بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٥

 

لك ليوه در تركيه!

 

امروز هوس كرده ام كه ماجرايي را كه برايم در تركيه اتفاق افتاد برايتان بگويم. يعني بنويسم. البته براي من اتفاق نيفتاد كه براي دوستم پيش آمد و يا روي داد! اين ماجرا مال امروز و ديروز و يا فردا! نيست كه مربوط مي شود به سال 1364 كه بنده براي مدت 15 روز به تركيه رفته بودم.

در آن زمان به هر مسافري 500 دلار از سوي بانك ملي و يا مركزي مي دادند. من هم 500 دلار را گرفتم و 100 دلار هم توي كفشم گذاشتم و رفتم تركيه! آن زمان نرخ دلار دولتي 22 تومان بود اما دلار آزاد 60 تومان. با 600 دلار رفتم و با 290 دلار برگشتم. يعني 310 دلار را توي 15 روز هزينه كردم.

در حقيقت هم يك سير و سفري كردم و با اوضاع و احوال تركيه آشنا شدم و هم بعد از برگشتن يك قصه و يا گزارش قصه گونه و يا قصه اي گزارشي و يا داستاني چند نقطه اي كه 90 درصد به واقعيت نزديك بود با چاشني طنز نوشتم و فرستادم براي راديو. بعد از 10 ماه نامه اي آمد و اجازه خواستند كه قصه را در مجله ي سروش چاپ كنند و همين قصه نيز از راديو پخش شد.

خب، حالا ديديد و يا مي بينيد و يا مي شنويد و يا شنيده ايد ( برو توي زمان هاي گذشته و حال و آينده و چند نقطه! ) كه ما چقدر طناز هستيم!

از ترمينال غرب تهران كه حركت كرديم تا هنگامي كه پايمان را توي استانبول گذاشتيم 3 شبانه روز طول كشيد. با اين حساب معلوم مي شود كه با هواپيما سفر نكرديم بلكه با اتوبوس رفتيم! تير ماه بود و هواي تهران گرم. اما وقتي بعد از 24 ساعت در مرز ايران و تركيه مانديم تا توانستيم مجوز ورود به خاك تركيه را بگيريم توي اتوبوس از سرما لرز كرديم. بغل دستي من كه از قضا از دوستان بود و بچه‌ي كاشان، با خودش پتو آورده بود و من هم از اين پتو بي نصيب نماندم! هنگامي كه از جايگاه ترك ها در مرز عبور كرديم تا برويم سوار اتوبوس هايمان بشويم، حسابي گيج شدم!

چرا كه اتوبوس ها زياد بودند و من شماره اتوبوس را فراموش كرده بودم. حتا رنگ آن را هم فراموش كرده بودم! بايد راننده و يا مسافران را نگاه مي كردم تا دريابم كه اين اتوبوس ماست!

به چند اتوبوس سر زدم، اما مسافران ناآشنا بودند، با خودم گفتم؛ نه! اين اتوبوس ما نيست. بيشتر اين ها بي حجاب هستند و اتوبوس ما همه باحجاب بودند! توي اين فكر بودم كه اين چند نفر كه قيافه شان آشناس را كجا ديده ام كه بغل دستي ام كه خود را زير پتو برده بود، صدايم زد و گفت: ليوه! كجايي؟ بيا ديگه!

دوباره نيم نگاهي به مسافران انداختم و گفتم: تو اينجا چه مي كني؟ اتوبوست را عوض كردي؟! دوست كاشاني ام با تبسم گفت: ليوه جان! همين اتوبوس خودمانه! بيا بالا!

با شك و ترديد از ركاب بالا رفتم در حال گذشتن از راهرو به مسافران - كه مرا نگاه مي كردند - گفتم: انگاري از تهران كه حركت كرديم تيپ ها و رنگ ها جور ديگه بود. اما حالا همه گل منگولي شدن!

دوستم خنديد و گفت: مثل اين كه اين جا تركيه است.

بغلش جا خوش كردم و گفتم: هر كجا مي خواهد باشد. مگه تيپ ها چطور بود كه بيشتر مسافران عوض كردن؟

دوستم با بي خيالي گفت: من چه مي دونم. صلاح كار خويش را خسروان و مسافران دانند. هر كس به عمل خويش. من هم بي خيال اين موضوع شدم. هرچند كه برايم تازگي داشت و تا كنون با صحنه هاي اين چنيني مواجه نشده بودم.

اتوبوس كه حركت كرد، نوارهايي كه راننده توي ضبط صوت مي گذاشت، تم شادتري به خود گرفتند. مسافران كه تا آن لحظه بيشتر سكوت كرده بودند و يا با بغل دستي خود حرف مي زدند، شروع كردند به دست زدن و حركات موزون و ناموزون انجام دادن. من كه تا آن لحظه با چنين صحنه هايي مواجه نشده بودم خودم را مشغول خواندن مجله و روزنامه كردم. انگاري سال هاي سال بود كه اين افراد حركات موزون و نيمه موزون و خوش حالي نكرده بودند!

بعضي از مسافران كه حسابي رنگ و تيپ عوض كرده بودند، آن چنان شادماني و بزن و بكوب راه انداخته بودند كه كف اتوبوس داشت مي افتاد!

هنوز چند كيلومتر جلو نرفته بوديم كه يك پليس موتورسيكلت سوار كه عينك دودي يا ريبن زده بود و شايد هم با كاكا نبوي خودمان نسبت داشت، آمد و جلوي اتوبوس ايستاد.

راننده به ناچار ترمز كرد و شيشه پنجره را پايين آورد و سر را به طرف پليس ترك گرفت.

بين پليس و راننده حرف هايي رد و بدل شد كه بنده از آن ها سر در نياوردم، اما يكي از مسافران كه بعدن شد هم اتاقي ما، برايم ترجمه كرد كه پليس دارد ايرادهاي بني اسراييلي از ماشين راننده مي گيرد.

گفتم: به چه منظور؟!

هم اتاقي گفت: پليس اين جا با گير دادن به رانندگان ايراني و ماشين هايشان، آن ها را سركيسه مي كند.

گفتم: حالا راننده ما بايد چه كند؟

دوستم گفت: نگاه كن و ببين.

من هم به راننده خيره شدم و حركات او را مدنظر قرار دادم. در نهايت، پليس از كثيف بودن چراغ هاي عقب اتوبوس ايراد گرفت و در نتيجه‌ي اين ايراد، يك باكس سيگار “مارلبرو“ دريافت كرد و راهش را گرفت و رفت! راننده هم ماشين را روشن كرد و راه افتاد.

گفتم: حالا اگر راننده سيگار مارلبرو نداشت چه مي كرد؟

دوستم گفت: همه ي رانندگان دارند. چون مي دانند در اين راه بايد سركيسه را شل كنند در غير اين صورت با جريمه هاي هنگفت مواجه مي شوند.

من كه حسابي تعجب كرده بودم، گفتم: عجب شهر بي در و پيكري است اين تركيه. شهر و استان و كلن پايتخت خودمان را عشق است كه از اين چيزا اصلن و ابدن نداريم!

خب، فعلن تا همين جا كافي است. ادامه ي اين ماجرا را فردا بخوانيد. كي به كيه!

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :