بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱٧

 

لك ليوه در تركيه!

ديروز براتون نوشتم كه در يك رستوران بين راهي ناهارخورديم و قبل از ناهار به آسايشگاه و يا w.c  و يا دستشويي رفتيم و آن گاه سوار اتوبوس شديم و راننده حركت كرد و صداي ضبط صوتش فضاي اتوبوس را شكافت و من چشمانم را بستم و خود را به طرف اهواز پرتاب كردم.

حالا ادامه ماجرا.

به محض ورود به زيتون، عده اي از بر و بچ باند عقرب را ديدم. باندي كه در حقيقت باند نبودند و مي توان گفت بر و بچ سالمي بودند. اهل سيگار ميگار بودند، اما اهل مواد مخدر و فساد و اين جور چند نقطه ها نبودند. فقط گاهي اوقات پهلوي هم جمع مي شدند و شروع مي كردند منه سر و كله ي هم زدن و يا تعريف خاطرات و شيرين كاري هاي دوران نوجواني و جواني خود.

سر فلكه بزرگه كه امروز فلكه پارك شده و آن زمان فلكه خاك بود و يا بيابان برهوت، عده اي از بر و بچ ايستاده بودند و به گپ و گفت مشغول.

باور كنيد با بودن اين بر و بچ كسي جرئت نداشت مزاحم كسي شود. چرا كه توسط بر  و بچ باند عقرب به حسابش رسيده مي شد! زيتون دهه ي 60 اصلن قابل مقايسه با زيتون حالا نبود. همه همديگر را مي شناختند و كسي اگر مي‌خواست نگاهي چپكي به كسي بكند، راست مي شد! البته توسط اقدامات فيزيكي بر و بچ و يا توسط اشعه ي نگاهشان!

بر و بچ تا منو ديدند گفتند: ها! كجايي؟ شنيدم رفتي تركيه. در حالي كه خنده از روي لبانمان محو نمي شد گفتم: حالا هم توي تركيه، يعني توي اتوبوس هستم و دارم توي جاده هاي تركيه مي روم!

بر و بچ، به هم نگاهي كردند و گفتند: لكي جون! مطمئن هستي حالت خوبه؟! ( البته اگر بخواهيم به زبان “عبد مزرعاوي“ حرف بزنيم بايد بگوييم حات خوبه؟! ) در حالي كه سينه را سپر كرده بودم و شكم را صاف گفتم: خوب خوبم. من الان توي اتوبوس نشسته ام و دارم مي روم تركيه!

بر و بچ، حسابي گيج شده بودند! خودم نيز گيج و منگ بودم و نمي دانستم چه مي گويم!

“جانگير چنوي“ گفت: بچه ها! لكي جون خواب مي بينه. دست بهش نزنين، ممكنه بيدار بشه و از اتوبوس جا بمونه!

بچه ها زدند زير خنده و من گفتم: حالا بخنديد. بذار از تركيه برگردم، همه‌تون مي‌فهميد كه من تركيه بودم و يا توي زيتون.

“رحيم سياه” در حالي كه به “پرويز گردل” نگاه مي كرد گفت: پرويز! لكي چه مي گه؟

“پرويز گردل” كه دست راستش رو روي شونه “احمد كندر“ گذاشته بود گفت: ولش كنين. داره خواب مي بينه، مزاحمش نشين.

“رحيم شيكاگو“ كه قدش از همه ي بچه ها كوتاه تر بود و وقتي كه مي خواست با كسي حرف بزند بايستي بالا را نگاه مي كرد گفت: شايد هم راست مي گه و حالا توي اتوبوس نشسته و يا ايستاده و دارد به طرف تركيه مي رود. منتها اتوبوس واحد و دستش رو هم گرفته به ميله ي اتوبوس!

بر و بچ دوباره زدند زير خنده و اين بار اين “رسول دمپايي“ بود كه به اتفاق “پرويز پاخل“ شروع كردند به دست انداختن ما.

من هم كه انگاري توي اين دنيا نبودم و داشتم توي عالم هپروت سير مي كردم، گفتم: بچه ها! از تركيه چه چيزي مي خواين براتون بيارم؟

اردشير غوله كه منتظر فرصت بود، گفت: براي “رسول” يك جفت دمپايي بندانگشتي بيار كه مي‌خواد بره ولايت!

“علي بلوكي“ هم از فرصت استفاده كرد و گفت: براي “علي فنگي“ هم يك دونه فنگ بيار كه حال كنه!

“علي فنگي“ هم صدايش دراومد و گفت: براي “علي بلوكي” هم يك بلوك بيار تا اين قدر سر پا نايسته و اين پا و اون پا نكنه و بتونه به راحتي بنشينه.

البته بر و بچ ديگري هم جزو باند عقرب بودند اما هنوز نيامده بودند كه مي توان به ايرج، شاهرخ، فريبرز و ديگر افراد كه نامشان يادم رفته اشاره كرد.

“جانگير چنوي” كه هميشه معركه گير بر و بچ بود، گفت: بچه ها! امشب خونه‌ي ما ميهمان هستين. بچه ها هم يك هورا و يك كف جانانه براي “جانگير” زدند و قول دادند كه بعد از خوردن شام به خونه ي “جانگير” بروند و در كنار هم باشند.

جانگير رو به من كرد و گفت: لكي جون! يادت نره ها! امشب خونه ي ما دعوتي. اگه هم شام نخوردي، ما املت داريم با نيم كيلو فلفل سبز!

من كه اصلن تندي با مزاج و معده ام سر ناسازگاري دارد گفتم: نه قربونت، من شام رو توي يكي از رستوران هاي بين راهي تركيه مي خورم. از املت هم دل خوشي ندارم.

“جانگير” كه انگاري جوك و يا لطيفه از من شنيده باشد، گفت: بابا! يكي بياد اين “لكي جون” را بگيره! انگاري توي آسمونا داره مي پروازه!

دوباره صداي قهقهه ي بر و بچ باند عقرب بلند شد به گونه اي كه عده اي از عابران با نگاه معني دار ما را برانداز كردند.

با ديدن اين صحنه ها به بر و بچ گفتم: بچه ها! كمي رعايت ادب و نزاكت و موقعيت اجتماعي و چند نقطه اي خودتان و ما را در نظر داشته باشيد. اين جوري ما كه تابلو مي شيم!

“رحيم شيكاگو“ خنده اي كرد و گفت: چه حرفا مي زني. ما تابلو هستيم، منتها متحركيم. اگه دوست داشته باشي تو رو ثابت كنيم!

“رحيم” سپس رو به “علي بلوكي” كرد و گفت: علي جون با اون بلوك بزن روي سر لكي جون، بره توي زمين و ثابت بشه!

نگاهي به رحيم كردم و گفتم: معلومه چي مي گي؟ كه ناگهان علي بلوكي اومد جلو و من كه انتظار حركت علي را نداشتم خودم رو به سمت راست پرت كردم كه ناگهان خوردم كف اتوبوس و صداي خنده ي عده اي زن و مرد بلند شد!

چشم كه باز كردم ديدم توي اتوبوس افتاده ام و صداي آهنگ همچنان به گوش مي رسد. دوست كاشاني ام دست مرا گرفت و بلندم كرد و گفت: كجا رفته بودي؟ اين “جانگير” و “علي” و “رحيم”  كي بودند كه مدام توي خواب صداشون مي‌كردي؟!

بلند شدم و خودم رو تكاندم و گفتم: هيچ! دوستامند. رفته بودم پهلويشان.

دوست كاشاني ام گفت: خوش گذشت؟!

با نگاهي معني دار گفتم: آره! مگه نديدي كه از خوشي افتاده بودم كف اتوبوس؟ خوش به اينا مي گذره كه سر از پا نمي شناسند و دارند حركات ناموزون مي كنن.

دوستم زد زير خنده و از خنده ي او هم خنده ام گرفت و حالا نخند و كي بخند! شما هم بخنديد. كي به كيه! تا فردا بدرود.

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :