت تاثير جو قرار گرفتن همه مثل ما نيستن كه جوگير نشده‌ايم!

گفتم: ما يه چيز ديگه هستيم!

شاهرخ گفت: خوشبختانه زير سقف مقف هم نيستيم كه يه مرتبه ريزش كنه و بريم زير آوار!

بچه‌ها تبسمي كردند. اما من گفتم: البته از آسمون هم سنگ مي‌باره. مواظب باش نخوره توي سرت. خب، چيزي كه عيانه، چه حاجت به بيانه! تيپ ما رو نگاه كن. تيپ اين جوون موونا رو سيل كن.

فريبرز به صدا درآمد و گفت: بنفشه! ببخشين! لكي جون! زودتر بريم بانك پولامون رو بگيريم. درباره‌ي چي حرف مي‌زنين؟!

گفتم: اي به چشم! سپس راهمان را كشيديم و رفتيم! هر جور بود از ميان جمعيتي كه اگر از آسمان، سوزن كه چه عرض كنم، دانه‌ي برنج هم مي انداختي توي دهان يكي از آن‌ها مي‌رفت- گذشتيم و رفتيم توي بانك.

اي خدا بدهد بركت. چقدر شلوغ است. اين بانك ملي استانبول انگاري از بانك‌هاي خودمان شلوغ‌تر است. به خصوص بانك‌هايي كه مشغول دادن حقوق به كارگران و كارمندان دولت باشند.

گفتم: بچه‌ها! اين همه آدم اين جا چه مي خوان؟ نكنه اومدن ما رو ببينند.

اسماعيل گفت: خوشگلي يا آوازت خوبه؟

گفتم: من خوش تيپم اما آواز منصور خوبه!

منصور گفت: شايد فهميدن من اومدم بانك!

گفتم: آره! همين نيم ساعت پيش راديو تلويزيون تركيه اعلام كرد كه منصور مي‌خواد بره بانك ملي. هر كسي مي‌خواد امضا بگيره بره بانك!

اسماعيل گفت: منصور! اون دو تا دختر رو مي‌بيني؟

منصور گفت: همون دو تايي كه روشون به طرف ماست.

اسماعيل گفت: ماست نه دوغ!

منصور گفت: شوخي نكن حرفت رو بزن.

اسماعيل گفت: آره ديگه اون دو تا دارن تو رو نگاه مي‌كنن. به گمونم مي‌خوان بيان ازت امضا بگيرن. اما دو دل هستن كه تو آيا من‌صوري يا توصور!

منصور گفت: تو هم حالت خوب نيست.

فريبرز گفت: منصور اينا رو ول كن. بيا بريم پولامون رو بگيريم و بريم بگرديم.

گفتم: آره جون خودت، تا رفتي جلوي پيشخوان سريع پولات رو مي‌دن.

اصلن يه كار ديگه. منصور! تو همين جا شروع كن به آواز خواندن تا جمعيت دور و برمون جمع بشن. اون وقت جلوي پيشخوان بانك كه خلوت شد، ما مي‌ريم و سريع پولامون رو مي‌گيريم.

منصور گفت: پس كي پولاي منو مي‌گيره؟!

گفتم: پولاي تو رو هم مي‌گيريم. فوقش تو فقط مي‌ياي و امضا مي‌كني.

منصور گفت: فكر بدي نيست.

به اتفاق بروبچ رفتيم يك گوشه‌اي گير آورديم و منصور شروع كرد به خواندن آواز: «ديوونه! ديوونه! ديوونه شو ديوونه!»

منصور از تريبون آواز پايين نمي‌آمد و درست و حسابي مشغول خواندن آواز بود. در يك چشم به هم زدن عده‌ي زيادي دور ما حلقه زدند. ما هم از فرصت استفاده كردبم و از كنار منصور بلند شديم و رفتيم جلوي پيشخوان بانك. وقتي كه منصور دست از خواندن كشيد ما هم بيش از نيمي از كارمان را انجام داده بوديم. منصور آمد و گفت: ها چه طور شد؟

گفتم: هيچ! كارت مثمر ثمر بود. تا چشم به هم بزني پولار و گرفتيم و رفتيم!

منصور گفت: باز هم بخونم يا نه؟

گفتم: بسه ديگه. مي‌ترسم اين بار هيچكي دور و برت جمع نشه. تازه فكر هم كنن كه ديوونه هستي!

اسماعيل گفت: لكي راست مي‌گه. همين جا بايست و منتظر باش تا پولامون رو بگيريم.

جمعيت داخل سالن كم كم داشت كاهش مي‌يافت.

يكي از كاركنان بانك كه از ما به خصوص منصور خوشش آمده بود گفت: الان سريع ردتون مي‌كنم. فقط به خاطر تو!

گفتم: به خاطر من؟

او گفت: نه به خاطر اين دوست تون كه صداي خوبي داره!

گفتم: اگه بخواي سفارشت رو مي‌كنم كه بهت امضا بده.

كارمند بانك خنديد و گفت: چه بگي و چه نگي بايد امضا بده. در غير اين صورت پولش داده نمي‌شه.

من از اين حرف كارمند بانك خنده‌ام گرفت و گفتم: منصور خودت رو آماده كن كه امضا بدي.

در همين هنگام همان دو دختري كه داشتند ما را نگاه مي‌كردند پهلوي منصور آمدند و سلام كردند.

اولي كه خود را نسترن معرفي كرد گفت: شما آقا منصور هستين؟

منصور گفت: با اجازه شما.

نسترن گفت: صداتون خيلي خوبه. من عاشق صداي شما شدم.

منصور انگار نه انگار كه يكي به او ابراز محبت و لطف كرد خيلي خونسرد گفت: خواهش مي‌كنم. صداي من قابل شما رو نداره.

نسترن گفت: شما كاست يا سي دي بيرون ندادين؟

منصور گفت: نه هنوز، من فقط براي دل خودم مي‌خونم و براي دل دوستام.

نسترن گفت: براي دل من چه طور؟

منصور نگاهي به من انداخت و من كه سرم را تكان دادم، گفت: اگه شما دوست داشته باشين.

نسترن تشكر كرد و آن گاه شماره تلفن هتل را گرفت و خداحافظي كرد و به اتفاق دوستش رفت.

گفتم: منصور! خوش به حالت! حسابي طرفدار پيدا كردي.

منصور گفت: چه كنيم ديگه.

گفتم: هيچ! فقط ديوونه شو!

منصور در حالي كه تعجب كرده بود گفت: كارتون را راه انداختم با آواز خواندنم، حالا هم ديوونه شم؟!

در حالي كه دستي بر شانه‌اش مي‌گذاشتم گفتم: شوخي كردم. ناراحت نشو.

در همين هنگام نوبت ما رسيد و پول هايمان را گرفتيم و از بانك ملي زديم بيرون.

نسترن و دوستش نيز بيرون منتظر تاكسي بودند. تا ما برويم سوار تاكسي شويم و نسترن و دوستش نيز تاكسي بگيرند و بروند پي بختشان تا فردا با شما خداحافظي مي‌كنيم. بدرود.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۸

 

پول يا عشق؟!

 

از قديم و نديم و حتي امروزه درباره‌ي خوزستان و مزاياي آن و نيز موقعيت استراتژيك و امكانات و ذخاير و چند نقطه‌هاي آن حرف ها، گفته‌ها، نكته‌ها و چيزهاي زيادي بيان شده به گونه‌اي كه فوت آب همه‌ي شهروندان شده است و ديگر فكر نكنم كسي نداند كه 33 درصد آب‌هاي جاري كشور در خوزستان است و نيز نفت و گاز و شكر و فولاد و پتروشيمي و برق و سد و خاك و چند نقطه در اين استان به صورت «زر» درآمده است كه به آن زرخيز مي‌گويند!

خب، استاني كه همه چيز دارد و نيز نيروهاي فعال و كاري و متخصص و تلاشگر چه چيزي كم دارد؟!

حتمن مي‌گوييد: پول نياز دارد. اعتبار مي‌خواهد. و در اين ارتباط نيز استاندار خوزستان دنبال گرفتن اعتبار است.

اما بنده يعني بچه نفتون مي‌‌گويم: نچ! حالا اين نچ! چي هست، خود بنده هم نمي‌دانم!

اما مي‌دانم كه نجات استان در 5/1 درصد نفت نيست! البته اين جمله‌ي «نجات استان در 5/1 درصد نفت است» توسط استاندار خوزستان در دومين جلسه شوراي اداري استان عنوان شده است. وي گفته است: « براي محروميت زدايي استان با اعتبارات عادي نمي‌توانيم حتي نيم نگاهي به اين مقوله داشته باشيم و نجات استان در تصويب و پرداخت 5/1 درصد درآمد نفت به استان مي‌باشد.»

به راستي اگر نفت نداشتيم و كلن اين مسأله 5/1 درصد درآمد نفت مطرح نمي‌شد، مسوولان استان مي‌خواستند كار كنند؟! چگونه مي‌خواستند استان را نجات دهند؟!

آيا استان‌هاي ديگر هم دنبال 5/1 درصد درآمد نفت هستند. آيا مسوولان استان‌هاي ديگر نيز دست روي دست گذاشته‌‌اند و منتظر مانده‌اند تا از طريق درآمد نفتي استانشان را نجات دهند؟!

چگونه است كه استان‌هاي ديگر، حتي استان‌هاي محروم چشم به درآمد نفت ندارند اما در جهت عمران و آباداني استانشان تلاش مي‌كنند؟! البته بنده منكر تلاش مسوولان استاني در جهت سازندگي و عمران در خوزستان نيستم اما واقعن نمي‌شود بدون نگاه به 5/1 درصد درآمد نفت، استان را نجات داد؟! آيا نمي‌شود به سراغ استا‌ن‌هايي برويم كه توانسته‌اند در جهت محروميت زدايي و اشتغال‌زايي و ايجاد امنيت و ساماندهي حاشيه نشيني، قدم‌هايي بردارند، بدون اينكه دنبال اعتبارات ويژه باشند؟

اگر مسأله جنگ را پيش بكشيم و بگوييم كه مدت 8 سال ما در زمينه‌ي سازندگي و عمران و آباداني عقب افتاديم اما آن استان‌ها كار و فعاليت كردند، مي‌گوييم پس ديگر استان‌هاي جنگ زده مثل ما چه كردند؟ كرمانشاه ايلام و كردستان را مي‌گويم.

آيا اين استان‌ها غرق در مشكلات و معضلات و مسايل هستند و نتوانسته‌اند خودشان را نجات دهند و مثل ما منتظر 5/1 درصد درآمد نفت هستند؟!

باور كنيد صنايع و شركت‌ها و كارخانه‌ها و نعمت‌هايي كه در استان‌ما وجود دارد در ديگر استان‌ها نيست . اما متاسفانه از اين امكانات و نعمت‌ها بهره‌برداري بهينه نشده است.

يعني اينكه برنامه‌ريزي‌هاي درست و حسابي و سرمايه‌گذاري‌هاي اصولي و منطقي صورت نگرفته است.

ياد مهندس خرم استاندار اسبق خوزستان به خير. در جلسه‌اي كه بنده نيز حضور داشتم با صراحت گفت: «خوزستان عقب افتاده نيست اين ما هستيم كه با مديريت ناصحيح خود، آن را به عقب برده‌ايم.»

به راستي! هيچ راهي براي نجات استان از مشكلات و معضلات مبتلا به آن وجود ندارد الا دادن 5/1 درصد درآمد نفت؟!

قبلن گفته‌ام، باز هم مي‌گويم، ديگران هم گفته اند؛ از جمله رييس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي استان: «مشكل ما پول نيست. مشكل مديريت است.»

بياييم قبل از اخذ 5/1 درصد درآمد نفت در راه نجات استان تلاش كنيم. هرچند كه وضعيت استان به گونه‌اي نيست كه نياز به نجات غريق داشته باشد. استان عاشق مي‌خواهد و ايثارگر و فداكار كه اميدواريم همه‌ي مسوولان استان با مشاركت مردم هميشه در صحنه براي عمران و سربلندي اين خطه تلاش كنند. ان‌شا‌ء ا...

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٦

 

تو رو خدا دريابيدشان

 

ده دقيقه زودتر از اداره زدم بيرون.يعني فلنگ رو بستم تا كارم رو انجام بدهم كه سرويس اداره از دست يا پايم نرود! همين جور كه سرم زير بود و رفته بودم توي فكر،(به اطلاعات و كيهانتون برسونم كه من اهل فكر مكر نيستم! حالا چه طور رفته بودم توي فكر خودمم نمي دونم! ) يك مرتبه يكي از سربازها يا محافظان يكي از بانك ها سلام كرد.با خوش رويي عليك سلامي گفتم، (بابا آدم منضبط! باباآدم با ادب! بابا آدم باكلاس!) و حسابي تحويلش گرفتم انگاري كه 27 سال مي شناسمش!

اين عزيز بعد از سلام و خوش و بش و حال تو چطوره و حال من چطوره و از اين تعارفات، گفت: كمي توي نوشته هات از ما هم بنويس.

گفتم: اي بابا! ما هر چه داريم مال شماست. ما كوچيك هر چه خدمتگزاربوده و هستيم.

اين سرباز با حال گفت: حتا مسوولان؟

گفتم: فرقي نمي كنه. هر كس كه خدمتگزار باشه ما كوچيكشيم.

سرباز با خوش رويي گفت: پس به اين خدمتگزاران عزيز كه دستت مي رسه بفرما كه هواي مارو داشته باشن.

گفتم: هواي چي شما رو؟

گفت: آخه ما، نه رسمي هستيم و نه قراردادي و نه پيماني!

گفتم: پس چي چي هستيد؟!

گفت: خودمم نمي دونم! براي همين از شما خواهش مي كنم كه يك ياد آوري بكني تا مسوولان عزيز فكري براي وضعيت استخدامي ما هم بكنند.

گفتم: چشم. اين هم ياد آوري. ما گفتيم. حالا ببينيم مسوولان خدمتگزار چه مي كنند.

آقايان مسوول! اين درخواست يك سرباز بود از ما. يك دفعه به جاي انجام كار براي چنين عزيزاني ، نرويد شكايت روزنامه يا ما رو بكنيد! يا اينكه دنبال اين باشيد كه چه كسي با ما گفت و گو كرده است.به اصل مطلب بپردازيد لطفن.

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۳

 

خودروي خيلي ملي!!

 

تا چند وقت پيش پيكان يك خودروي ملي بود. اما از وقتي كه خودروي سمند ابراز وجود كرد، سمند شد خودروي ملي و ما نيز به داشتن آن افتخار كرديم و بر اين افتخار باليديم!

يادم مي آيد به استادي كه سر كلاس درس، از خودروي سمند تعريف و تمجيد مي كرد! وي يك جوري از اين خودرو صحبت مي كرد كه بنده فكر كردم تا كنون خودرويي مثل سمند ساخته نشده و نخواهد شد!

اما، بعد از مدتي كه از توليد سمند و يا خودروي ملي گذشت و اين خودرو شكل واقعي خود را نمايان كرد، دريافتم كه آن جور هم كه مي گفتند: علي آباد دهي نيست!

دوستي يك خودروي سمند نشانم داد و گفت: بيا و از يك دست بودن وسايل و در و پيكر و چند نقطه ي اين خودرو حال كن!

سپس در صندوق عقب و چراغ هاي آن را نشانم داد و گفت: نگاه كن و حال!

تا نگاهم به در صندوق عقب افتاد، در دل گفتم: عجب خودروي ملي است اين سمند!

آدم وقتي كه نگاهش مي كنه، لذت مي بره! انگشت كوچكم را توي درز و مابين قاب دو چراغ عقب گذاشتم و گفتم: انگاري اين فاصله را به اندازه ي انگشت من در نظر گرفته اند! چرا كه نوك انگشتم به راحتي در آن فرو مي رود.

سپس نگاهي به درز قسمت بالايي آن انداختم و ديدم: نه! انگاري كه اين درز در چند سانتي متر بالاتر كوچك تر است و انگشتم توي آن نمي رود و بايد كليد توي آن بچرخاني!

سپس نگاهي به فاصله هاي درزهاي صندوق عقب آن با گلگيرها كردم و باز ديدم كه اين درزها و يا فاصله ها از پايين و بالا با هم فرق دارند. يعني اگر از بالا نيم سانت است ولي از پايين كمتر است و نوك انگشت توي آن فرو نمي رود!

داشتم به اين شاهكار خلق شده توسط شركت ايران خودرو براي خوردوي ملي فكر مي كردم كه يك آقايي آمد و گفت: چند وقت پيش من يك خودروي پرايد خريدم كه مثل همين سمند اين مشكلات را داشت!

وي افزود: وقتي كه فاصله هاي اختلاف حقوق و نيز طبقاتي بين كارگران و مديران و مسوولان زياد است و به عبارتي از زمين تا آسمان است، نبايد انتظار داشته باشي كه در ساخت قطعات خودرو و يا چيز ديگر اندازه ها رعايت شود. هرچند كه اين ها قالب دارند، اما همين قالب ها هم به مرور زمان دچار فرسايش و چند نقطه مي شوند!

رو به اين آقا گفتم: خب! چه بايد كرد؟

وي گفت: هيچ! بايد اختلاف سطوح را به حداقل رساند و زمينه هاي دلگرم شدن و پشتكار و علاقمندي كارگران را فراهم كرد تا ايشان با خيالي راحت و آسوده به تلاش و كار و فعاليت بپردازند و درزها و سوراخ سنبه ها و چند نقطه ها را بگيرند!

من كه از حرف هاي اين آقاهه! سر در نياوردم و به گمانم اين درزها كه توي اين خودروها بوده لازم است و با نگاه به آن ها مي توانيم ضمن ترويج احساس مسووليت، به خارجكي ها هم بفهمانيم كه هنر نزد ماست و بس.

راستي منظورم از هنر چيست؟! كسي هست كه پاسخ ما را بدهد؟!

 

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/۳

 

معاون وزارت تعاون:خوزستانی ها نبايد در فقر باشند

روزنامه روزان-دوم امرداد

بچه نفتون: اتفاقن (اتفاقا) منم همين حرف ها رو می زنم. اما يک عمره که در فقريم! به گمانم مسوولان خيلی خدمتگزار از اين معضل خبر ندارند!! و بايد به قول رييس جمهور عدالت رو فرياد بزنيم!!

ای بابا اين کی بود که داره فرياد می زنه : " گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله ی تو / آن چه البته به جايی نرسد فرياد است " ؟!

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :