بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٤/۱۱/۳

گالش پوش" در تهران!

قسمت اول

 

حکایت هم بخواهید،  حکایت گالش پوش که دو روز رفته بود تهران و حالا برایمان سفرنامه نوشته ! اصلن نوبتی هم باشه ، حالا نوبت گالش پوشه! بخوانید و چند نقطه کنید! می ترسید کی به کی باشه!

روز شنبه ساعت 11 از دفتر زدم بیرون ورفتم خانه تا برم تهران . ناهار که چلو خورشت بود جایتان خالی بردم توی شکم و پشت بندش هم دوغ و ماست و ترشی زدم بالا تا بفهمم که چی خورده یا نوش جان یا جون کرده ام! بعد از این همه بخور بخور! (البته بخور بخور های بعضی با ما فرق می کنه! یه عده زمین می خورند! یه عده رانت و بعضی هم باج یا رشوه یا چند نقطه! بگذریم.) رفتم پشت کامپیوتر یا اگر بخواهیم فارسی را پاس یا اسقلال بدارم، رایانه ونشستم به چند نقطه نوشتن!یک ساعت مانده به پرواز بلند شدم وشال وکلاه کردم و عیالات متحده هم مرا از زیر کلام ا... مجید عبور داد و گفت به سلامت.( البته همش زیر سر دام یا ننه یا مادرم بود که این پیشنهاد را داد. چرا که عیالات آن قدر مشغول کار بود که یادش رفته بود می خواهم بروم تهران نه فلکه چیتا یا مینا که بی خیال رفتن من شده بود! شاید هم فکر می کرد مثل هر روز می خواهم بروم دفتر روزان که بی خیال بود! بگذرم و بیش از این درباره ی عیالات حرف نزنم که اگر بفهمد موقع برگشتن تمام طروف نشسته را با احترام مخصوص تقدیم من می کند! )

خلاصه، خانه را ترک کردم و زدم به چاک جعده! البته با تاکسی تلفنی تا فرودگاه رفتم. جلو هم نشستم مثل خان ها و لم دادم به صندلی و کمربند هم بستم که نشان بدهم چقدر با کلاس و حرف گوش کن هستم!

به فرودگاه که رسیدم، سینه را جلو دادم و گفتم : جناب! چقدر میشه؟

راننده آهسته گفت: 800 تومان.

هزار تومان به او دادم و پیاده شدم. ابتدا می خواستم بگویم بقیه اش برای خودت اما نمی دانم چطور شد که منصرف شدم و دستم را دراز کردم تا بقیه پول را بگیرم که گرفتم! در تاکسی را یواش بستم که یک مرتبه راننده چپ چپ یا راست راست نگاهم نکند و فکر نکند که مو یا من ببو هستم و نا حال توی ماشین پراید ننشسته ام.

راننده به محض بستن در وپاسخ دست شما درد نکند از سوی ما، گاز داد و رفت.من هم که خوشبختانه هیچ کیف میف و ساک ماک و چمدان ممدانی! با خودم نبرده بودم، راهم را کشیدم و رفتم به طرف در ورودی.هنوز چند قدمی راه نرفته بودم که صدایی از پشت سر توجه ام را به خود جلب کرد. برگشتم به طرف صدا که دیدم آقای "شهنی" مدیر عامل اتحادیه تعاونی های مسکن استان در حالی که دارد چند چمدان را با گاری حمل می کند به طرفم می آید.

شهنی رسید و طبق معمول، احوالپرسی ها شروع شد.جلو ایست بازرسی هرچه چیز فلزی از پول خرد گرفته تا کلید و موبایل یا تلفن همراه را درآوردم و ریختم توی ظرفی که ما توی خانه از آن برای سبزی استفاده می کنیم! مامور جلو در ورودی ما را بازرسی کرد و آنگاه اجازه عبور به داد. در این جا یکی از دوستان دوران تحصیل را دیدم. شهنی مرا به این دوست معرفی کرد و گفت: " فلانیه . این دوست یا " جمشید بهادری" هم که آخرین بار  30 سال پیش مرا دیده بود ، تعجب کرد! چرا که بزنم به تخته و شما هم بزنید به تخته مثل قالی کرمان مانده بودم!! جمشید گفت: خیلی تغییر کردی! و من هم برای اینکه تغییرات را گردن کسی یا چیزی بیندازم گفتم : " روزان " پیرمان کرد! جمشید و شهنی وسایل را برداشتند و رفتند به طرف باجه برای گرفتن بلیت. هنوز به باجه نرسیده بودیم که شهنی مرا به شخص دیگری معرفی کرد .این شخص کسی نبود جز ابراهیم یا ابولی بهادری. یعنی برادر مرحوم ایرج.تا مرا به ابولی معرفی کردند او گفت: ها! برادر نبی غوله هستی؟!  ابولی وقتی دانست که ما هم مسافر تهرانیم گفت بلیتت را بده تا از مزایای آن برای بارهایی که داریم استفاده کنم.( البته شرکت ایران ایر یک دفعه نیاید و هزینه بارهای جمشید و خانواده اش را که عازم تهران بودند و از تهران هم عازم آلمان ، از من بگیرد!) بگذریم. کارت پرواز که گرفتیم ، گفتند هواپیما تاخیر دارد . آن هم به خاطر بدی هوای تهران. پرواز ساعت چهارده و پانزده دقیقه بود اما شانزده و چهل و پنح دقیقه حرکت کرد! یعنی 150 دقیقه تاخیر! من و جمشید و ابولی و شهنی و برادرش و علی محمد لجمیری از فوتبالیست ها و داوران کار کشته شروع کردیم به صحبت  درباره  اوضاع و احوال مسجد سلیمان در قبل از انقلاب . یعنی دهه های 40 و 50 . هر کس یک چیزی می گفت . رفته بودیم توی فضای مسجد سلیمان آن موقع. چه دورانی بود و  چه دوستانی . آن زمان مسجد سلیمان حسابی برو بیا داشت. ورزش در این شهر حرف اول را توی کشور می زد. توی بیشتر رشته های ورزشی. یک دفعه فکر نکنید من لاف می زنم. می توانید درباره گذشته پر افتخار مسجدسلیمان تحقیق کنید تا بدانید که مسجدسلیمان نه تنها یک شهر بزرگ بود که یک کشور بود! آن قدر سر پا ایستاده بودیم و از گذشته حرف می زدیم که متوجه نشدیم 150 دقیقه گذشته و باید برویم سوار هواپیما شویم. وقتی که اعلام کردند :  مسافران پرواز فلان  برای سوار شدن  مراجعه کنند تازه دریافتم که چقدر کف پاهایم درد می کند! من و جمشید و لجمیری توی صف ایستادیم تا وارد سالن انتظار و از آنجا هم برویم سوار هواپیما شویم . همراهان جمشید هم وقتی داخل سالن رفتیم، خداحافظی کردند و رفتند. ( البته بانوشتن این سفرنامه چند روزی شهرداری چی ها از دست و زبان و قلممان راحت می شوند! بروند حال کنند و خوش باشند و دعا کنند که من همیشه در سفر باشم تا چیزی در باره ی آن ها ننویسم!) از آن جا که حالا حالا با شما هستم، لذا سرتان را درد نمی آورم و می گویم: این تهران نامه ادامه دارد!

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :