بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢۳

 

«لك ليوه» دكانش را جمع كرد!

 

امروز مثل روال روزهاي قبل مي بايست بخش نهم از سري ماجراهاي « لك ليوه»  كه به «سريال لك ليوه در تركيه» ملقب شده بود! ادامه بدهم، اما اتفاقي كه برايم افتاد باعث شد كه از ادامه‌ي اين ماجرا سر باز بزنم. يعني اين كه دستم به قلم نرود. هرچند كه نمي دانم اين ماجراهاي «لك ليوه در تركيه» چقدر خواننده داشت و چقدر از آن استقبال شد. درسته كه تصميم گرفتيم اين ماجراها را ديگر ادامه ندهيم، اما اگر خوانندگان دستور بفرمايند كه ما ادامه‌ي اين ماجراها را بنويسيم حتمن اطاعت خواهيم كرد. چرا؟ چون ما براي خودمان كه نمي‌نويسيم. مطالب ما براي خوانندگان بزرگوار است كه هماره يار و ياور و مشوق ما بوده اند. براي آن‌هاست تا  اندكي بتوانيم غنچه‌ي تبسم را به چهره‌هايشان بنشانيم. (برو توي وادي شعر!)

حالا چه طور شد كه اي طور شد! يعني چي شد كه سفرنامه «لك ليوه در تركيه» را ادامه نداديم؟ ادامه‌ي مطلب را بخوانيد.

 پهلوي دوستي رفتم. دوستي كه توي يكي از دستگاه‌هاي دولتي كار مي‌كند. وقتي كه در اتاقش را باز كردم، او را غرق در نامه‌هاي بي‌شمار كه روي ميزش ريخت و پاش بود و داشت آن‌ها را دسته‌بندي مي‌كرد، ديدم. تا  سرش را بلند كرد در نگاهش غم غريب و پنهاني كه وجود داشت، مشاهده كردم.

بعد از سلام و عليك و حال تو چطوره و حال من خوبه و از اين جور حرف‌ها، از افكار درهم و برهم‌اش پرسيدم و اين كه چرا توي خود و  گرفته و اندوهگين است؟

اين دوست عزيز تكيه اش را به صندلي داد و در حالي كه آهي از ته دل مي كشيد گفت: چي بگم؟ اين نامه‌ها را كه حاكي از فقر و محروميت و بيكاري و مسايل و مشكلات مردم شهرهاي مختلف استان است را مي بيني؟

گفتم: البته كه مي‌بينم.

گفت: خب، درباره‌ي اونا چه فكر مي كني؟

گفتم: فكر؟ چه بگم؟‌راستش فكرم ديگه كار نمي كنه! خودت چه فكر مي كني؟

اين كارمند دولت، عينك ذره‌بيني‌اش را از روي دماغ برداشت و آن را روي ميز گذاشت و گفت: تعداد 221 نامه روي ميز  است. دارم اين نامه‌ها رو به تفكيك شهرستاني دسته‌بندي مي‌كنم و براي اداره‌هاي شهرستان‌ها مي فرستم تا آن‌ها در ارتباط با اين نامه‌ها اقدام لازم را به عمل آورند.

به خيل نامه‌ها نگاهي انداختم و گفتم: اونا رو هم خوندي؟

دوست كارمند ما كه انگاري قله‌ي «اورست» روي شانه‌هايش افتاده باشد، گفت: دست به دلم نذار. طاقت خواندن اين همه نامه رو ندارم. چند تاي آن‌ها را خواندم، حسابي متاثر شدم و ديگه نتونستم مابقي را بخونم. آدم وقتي كه به مشكلات مردم فقط نگاه مي‌كنه، چشماش درد مي‌گيره و مي‌خوان از حدقه دربيان! چه رسد به اينكه اونا رو لمس هم بكنه!

راستي! مردم چرا اين همه مشكل دارند؟ آيا خودشون مي‌خوان اين همه مشكل داشته باشند ! و يا ما برايشان مشكل درست مي‌كنيم؟ يا اين كه بر اثر سوء مديريت‌ها و بي‌تدبيري‌هاي ما براي مردم مشكل ايجاد مي‌شه؟ هرچند كه تلاش‌هاي درست و حسابي هم براي حل مشكلات آن‌ها انجام نمي‌ديم.

گفتم: من كه از حرفات سر در نمي‌آرم!  يعني سر در مي‌يارم ولي تا حال اين جوري توي نخي كه شما رفته اي، نرفته بودم. حالا مي‌خواي چه كني؟

اين دوست ما نگاهي معني دار به طرفم انداخت و گفت: از دست من كه كاري برنمي‌آيد. من وظيفه دسته بندي نامه‌ها و ارسال براي مسوولان ذيربط را دارم ونيز  پيگيري اين امر. اين شما هستي كه مي تواني درباره‌ي مشكلات مردم توي روزنامه‌تون مطلب بنويسي و مرتب مشكلات و معضلات جامعه را به مسوولان گوشزد كني كه يك مرتبه مسوولان ما يادشان نرود كه هر چه دارند از همين مردم است؛ خيل مردمي كه صورتشان رو با سيلي سرخ مي‌كنند. مردمي كه بر اثر ازدحام مشكلات، دايره زندگي بر آن ها تنگ و طاقت فرسا شده اما همچنان پشتيبان اين نظام و دولت هستند و معتقدند كه دولت براي آن‌ها كارهاي موثر و مثبتي انجام خواهد داد.

او سپس نامه‌اي را از ميان خيل نامه‌ها بيرون كشيد و به من داد و گفت: بخوان! اگر هم دوست داشتي بخشي از آن رو با امضاء محفوظ چاپ كن بهتر از حكايت‌هاي« لك ليوه در تركيه»  است!

خواننده محترم! اگر جاي من بودي چه مي‌كردي؟! حتمن اطاعت مي كردي، نه؟ خب، من هم اطاعت كردم و نامه اي را كه به دستم داد خواندم و احساس كردم شما هم بخوانيد، بد نباشد. به هر حال، همسايه بايد از اوضاع و احوال همسايه‌اش باخبر باشد تا يك مرتبه او سر را گرسنه بر زمين نگذارد. يك مسلمان بايد وقتي سير بخوابد كه همسايه‌هايش هم سير باشند، نه گرسنه. خب، اين مسايل را بهتر است بگذاريم براي سخنوران كه در دادن شعار ما را توي جيب ساعتي خود مي گذارند! و برويم بخشي از نامه ي يك دردمند  خوزستاني را چاپ كنيم كه حتمن بهتر از حكايت‌هاي« لك ليوه در تركيه»  است.

 

نامه‌ي يك دردمند به رييس جمهور

 

«با عرض سلام و خسته نباشي خدمت جناب آقاي رييس جمهور كشور.

اين جانب…… ساكن …… به عرض مي رسانم: داراي 6 فرزند هستم. پدر فرزندانم حدود 3 سال پيش من و بچه‌ها را ترك كرد. بدون اين كه به ما كمكي بكند. او براي خود زندگي جديدي تشكيل داده است و خبر از ما ندارد كه ما چه مي‌كنيم؟ خانواده من جوان‌اند. مي‌توانند كار كنند. ولي اين جا كار نيست. نه اينكه كار نيست، كه همه‌ي كارها دست پيمانكاران است. يكي از بچه‌هايم بزرگ است و توان كار دارد. او جوان است و خدمت سربازي‌اش را هم تمام كرده است.

ما شركت‌هايي مانند سد كارون و كشت و صنعت داريم. اما اين شركت ها ما را استخدام نمي كنند. چون بيشتر آن‌ها را به پيمانكاران داده اند. الان پسرم كه نان‌آور ماست، پيش پيمانكار كار مي‌كند. از  6 صبح تا 6 غروب كار مي كند و ماهي 120 هزار تومان به او مي دهند. او بيمه نيست. سر و كارش هم با مخلوط كود شيميايي است آن هم با دست. يك فرزند دانشجو و يك مدرسه رو نيز دارم كه همگي هزينه دارند. جناب رييس جمهور! آيا اين مبلغ را به خوراكي بدهيم و يا آن را به قبوض برق و آب؟ يا اينكه براي بچه‌ي دانشجويم خرج كنيم؟

چه مي شود كرد؟ آيا خود اين پسرم كه نان‌آور است آرزويي ندارد و نمي خواهد براي خود پس انداز كند تا بتواند ازدواج نمايد؟

جناب آقاي احمدي نژاد! از جناب عالي خواهش دارم يا ترتيبي اتخاذ فرماييد كه بچه ‌مرا به يكي از شركت‌هاي نامبرده معرفي كنند كه كارش رسمي نشود و يا تقاضا داريم بگوييد يك وام در اختيار ما قرار دهند تا بتوانيم كار كشاورزي و دامداري راه‌اندازي كنيم.

لطفا قبل از اين كه از زندگي نااميد شويم، بگوييد كه به وضعيت ما رسيدگي كنند. ما چيز زيادي از جناب عالي كه رييس يك دولت هستي نمي خواهيم. مي خواهيم مثل شما و دولتمردان يك زندگي معمولي داشته باشيم و غم نان و آب و برق و مسكن و ما را از پا درنياورد. همين.»

خب، اين بود نامه‌ي يك مادر دردكشيده از يكي از شهرهاي محروم  خوزستان. البته نامه‌هاي ديگري كه جگر آدم را به درد مي آورد و نشانگر فقر و محروميت و يا بيچارگي مردم خوزستان است زياد است. ان‌شاءا در فرصت‌هاي بعدي به اين نامه‌ها هم اشاره خواهيم كرد. تا فردا بدرود و خدا نگهدار.

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :