بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/۳٠

 

 آب گیری سد سیوند بلاتکلیف است.

( هاشمی رفسنجانی : در صورت تاثیر رطوبت بر آرامگاه کورش ، دریاچه سد سیوند را خشک می کنیم.)

                                                                  جراید ۲۷ فروردین

 احمدی نژاد شخصا سیوند را آب گیری می کند.

( با وجود اعتراضات گسترده مدافعان آثار باستانی و هشدار کارشناسان ، محمود احمدی نژاد رییس جمهوری قصد دارد در جریان سفر جاری خود به استان فارس آب گیری سد سیوند را آغاز کند.)

                                                                    جراید ۲۹ فروردین

بچه نفتون : ماشاا... هزار ماشاا... چه قدر هماهنگی و همکاری و تعامل و یکپارچگی و اتحاد و انسجام و وحدت رویه بین مقام های کشوری برقرار است؟!! آدم حسودی اش می شود و نمی داند از خوش حالی چه گونه سرش را بکوبد به سد سیوند که دیوارش ترک برندارد و یک مرتبه کورش عزیز که باید خواب باشد بیدار شود!!

شاید هم کورش بیش از حد خوابیده و باید بیدار شود و مثل ما خانه به دوشی را تجربه کند که از قديم هم گفته اند : (بسيار سفر بايد تا پخته شود خامی!! ) به گمانم این بار ما بايد بخوابیم!! کی به کیه!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/٢٤

روز پنجشنبه به مدت نیم ساعت باران زد . بنده برای گذشتن از خیابان ، به ناچارتا زانو سه بار توی آب رفتم ! همه با هم بگویید :

چشم شهردار اصفهان ، ببخشید ، اهواز روشن و سبز!!

البته آب که چه عرض کنم ! شما بگویید فاضلآب ! همش یک واژه ی فاضل اضافه دارد ! فاضل هم که می دانید چه معنایی دارد.

 حالا چه طور با آب که همراه می شود ، یک معنای دیگری می دهد، من نمی دانم.

باران هم داشت نم نم می بارید . شده بودم مثل موش آب کشیده ! شما فرض کنید برنج آب کشیده یا چلوکش !

جناب شهردار و مسوولان محترم شورای شهر هم نیستند که چلو ملویی تعارفشان کنم که دلی از چند نقطه به در آورند!

وقتی به منزل رسیدم ، همان دم درـ که کفش های پرآب و چلپ چلپی خود را در آوردم ـ دو تا پلاستیک بزرگ آوردند و دادند دستم.

 من هم پلاستیک ها را به پا کردم و یک راست رفتم توی حمام و فاضل را از آب ! جدا کردم تا پاکیزه بشم و شدم !

راستی ! جناب شهردار و مسوولان شورای شهر تا حال از توی آب های آلوده ی جاری در خیابان ها عبور کرده اند؟!

انگاری یک صدایی می شنوم که می گوید: ای آقا ! این ها هزاران بار از توی خیابان های پر آب و پر گرد و غبار عبور کرده اند.

 اما با خودروهای اداری که بغل آن ننوشته استفاده ی شخصی ممنوع !! کی به کیه !

چه کیفی دارد وقتی که کنار خیابان باشی و جناب شهردار با خودرو بیاید از کنار شما رد شود و مقداری گرد و خاک خوشگل و یا فاضل همراه آب (!) به سر تا پایت تقدیم کند!!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/٢۱


همیشه درد از
نداری نیست
نداری
خود دردی ست
که درمانش...
... لطفن ادامه اش را خودتان بنویسید!
یا این که از دولتمداران دارا بپرسید.
کی به کیه!

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/۱٧


میلاد با سعادت حضرت ختمی مرتبت

محمد مصطفی (ص)

و تولد امام جعفر صادق (ع)

مبارک باد





نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/۱۳


در سیزدهمین روز بهار

نگاه تان سبز

دل تان خوش

جان تان بهاری.
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/۱٠

فرارسیدن سالروز تاسیس جمهوری اسلامی را

به شما عزیزان

تبریک و شادباش می گویم
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/۸


عقلی که پاره آجر بر می دارد!
سر را نیز می شکند
سری که دستمال بسته است
سری که درد نمی کند!
درد
درد
درد بی درمان!
آسمان خراش دل تو را
باید گل بگیرند!
بی آن که کاهی در میان باشد!
این کوخ ها و این دره ها
آن کاخ ها و آن بره ها!
و ما که نگاهمان
در شطرنج اعتماد
کیش می شود.

نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/٦


رفته بودم مغازه ی نزدیک منزلمان. در حال خرید بودم که آقا مجید را دیدم. آقا مجید آرایشگر را می گویم. مغازه ی آرایشگری مجید در زیتون کارمندی اهواز معروف است. نه این که فکر کنید دارم برایش تبلیغ می کنم! همین جوری عرض کردم که یک مرتبه نگویید: این آقا مجید کیه که پروندی توی مطالبت؟
آقا مجید شروع کرد به گپ و گفت در باره ی گرانی و معرفی من به عنوان خبرنگار.
مغازه دارکه از قبل منو می شناخت فقط لبخند می زد.
آقا مجید گفت: دو ماه پیش لوبیا چیتی خریدم 670 تومان اما حالا می گویند 1000 تومان!
چرا چیزی در این باره نمی گویی و نمی نویسی؟!
من نگاهی به چشمان مشتاقش کردم و با تبسمی گفتم : بگو مرگ بر آمریکا!
آقا مجید گفت: با این جمله ، مساله گرانی حل می شود؟!
گفتم: البته که حل می شود!! تازه ، اگه این جا لوبیا گرونه ، می تونی تشریف ببری نزدیک خونه ی ریاست محترم جمهوری ، و گوجه و لوبیا بخری .
آقا مجید گفت: چرا اون جا؟!
گفتم: خودش گفته که نزدیک خونه ی ما گوجه ارزونه. حتمن لوبیا هم اروزنه دیگه.
آقا مجید نگاهی چپکی به من انداخت و راهش را گرفت و رفت.
به گمانم خود آقا مجید دلش نمی خواهد که چیز های ارزان قیمت گیرش بیاید!
وقتی که در جایی ، اجناس ارزان قیمت باشد ، باید آدم تشریف ببرد و بخرد ! حتا اگر در عراق ، ببخشید ، در هندوستان باشد!!


نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/٤

پنجشنبه شب از خونه زدم بیرون تا برم سر فلکه چیتا و گپ و گپی با بچه های هم سن و سال حودمون بزنم. تا پایم را توی خیابان گذاشتم یک ترقه جلویم ترکید و صدایش حالم رو گرفت. بی اختیار یک عدد! کلام آتشین و آبدار تحویل پدر و مادر ترقه انداز کردم که باید عشق کرده باشد!!
وقتی که گرم صحبت با بچه ها سر فلکه بودیم ناگهان یک ترقه ی دیگه به صدا در آمد که شبیه بمب صوتی بود. از همان بمب هایی که جنایت کاران در سال گذشته شهروندان اهوازی را به خاک و خون کشاندند.
به راستی تفاوت این ترقه انداز که ترقه اش بی شباهت به بمب نبود و خیلی ها را ترساند ، با آن افرادی که به خاطر رعب و ترس و وحشت به کشت و کشتار مردم دست می زدند چیست؟!
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٦/۱/٢
دلی که هنوز کباب است!!


خوشم می آید که همه جیزمان چیز است! من زور، ببخشید، منظورم این است که همه چیز سرجایش است و یا در امن و امان است!! شما اصلن و ابدن خودتان را ناراحت نکنید و خم به ابرو نیاورید! در مملکت گل و بلبلی ما آدم و حتا انسان! عشق می کند که زندگی کند و نیز بخواهد نفس بکشد!
اصولن نفس کشیدن باعث می شود که آدم احساس ارامش و راحتی و عشق کند. مثل هم اکنون من که دارم عشق می کنم و حتا از عشق زیادی نمی دانم چه کنم!!
به قول صمد یا صمدآقا! آی عشق می کنم آی عشق می کنم!! آقا یکی چرا پیدا نمی شود و بیاید جلوی عشق کردن ما را بگیرد!! یا این که ما را کباب کند تا این قدر هوس خوردن کباب نکنیم!
ماشاا... هزار ماشاا... ما که در این وسعت گل و بلبلی سد معبر زیاد داریم!
بگذریم. انگاری، این نوشتار سرخ ما از سر سبزمان دل خوشی ندارد و می خواهد یک جوری از دستش خلاص شود!
اصلن چه طور است خودمان را بزنیم به کوچه ی علی چپ و چیز میز دیدی ندیدی بکنیم ها؟!
اما مگر می شود چیز به این بزرگی را ندید! همانی که می گویند در خواب چیز دانه می بیند و در خوردن چی پف آن هم دانه دانه مهارت دارد. البته گاهی!!
ساعت 10 سه شنبه شب – که صبحش سال تحویل می شد - " شاهین" را برداشتم و بردم بیمارستان ابوذر اهواز. چون در این وقت شب، دیگر پزشک عمومی و متخصص پیدا نمی شد. حتمن، هر کدام رفته بودند که در کنار خانواده سال کهنه را تحویل بدهند و سال نو را تحویل بگیرند!
بخش اورژانس اطفال خیلی شلوغ بود. از کودک تا جوان و نیمه جوان و بزرگ سال در بخش اطفال دیده می شدند! نزد کسی که پشت یک میز کوچک نشسته بود و می شد به او نام منشی داد ، رفتم. او داشت اسم نفر قبل از من را یاداشت می کرد. بعد از نوشتن تاریخ در دفترچه ی درمانی همراهش گفت: درب بغل.
من که شاهین را از منزل پدر بزرگش آورده بودم و دفترچه اش همراهم نبود ، گفتم ویزیت با دفترچه و بدون دفترچه چه قدر است؟ وقتی که پاسخم را گرفتم و دریافتم که بروم دفترچه را بیاورم بهتر است، با شاهین آمدم بیرون بخش . با گرفتن یک تاکسی به صورت رفت و برگشت – در حالی که 10 دقیقه بیش تر طول نکشید – دفترچه را از توی خانه برداشتم و دوباره نزد منشی بخش اطفال برگشتم.
لطفن به همش من تبریک بگویید که یادم رفت به جناب منشی بگویم که تا من می روم دفترچه بیاورم شما نوبتم را محفوظ بدار!
از آن جا که تا خانه زیاد راه نبود کرایه ام فقط هزار تومان شد. دفترچه را جلوی منشی گذاشتم و گفتم بفرما . اما شما نوبت مرا داشته باش. منشی نیمچه تبسمی کرد و منظورش را رساند که بی خیال شوم.
بعد از دقایقی ، منشی بلند شد و رفت. مرتب عده ای می آمدند و عده ای می رفتند. بعضی ها بچه هایشان را که می آوردند دیگر نمی بردند . چرا که بستری می شدند. یک پزشک مرد اینترن و یک پزشک زن یا دختر رزیدنت در مطب بودند که دقایق زیادی را برای بچه های بستر ی صرف می کردند.
دو خانم دیگر هم در اتاق آمپول یا سوزن زنی یا به قول امروزی ها بحش تزریقات حضور داشتند که بیشتر به بچه هایی که می خواستند بستری شوند می رسیدند. یک آقایی هم در سالن به کار رسیدگی به بچه ها مشغول بود.
دور میز منشی شلوغ شده بود. عده ای منتظربودند که نوبت بگیرند. در همین حال یکی از نیروهای خدماتی -که کارش نظافت بخش و یا کلن بیمارستان است و علامت شرکت خدماتی فلان پشت کاپشنش معرف او بود- پشت میز منشی نشست و شروع کرد به گرفتن دفترچه های بیماران و انجام مراحل همیشگی! آن هایی هم که دفترچه نداشتند ، یک کاغذ سه در چهار سانت از زیر میز در می آورد و روی آن چیزی می نوشت و می داد دست همراه بیمار و می گفت درب بغل .
یعنی این که بفرما برو صندوق و مبلغ 650 تومان بریز به حساب و صورت حساب را هم بیاور تا بذارمت توی نوبت.
بابا ای ول! ببخشد، منظورم همان ای وا... است! به این حس همکاری باید مرحبا و هزار و سیصدآفرین و حبذا و احسنت گفت!!
آخر این هم یک نوع خدماتی است که در این بخش به بیماران و همراه آن ها ارایه می شود!!
حتمن که نباید یک منشی اخمو و یا خوش تیپ با هزار نوع رنگ و روغن پشت میز بنشیند و به رفع و رجوع کار مردم بپردازد!! مگر یک نیروی خدماتی نمی تواند منشی گری کند؟!
البته بعد از مدت 10 دقیقه خود جناب منشی آمد و بر جای خود تکیه زد . به گمانم باید بزرگ باشد . چرا که شنیده ام که می گویند : " تکیه بر جای بزرگان نتوان زد و از این جور حرف ها! "
بیش از یک ساعت سر پا ایستادم تا نوبتم شد . پیش جناب پزشک اینترن رفتم. شاهین را معاینه کرد و تمام دفترچه اش رانوشت. رفتم و داروها را گرفتم. شاهین خدا خدا می کرد که آمپول توی داروها نباشد. اما از بخت ناخوش او یک عدد آمپول 6.3.3 در پلاستیک داروها به شاهین دهن کجی می کرد!
دارو ها را به بخش تزریقات آوردم و 10 دقیقه ای منتظر ماندم تادستان شفا بخش دو خانمی که مشغول رسیدگی به دو بچه بودند آزاد شود.
به یکی از آن ها که کارش تمام شد دارو را دادم و او بلافاصله گفت: یک قبض از صندوق بگیر. داشتم می رفتم که قبض بگیرم که گفت بعد از تزریق آمپول هم می توانی. از اعتمادی که به من کرد ، دریافتم از چهره ی پر ابهتم !! اشک اعتماد می بارد!
شاهین را روی تخت گذاشتم و آماده ی آمپول زدن. جند لحظه نگذشته بود که دیدم و شنیدم که جیغ قرمزش در آمد و شروع به گریه کرد. دلم برایش کباب شد. او تا حالا آمپول های زیادی زده بود اما ندیدمش که این گونه جیغ بزند و گریه سر دهد.البته از حرکات دست و عجله ای که آمپول زن از خود نشان داد ، من هم جای شاهین بودم جیغ می زدم!آمپول زن، وقتی که آمپول را زد ، رفت. از زیر پنبه، خون زده بود بیرون. پنبه را روی محل آمپول فشار دادم و بعد چند ثانیه شاهین را از روی تخت بلند کردم و گذاشتم پایین.
او را که نمی توانست راه برود ، روی صندلی نشاندم، و رفتم صندوق و قبض 450 تومانی بابت تزریق آمپول را آوردم و تحویل دادم و از بخش اطفال زدیم بیرون . در حالی که پس8 ساله ام را بغل کرده بودم یک تاکسی دربست گرفتم و او را خانه ی پدر بزرگش بردم. بعد از گذشت 3 روز هنوز می گوید :جای آمپول درد می کند! وقتی به یاد جیغش می افتم دلم کباب می شود! پس بگو برای همین از هرچه کباب برگ و کوبیده و چند نقطه بدم می آید!



حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه توسعه جنوب و نیز هفته نامه های ندای جنوب و کیمیای ایران در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


کد اپلود عکس