بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٢/٢٩

 

لك ليوه در تركيه!

 

قبلن براتون نوشتم كه اگه خوانندگان عزيز به ما بگن كه ادامه ي لك ليوه در تركيه را خواهان اند ما مجبوريم اين سفرنامه كذايي را ادامه بديم. خب‏، حالا به نظر شما، خوانندگان چه كردند؟

آقا! يه چيزي من مي گم و يه چيزي شما مي شنويد! بعضي از اين خوانندگان و نيز نوازندگان! كچل مان كردند! آن قدر با ما تماس گرفتند و تقاضا كردند كه مجبور شديم دوباره از لك ليوه خواهش كنيم كه سفرنامه اش رو ادامه بدهد. او هم كه از خداش بود و در حقيقت مثل يه كور كه از خدا جز دو چشم بينا چيز ديگري نمي خواد، شروع كرد از توجه خوانندگان به اين سفرنامه و نيز كسب تجربه و از اين جور چند نقطه ها كه ما ديگه حالمون داشت دگرگون مي شد! حيف كه خوانندگان ما از جمله همين موسي قزويني از لك ليوه خواستن كه اين سفرنامه دوباره ادامه يابد در غير اين صورت محال ممكن بود كه بخواهيم دوباره اين چند نقطه ها را چاپ كنيم.

 خب، ديگه از متن كم كنيم و بر چند نقطه هاي لك ليوه بيفزاييم! يعني اينكه نوشتار اين لكي جون را ادامه دهيم. كي به كيه!

اينك ادامه  ماجرا (البته از زبان لك ليوه)

شام كه تمام شد. بلافاصله از روي ميز شام بلند شديم و همانجور كه يه گوشه از كتم توي شلوارم بود و به خود و ديگران وانمود مي كرديم كه آخرين مد اروپايي است! از رستوران بين راهي زديم بيرون. شاهرخ گفت: لكي! بريم كمي قدم بزنيم و هواي خنك بخوريم يا بريم توي اتوبوس بنشينيم؟!

گفتم: ابتدا برويم يه گوشه و ما از توي آخرين مد بياييم بيرون كه حسابي آبرومان رفت!

شاهرخ گفت: خب، همين جا كتت رو از توي شلوارت بيار بيرون. اين كه كاري نداره.

گفتم: براي تو كاري نداره! مرد حسابي! تيپمون به هم مي خوره. بايد يه جاي خلوتي بريم كه درست و حسابي پيراهنمون هم كه خلشته پلشته شده و كلن كل تيپ مون رو صاف و صوف كنيم!

 شاهرخ گفت: اي بابا! چقد سخت مي گيري. همين جا لباست رو درست كن انگاري مي خواي بري خواستگاري كه اين قدر سخت مي گيري!

گفتم: شايد! مگه فقط براي خواستگاري بايد به خودت برسي. بالاخره توي اتوبوس كلي زن و مرد و دختر و پسر و پير و جوان و بچه مچه هست. بايد تيپ باشي كه دو نفر نگات كنن.

شاهرخ كه از  حرف هاي من تعجب كرده بود، گفت: لكي!

گفتم: بله

گفت: اين خودتي؟!

گفتم! پس كي مي خواي باشه! نكنه فكر مي كني با «بوش» و يا كسي ديگه اي طرفي؟! (حالا اگه اون موقع «بوش» نبود، به من مربوط نيست!! مي‌خواست باشه!)

شاهرخ گفت: اگه درست نمي شناختمت فكر مي كردم يه كس ديگه اي اومده توي جلدت و داره با من حرف مي زنه!

گفت: مگه چي گفتم: بجز اين كه مي خوام تيپم درست باشه و همه روي من حساب كنند!

شاهرخ گفت! كه چه طور بشه؟! تازه مگه تو ماشين حسابي كه رويت حساب كنن؟!

گفتم: حالا هر چي ! اصلن چرا اين قدر با من بحث مي كني؟! انگاري تو هووم هستي!

شاهرخ گفت: هووم يعني چه؟

گفتم: هيچي! من كه رفتم يه گوشه ي دنجي گير بيارم و خودم رو درست و خوس تيپ كنم.

شاهرخ كه انگاري به يك كشف جديد رسيده باشه، گفت: يافتم! يافتم!

گفتم: چي يافتي؟ لنگ حموم يا سنگ پا قزوين؟!

گفت: اي بابا! اين كه تو كجا بري كه  حسابي لباسات رو درست كني.

گفتم: كجا؟

گفت: توي حسابداري صدام! منظورم توي دستشويي!

نگاهي عاقل اندر ليوه اي به شاهرخ كردم و گفتم: اين همه جا رفتي سراغ دستشويي؟

تازه پول خردهم كه ندارم به اين دستشويي دار بدم. همونجا ممكنه يقه ي منو بگيره و پول بخواد اون وقت منم يقه اش رو بگيرم و دوباره وضع تيپ ام خراب بشه!

شاهرخ گفت: پس چه كارت كنم؟! مي گم همين جا لباسا تو درست كن مي گي نمي شه.

مي گم برو توي دستشويي مي گي پول خرد ندارم.

اصلن همين جوري چه اشكال داره. مگه خودت نگفتي كه مد روزه؟! خب با همين تيپ تا خود استانبول سركن، شايد بعضي از اين مسافرا هم به تيپ تو دراومدن كي به كيه!

با خودم فكر كردم، اين شاهرخ هم پر بيراه نمي گه؟! بالاخره اگه ما مدهاي جديدي را كشف(!) نكنيم و به جامعه ارايه نديم، كي مي خواد اين كارو بكنه؟! نمي شه كه، ديگرون براي ما مد كشف كنن و ما از مدهاي اونا پيروي كنيم.

شاهرخ گفت: چي داري به خودت مي گي؟! حالت خوبه؟!

از دايره افكار مدي بيرون آمدم و گفتم: خوبه خوبه!

شاهرخ گفت: بريم توي اتوبوس، همه سوار شدن بجز ما. راننده هم داره مي ره كه سوار شه.

من و شاهرخ به طرف اتوبوس رفتيم. از پله ها كه بالا رفتم و داخل اتوبوس شدم، بيشتر مسافرا شروع كردن به ورانداز كردن من! انگاري كه از تيپ جديد من خوششون اومده بود! شايد هم از تعجب داشتند شاخ درمي آوردند! من كه اصلن محلشون نذاشتم و يه راست رفتم و روي صندلي نشستم. شاهرخ هم اومد كنارم نشست، راننده بعد از ورانداز كردن مسافران و صندلي ها گفت: كسي بغل دستش خالي نيست؟! همه اومدن؟

اما صدايي از كسي بلند نشد. راننده كه مطمئن بود همه سوار شده اند، نشست و راه افتاد. من هم كه بعد از صرف غذا جز خواب چيز ديگه اي نمي شناسم! چشمام رو بستم و به شاهرخ هم شب بخير گفتم. اصلن به شما خوانندگان نيز شب بخير مي گم. چون كه خوابم مي ياد. شما هم برويد بخوابيد. كي به كيه. تا فردا بدرود و خدا نگهدار.

 

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :