بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢٠

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

ديروز براتون نوشتم كه من و دوست كاشاني و همسفرم يعني شاهرخ شروع كرديم به گپ و گفت درباره‌ي اهداف سفر به تركيه. او موافق رفتن به آلمان بود. يعني پذيرش پناهندگي اجتماعي و من مخالف. هيچ كدام‌مون هم حاضر نشديم حرف ديگري رو بپذيريم. چرا كه از قديم گفته‌اند: «مرغ يك پا دارد!»

از سوي ديگر من به اين نتيجه رسيدم كه ديگر چشمام رو روي هم نذارم. چون با رفتن چشمام روي هم حوادث ناخواسته‌اي شكل مي گرفت كه برايم ناجور بود!

بنابراين شروع كرديم به نگاه كردن به مسافراني كه مشغول نرمش كردن (!) بودند و نيز گوش دادن به آهنگ‌هاي غنايي و «ديم بالا ديم بايي»!

اينك ادامه ماجرا:

به شاهرخ گفتم: نگاه كن ببين اين جوونه از موقعي كه از خاك ايران زده‌ايم بيرون تا الان خودشو كشته و يك لحظه از حركت و جنب و جوش نمي‌ايسته. به گمونم ورزشكار (!) باشه، نه؟

شاهرخ گفت: پس تا حال داشتم چه مي‌كردم؟! دارم نگاه مي كنم ديگه! راستي! نظر منو هم جلب كرده! البته خودش مي خواد كه نظر ديگرون رو به خودش جلب كنه!

گفتم: خوش باشم! براي چه نظر تو رو جلب كرده؟!

شاهرخ (با خنده) گفت: چه فكرايي مي‌كني؟! منظورم اينه كه چرا اين قدر مي ‌خواد هنرنمايي (!) و توجه ديگرون رو به خودش جلب كنه. قيافه‌ي درست و حسابي هم كه نداره كه يكي دلش رو بهش خوش كنه!

گفتم: قيافه نمي خواد. هنر كه داره!

شاهرخ گفت: هنر قر دادن و اطوار درآوردن؟! از كي تا حالا اين چيزها شده هنر؟!

گفتم: يعني جناب عالي اين چيزا رو به عنوان يكي از هفت هنر قبول نداري؟!

شاهرخ گفت: مسلمه كه نه! آخه قر دادن از كي تا حالا شد هنر؟! اگه اين جوري باشه منم هنرمندم!

نگاهي لك ليوه‌اي به شاهرخ انداختم و گفتم: خوشم باشه! پس تو هم هنرمند بودي و ما نمي دونستيم؟! ما رو بگو كه با كي همسفر شديم! رفيق ما هنرمند بود و ما خبر نداشتيم! پاشو و هنرت رو ارايه بده. پاشو ببينم چي توي چنته داري. شاهرخ كه انگاري از حرف‌هاي من تعجب كرده بود، گفت: هي! خان بختياري! ما يه شوخي كرديم، تو چرا جدي گرفتي؟ هنرمان كجا بود. من حتي نمي‌تونم چند حركت نرمشي كنم، چه رسد به اينكه بخواهم مثل اين قرتي‌ها بالا و پايين بپرم.

گفتم: پس ما رو گرفتي؟ مرد حسابي اين جوري كه تو صحبت كردي، من فكر كردم با مايكل جكسون طرفم! گفتم حالا يك هنر واقعي (!) رو از تو مي‌بينم. پس بگو كه تو از من بدتري.

شاهرخ گفت: يعني تو هم مثل من از بي‌هنران (!) هستي؟!

گفتم: اي! اگه اين حركات موزون و ناموزون و چند نقطه‌اي رو جزو هنرهاي هفتگانه به حساب بياري، بعله. منم مثل تو هنري ندارم!

شاهرخ گفت: پس هنر روزنامه نگاري و نويسندگي و طنز پردازي و شاعري تو كجا رفته است؟!

گفتم: مگه به اين چيزا هم مي‌گن هنر؟

شاهرخ گفت: تو ما رو گرفتي‌ ها! اگه اينا هنر نيست پس چيست؟

گفتم: من چه مي‌دونم! لابد يك چيزايي هست.

شاهرخ گفت: اصلن از دايره اين هنر و هنرمندي‌ها و چند نقطه‌اي‌ها بياييم بيرون و بريم توي نخ طبيعت مناطق تركيه.

گفتم: موافقم. پس نگاهمان رو از اين حركات نمايشي بگيريم و بيندازيم روي طبيعت باجان.

شاهرخ گفت: بيندازيم. كي به كيه.

گفتم: ها! انگاري تو هم راه افتادي؟ اين كي به كيه فقط مال ما بود.

شاهرخ گفت:‌ خودت كشفش كردي؟! مرد حسابي كافيه يه نيم نگاهي به دور و اطرافت بيندازي تا به “كي به كيه” پي ببري.

گفتم: منظورت نگاه به اطراف و اكناف كشور تركيه‌ست.

شاهرخ يه نگاه معني دار و چند نقطه اي به من انداخت و گفت: انگاري حالت خوب نيست و تب داري. مگه ما از اينجا چيزي مي دانيم كه بدانيم كي به كي هست يا كي به كي نيست؟!

گفتم: چه مي‌دونم! اما مگه همون موردي رو كه پليس ترك به راننده گير داد تا تونست يك باكس سيگار مالبرو بگيره، كافي نيست؟!

شاهرخ گفت: اي بابا! اين كه يك مورد ناچيزه. تو هنوز خيلي چيزا رو بايد ببيني تا دريابي كه چقدر كي به كي هست يا كه نيست.

گفتم: من كه چيزي سر در نياوردم. اصلن از دايره اين كي به كي و كي به چي بياييم بيرون و حال كنيم با زيبايي طبيعت.

شاهرخ گفت:‌ موافقم.

گفتم: خب، حالا فقط نگاه كنيم و يا اينكه حرف هم بزنيم؟

شاهرخ گفت: مي خواي حرف هم بزنيم. چون نمي شه كه فقط نگاه كنيم و حرف نزنيم.

گفتم: خب نگاه كنيم. سپس شروع كرديم به نگاه كردن.

«سرتاسر ديدگاه سبز و خوش آب و رنگ بود. درختان سرسبز و رودخانه‌اي كه پاي درختان جاري بود و صداي پرندگان آدم را حال مي‌آورد.» اي بابا! صداي پرندگان رو از كجا ما ‌شنيديم؟! شيشه‌هاي اتوبوس كه بسته‌اند، سر و صداي نوارهاي «ديم بالا ديم با» هم كه گوش آدم را كر مي‌كند. پس صداي اين پرندگان را ما چطور مي‌شنيديم؟! يك بار هم كه خواستيم طبيعت بي‌جان يا باجان تركيه را وصف كنيم، خودمون سر مچ خودمون رو گرفتيم. اصلن وصف اين چيزا به ما نيامده! بهتر نيست فقط نگاه كنيم و توي دل خودمون حرف بزنيم؟!

اما نه! پس خوانندگان عزيز را چه كنيم؟!

اي بابا! خوانندگان عزيز كجا بودند؟! توي اين اتوبوس و اين شلوغي و اين طبيعتي كه ما داريم نگاه مي كنيم، خوانندگان چه نقشي دارند؟!

انگاري حالمان خوش نيست! بهتر نيست فقط نگاه كنيم و هر چه به ذهنمان آمده براي خودمون زمزمه كنيم؟! فوقش بعد كه برگشتيم ايران، براي خوانندگان تعريف مي‌كنيم و يا مي‌نويسيم.

خب، نگاه كنيم بينيم چه طور مي شود:…………………………………………………………………………….

تعجب نكنيد! نوار مغزتان اين قسمتش خالي بود! يعني اين كه ذهن من چيزي توش نبود و من همين جوري توي خلاء بودم! اما انگاري يك حالتي به من دارد دست مي‌دهد. به گمانم دارد به من الهام مي‌شود! شايد هوس سرودن شعر كرده‌ام. بهتر است براي خودم زمزمه كنم و بعد بياورمش روي كاغذ. كي به كيه!

«در سبزي اين آهنگ پرندگان/ كمبودهايي جاريست/ كه با حركات چهار جهتي/ مي‌توان به رفع آن پرداخت!/ آي عشق! آي كمبود!/ بيا و اين‌ها را لبالب گردان/ كه دارند خودكشي مي‌كنند/ اين هنرمنداني (!) كه هنر را قاپيده‌اند!/

شاهرخ گفت: لكي جون! كجايي؟ داري چي با خودت زمزمه مي‌كني؟ حالت خوبه؟!

با تكان مكاني كه شاهرخ به من داد به خود آمدم و گفتم: ها! چيه؟

شاهرخ گفت: انگاري داشتي هذيان مي گفتي، گفتم شايد تب كرده‌اي!

نگاهي لك ليوه‌اي به شاهرخ انداختم و گفتم: مرد حسابي! انگاري تو از هنر سرودن شعر چيزي حاليت نيست. من داشتم شعر مي‌گفتم.

شاهرخ گفت: جالبه! پس اين هذيان‌هايي كه داشتي مي‌گفتي اسمش شعره نه؟!

گفتم: كدوم هذيان‌ها؟ من به جز شعر چيز ديگري نمي گفتم.

شاهرخ گفت: تو گفتي و منم باور كردم. مرد حسابي! داشتي آسمون ريسمون مي‌بافتي. ول كن. چند لحظه ديگر راننده براي شام نگه‌ مي‌داره.

گفتم: از كجا فهميدي؟

گفت: خب راننده اعلام كرد. تو از بس كه داشتي هذيان مي گفتي متوجه نشدي.

گفتم: پس اين آهنگ «ديم بالا ديم با» چي شد؟

گفت: راننده صداش را خفه كرد! مثل اينكه مي‌خوايم بريم براي شام.

به گمانم زياد از حد حرف زديم. نوبتي هم باشه، حالا نوبت شامه. اگر چه هنوز راننده نگه نداشته، اما شما بفرماييد براي شام. بفرماييد! تعارف نكنيد ديگه.

حالا كه وقت شامه، بهتره دكان‌مان را تعطيل كنيم. پس تا فردا بدرود و خدا نگه‌دار.

راستي! ماجراي تركيه‌مان ادامه داردها!

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :