بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/۱۸

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

ديروز براتون نوشتم كه از داخل اتوبوس كه به طرف تركيه مي رفت به سوي اهواز و منطقه ي زيتون پرتاب و در آنجا با باند عقرب به گپ و گفت مشغول شدم كه ناگهان با اقدام ناجور «علي بلوكي» به سمت راست هليدم! يعني بدن خود را هل دادم كه ناگهان كف اتوبوس به زمين خوردم و متوجه شدم كه هنوز توي اتوبوس هستم.

اينك ادامه ماجرا:

اتوبوس همچنان توي جاده مي تاخت و صداي پايكوبي و دست كوبي و شادي مسافران ادامه داشت و من و دوست كاشاني ام كه بيشتر توي خودمان بوديم تا تماشاچي اين شادي كنندگان، فقط وقت مي گذرانديم كه زودتر به مقصد، كه همانا استانبول بود، برسيم.

يكي از مسافران كه قبلن نيز گفتم، شد هم اتاقي من، از من خواست كه چند جوك و موك تعريف كنم، اما من كه حال حرف زدن نداشتم چه رسد به گفتن جوك، نيشم را باز كردم و گفتم: چند تا بگم؟ او با خوشحالي گفت: هر چند تايي كه دوست داري.

گفتم: سه تا جوك خوبه؟ اين دوست ترك زبان گفت: آره! از اين بهتر نمي شه. من هم كه موقعيت را مناسب نمي ديدم، چرا كه صداي بزن و بكوب و چند نقطه بر همه ي صداها مي چربيد، گفتم: جوك! جوك! جوك! اين هم سه تا جوك كه خواستي!

عده اي از بغل دستي هايش نيش‌شان تا بناگوش باز شد. خودش نيز تبسمي در چهره اش نشست. اما با اين حال گفت: اين هم بد نبود. اما دو، سه تا جوك برامون تعريف كن. خوزستاني باشي و اهل جوك نباشي؟

گفتم: باور كنيد، اصلن حالش نيست. بذارين يه فرصت ديگه. الآن خوابم مي‌آد. از بس كه نون يا چرك خورده‌ام خواب، چشمام رو پر كرده.

اين دوست كه فكر كنم اسمش «احمد» بود گفت: باشه. هر چه شما بگي. سپس شروع كرد با بغل دستي‌اش صحبت كردن و من هم چشمام رو بستم و شروع كردم به شمردن گوسفند! آن هم از يك تا 100، اما مگه استرسي كه توي وجودم بود مي گذاشت بخوابم. به ناچار شروع كردم از 100 به پايين كه نمي دانم روي كدوم عدد بود كه رفتم توي دنياي هپروت!

-         افندي! تاكسي؟

-         افندي خودتي ! من لك ليوه ام. تاكسي هم نمي خوام. مگه چقدر پول توي جيبمه كه تاكسي بگيرم . مي گم اين ايستگاه اتوبوس كجاست؟

منظورم «باس» است. سپس دستام را باز كردم تا نشونش بدم كه منظورم اتوبوس است نه ميني بوس و يا تاكسي و يا چند نقطه.

راننده كه انگاري آدم نديده بود، با تعجب گفت: كيفين ياقچيد؟!

فوري گفتم: كيفين خودت ياقچيد! كيف من حالكه. زينه. خوبه، وري گوده!

راننده همچنان كه مبهوت بود گفت: اوكي (OK) وري‌گود. سپس راهش را گرفت و رفت. من هم راهم را گرفتم و رفتم اتوبوس پيدا كنم. هنوز چندي نرفته بودم كه دستي روي شانه ام خورد. برگشتم و نگاهي به سر تا پاي آقايي كه جلويم ايستاده بود كردم و گفتم: فرمايش؟

طرف تا صداي مرا شنيد با خوشحالي گفت: شما ايراني هستي؟

دوباره نگاهي به سر تا پا و سپس پا تا سرش انداختم و گفتم: آره!

شما چي؟

طرف هم بلافاصله گفت: منم ايراني ام. سپس دستش رو به طرفم كشيد و گفت: سلام. منم دستش را فشار دادم و گفتم: عليك. چه كمكي از من برمي آيد؟

طرف در حالي كه چهره اش از خوشحالي گل انداخته بود، گفت: خواهش مي كنم. من از اينكه با يك ايراني آشنا شده ام و در حقيقت هموطن خود را پيدا كرده ام خيلي خوشحالم.

دوباره نگاهي به چهره اش انداختم و گفتم: طرف! اين جا كه پر از ايرانيه! شما اگه افراد اين جا را بشماري، از هر 10 نفري، 3-4 نفرشون ايرانيه! فقط از ديدن من خوشحال شدي؟

طرف كه انگاري حالش گرفته شده بود، گفت: ولي چهره ي شما خيلي برام آشناس. يك نيرويي مرا به طرف شما كشاند و دوست دارم بيشتر با شما آشنا بشم.

دستانم را به كمرم زدم و گفتم: چه نيرويي؟ جاذبه ي زمين بود و يا نيروي نيوتني؟

طرف كه فكر كنم درست متوجه منظور من نشده بود- هر چند كه خودم نيز متوجه حرفم نشده بودم! گفت: نمي دونم! احساس مي كردم كه شما آدم جالبي هستي و من مي تونم به شما اعتماد كنم.

اين بار نگاهي به سر تا پاي خودم انداختم و كلي خودم را ديد زدم و سپس به چشمانش كه برق مي‌زد نگاه كردم و گفتم: مگه من چه كاره بيدم؟!(ببخشيد، سال 64 كه سريال «برره» پخش نمي شد كه بخواهم از لهجه ي من درآوردي بازيگران آن استفاده كنم!) مگه من چه كاره هستم و يا چه شكلي دارم كه توجه شما را به خودم جلب كردم؟!

طرف كه انگاري سيم برق بهش وصل كرده بودند و مدام اين پا و اون پا مي كرد و در حقيقت خيلي خوشحال به نظر مي رسيد، از اين كه مرا توانسته زيارت كند! گفت: شما انسان جالبي هستيد. تا حالا مثل شما خوش زبان و با حال و چند نقطه نديده ام!

عجب! اين طرف از كجا مي داند كه ما از چند نقطه استفاده مي كنيم كه اين چند نقطه را در حين حرف‌هايش به كار مي برد!

دست روي شانه اش گذاشتم و گفتم: كا! جغله! ولك! افندي! هي! منو نگاه كن.

 طرف منو نگاه كرد. يعني چشم توي چشم من انداخت و گفت: در خدمتم. بلافاصله گفتم: در خدمت چي هستي؟! طرف گفت: هرچه شما بگيد.

گفتم: مگه قراره كه من چيزي بگم؟! طرف گفت: مگه خودت نگفتي نگاه كن؟

گفتم: من گفتم نگاه كن. اما نگفتم كه به حرفهام گوش كن. طرف گفت: پس نگاه كنم كه چطور بشود؟

گفتم: نگاه كن و  ببين كه اگه پشت گوشت رو ديدي مي‌توني منو تيغ بزني!

من خودم اين كاره ام. تخم مرغ را رنگ مي كنم و به جاي آدم مي فروشم! طرف كه از حرف‌هاي من چيزي دستگيرش نشده بود، مثل خودم كه نمي دونستم چي دارم مي گم! گفت: من كه تيغ ندارم! عجب آدمي هستي. من مي خواستم باشم دوست بشم.

گفتم: دوست بشي كه چطور بشه؟ اين همه آدم توي تركيه ريخته، تو اومدي چسبيدي به من؟! مرد حسابي من هزار تا گرفتاري و بدبختي دارم. برو به كارت برس حتمن مي خواي پاسپورت منو كش بري نه؟!

طرف كه از اتهام من حسابي حالش گرفته شده بود، يك مرتبه يقه ي پيراهنم رو گرفت و گفت: تهمت دزدي هم به من مي زني؟ ها! حالتو مي گيرم. من هم يقه ي پيراهنش رو گرفتم و گفتم: حال منو مي گيري؟ تو بچه اي! بايد شير بخوري!

خلاصه، سرتون رو درد نياورم. يقه هاي همديگر رو گرفته بوديم و ول نمي كرديم كه ناگهان پليس ترك سررسيد و گفت: افندي! وسط خيابان چه مي كنيد؟

بزن كنار (البته اين قسمتش رو ترجمه كرده ايم. چرا كه تركي بيل مي ريم!) 

من هم گفتم: اتفاقن من هم دارم كنار مي زنمش! اما وقتي كه نگاه كردم ديدم تقريبن وسط خيابان هستيم! يقه ي همديگر رو ول كرديم و رفتيم كنار خيابان و دوباره يقه هاي همديگره رو چسبيديم و قبل از اين كه پليس بيايد و ما رو جدا كند يك مشتي توي صورتش كوبيدم كه صداي آخي بلند شد و يك سيلي توي گوشم خورد ! عجب! اين خانم كه جلوي ما نشسته چرا توي گوش ما سيلي زد!

دوست كاشاني ام گفت: لكي جون چه مي كني؟ چرا توي سر اين خانم زدي؟

در حالي كه گوش و چشمانم را نوازش مي كردم گفتم: من يقه ي طرف رو گرفته بودم. او كجا رفت؟!

دوست كاشاني ام گفت: طرف كيه؟ تو زدي پس كله ي اين خانم!

تازه دو ريالي ام افتاد كه چه دسته گلي به آب داده بودم. از خانم گل منگولي عذرخواهي كردم و با خود گفتم: طرف! لعنت به تو! فقط گيرت نياورم. حالتو مي گيرم!

دوست كاشاني گفت: تا چند ساعت پيش صحبت از «علي بلوكي» و «احمد كندر» مي كردي حالا از طرف مي گويي. خب نخواب!

من هم يك به چشمي گفتم و گوش دادم به آهنگ ديم بالا ديم با ! هر چه باشد بهتر از دست به يقه شدن با طرفه!

فعلن تا همين جا كافيه. ادامه ماجرا را فردا پيگيري كنيد. بدرود و خدا نگهدار.

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه توسعه جنوب و نیز هفته نامه های ندای جنوب و کیمیای ایران در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


کد اپلود عکس