بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/۱٧

 

عشق چه‌ها مي‌كنه!!

 

چند روز پيش نوشتم و يا گفتم و يا تعريفيدم كه من و بروبچ بعد از خوردن و يا نوشيدن آب ميوه‌ها در حالي كه مورد خنده‌زار! دو دختر ترك قرار گرفته بوديم، از مغازه زديم بيرون و آن‌ها را به حال خود واگذاشتيم كه هر چقدر دوست داشتند بخندند. شايد هم از خنده تركيدند كي به كيه!

اينك ادامه‌ي ماجرا:

اسماعيل گفت: عجب دختراي پررويي بودن. بايستي مي‌ذاشتيد حالشون رو بگيرم.

گفتم: حالا به فرض كه جلويت رو نمي‌گرفتيم چه مي‌خواستي بكني.

اسماعيل گفت: بالاخره يه كاري مي‌كردم ديگه!

فريبرز گفت: «لكي» راست مي‌گه تو چه مي‌تونستي بكني؟

اسماعيل كه بدجوري گير افتاده بود، گفت: مي‌رفتم و مي توپيدم بهشون و مي‌گفتم: چرا به دوستمون مي‌خندين؟ و از اين جور حرف‌ها. البته بهشون مي‌توپيدم تا حالشون گرفته بشه.

گفتم: اگه يه دفعه بهت مي‌گفتن: به شما چه مربوطه. مگه دوستمون زبون نداره كه از خودش دفاع كنه مگه تو وكيل و وصي ايشون هستي؟ چه مي‌گفتي؟

فريبرز دنبال حرف مرا گرفت و گفت: «لكي» راست مي‌گه. مگه خودم. زبون ندارم كه تو مي‌خواستي از من دفاع كني؟! من خودم اگه مي‌خواستم يا حالشون رو مي‌گرفتم و يا از اوني كه داشت بهم نگاه مي كرد و از او هم خوشم اومده خواستگاري مي‌كردم!

منصور كه تا اين لحظه ساكت بود، يك هورايي كشيد كه توجه عده‌اي را به خود جلب كرد.

شاهرخ گفت: منصور چه خبرته؟! اين كارا چيه مي‌كني؟

منصور گفت: مگه چه كردم. خوش‌حالي خودرو نشون دادم. خب حالا چه وقت شيريني مي‌خوريم؟

گفتم: حالا فريبرز يه حرفي زد شنونده بايد عاقل باشه!

منصور گفت: با ما هم؟! بالاخره فريبرز هم بايد سر و سامون بگيره و چه بهتر از اين دختره. اتفاقن هم خوشگل بود و هم اجتماعي و هم به قول شما چند نقطه!

اسماعيل توي كلام منصور پريد و گفت: يواش! چه خبرته! فريبرز كه نيومده اينجا با يه نگاه عاشق بشه و زن بگيره! او يه چيزي پروند، تو چرا باور مي كني؟! تازه اگه هم بخواد زن بگيره مي‌ره از شهرشون مي‌گيره نه از اين جا كه كسي رو نمي شناسه.

گفتم: اسماعيل راست مي گه. ما چرا وقتمون رو داريم تلف مي‌كنيم و درباره‌ي دختري حرف مي زنيم كه هيچ چيز از او نمي دونيم. تازه، فريبرز هم همين جوري يه چيزي پروند!

فريبرز كه داشت به حرف‌هاي ما گوش مي داد گفت: همه‌ي حرفاتونه قبول دارم ولي نمي دونم چرا دلم هواي اين دختره رو كرده. هر چند كه داشت بهم مي خنديد ولي خنده‌هاش به جسم و روح آدم جون مي ده!

شاهرخ گفت: حالا كي بياد جلوي فريبرز رو بگيره؟! من فكر مي كردم از خودم ساده‌تر پيدا نمي‌شه، اما انگاري ما پهلوي فريبرز لنگ مي اندازيم! مرد حسابي! اين حرفا چيه مي‌زني. از اين دخترا اين قدر توي استانبول زياده كه اگر بخواي توجه كني بايد روزي 30-40 دختر رو خواستگاري كني!

شاهرخ سپس رو به بروبچ كرد و گفت: مي‌گم شما چرا ايستاده‌اين؟! اون هم جلوي مغازه‌ي آب ميوه فروشي؟! نكنه منتظرين دخترا بيان بيرون و برين از اونا خواستگاري كنين؟!

اسماعيل گفت: نه! اين چه حرفيه. بچه‌ها بريم.

بروبچ حركت كردند اما فريبرز ايستاد و از جاش تكان نخورد! اسماعيل رو به فريبرز كرد و گفت: تو چرا ايستادي؟!

فريبرز گفت: مگه من راه افتاده بودم كه چرا ايستادم؟! من از اول هم ايستاده بودم.

گفتم: فريبرز! ما مي‌خوايم بريم كمي بگرديم بعد هم به سلامتي بريم ناهار بخوريم. نمي شه كه اين جا بايستم.

فريبرز گفت: ولي من از جام تكون نمي‌خورم.

منصور گفت: اگه فريبرز نياد من مجبورم كه بايستم پهلوش. نمي شه كه او رو تنها بذارم!

گفتم: اين از فريبرز اين هم از تو.

سپس رو به اسماعيل و شاهرخ كردم و گفتم: شما يه چيزي به اين دو نفر بگيد. انگاري توي عمرشون دختر نديده‌اند.

فريبرز گفت: ما توي عمرمون دختر نديده‌ايم؟! مرد حسابي توي محله و كوچه‌مون پردختر بود.

گفتم: ‌پس چرا يكي شون رو نگرفتي؟!

فريبرز چيزي نگفت، اما منصور گفت: حتمن خودش نخواسته، نه فريبرز؟!

فريبرز رو به منصور گفت: قربون دهنت. آخه آدم كه هر دختري رو نبايد بره خواستگاريش.

گفتم: تو كه لالايي بلدي چرا خواب آلودي؟! پس چه طور به اين دخترا پيله كرده‌اي و يه دل نه صد و يا هزار دل خاطرخواه شدي؟!

فريبرز گفت: چه كنم ديگه. دست خودم كه نيست. اين دل صاحب مرده پام رو نگه داشته.

اسماعيل گفت: اي كارد بزنه توي او دلت! اصلن زرشك! همين زرشك رو خوردي كه دلت كار دستت داد!

فريبرز گفت: حالا مي‌گيد چه كنم؟

نگاهي به شاهرخ و اسماعيل كردم و به فريبرز گفتم: مي خواي بدوني؟

فريبرز گفت: البته. هر چه شما بگيد من قبول مي‌كنم.

من كه فكر بكري به ذهنم رسيده بود، توي گوش اسماعيل چيزي گفتم و او در حالي كه خنده بر لبانش شكل گرفته بود گفت: فريبرز جان! من دربست در خدمتم.

فريبرز گفت: ها نكنه نقشه برام كشيدين؟!

اسماعيل گفت: مرد حسابي! حلا كه مي‌خوايم برات كاري بكنيم، شك مي كني. اصلن به من هيچ ربطي نداره. اسماعيل سپس به من گفت: لكي جون بيا بريم و اونا رو به حال خودشون بذاريم.

فريبرز دو دل شد و گفت: نه صبر كنين. باشه هر چه شما بگيد قبول مي كنم.

اسماعيل گفت: من مي‌رم داخل آب ميوه فروشي و با همون دختره كه تو ازش خوشت اومده صحبت مي كنم و نشوني خونشون رو مي گيريم و بعد مي ريم خواستگاري چطوره؟

فريبرز كمي فكر كرد و بعد رو به منصور گفت: نظر تو چيه؟

منصور گفت: من حرفي ندارم. تازه تو مي‌خواي زن بگيري نه من. هر چه نظره اسماعيله.

فريبرز رو به من و شاهرخ كرد و گفت: يعني شما راضي‌ايد؟!

گفتم: گيريم كه راضي نباشيم، چه مي تونيم بكنيم. اصل اينه كه تو راضي باشي و اون دختر نه من و دوستات.

فريبرز كه انگاري قند و پولكي و آب نبات و شكر كوپني داشت توي دلش آب شايد هم زرشك! مي‌شد قبول كرد و گفت: اسماعيل! دستت درد نكنه. جدن كه مرا خجالت زده كردي. ان‌شاءا بتونم يه جوري جبران كنم.

اسماعيل گفت: من كه هنوز كاري نكرده‌ام. مي‌خوام وظيفه‌ام رو انجام بدم.

وي سپس گفت: بچه‌ها شما منتظر باشين تا من برم با دختره صحبت كنم.

البته اسماعيل آدم خوش تيپ و خوش قد و قواره‌اي بود. به اين خاطر او را مامور اين كار كرديم كه بتواند اين كار را انجام دهد.

اسماعيل به داخل مغازه آب ميوه فروشي رفت و ما منتظر مانديم. اما فريبرز دل توي دلش بند نبود و از فاصله چند متري هم مي‌شد ضربان قلبش رو شنيد.

در يك لحظه ديديم كه اسماعيل به اتفاق آن دو دختر از داخل مغازه بيرون آمد. دختر مورد بحث يك راست به طرف فريبرز رفت و يك سيلي محكم و جانانه خواباند بغل گوشش به طوري كه صداي آن هنوز گوش هاي ما را اذيت مي كند! دختر عصباني بعد از زدن سيلي يك چيزي هم به تركي گفت و به اتفاق دوستش راهش را كشيد و رفت.

فريبرز كه هاج و واج مانده بود و دست چپش را روي گوش چپش گداشته بود و با زبان الكن گفت: چي چي چي شد؟! اين چه چرا اين كار رو كرد؟!

اسماعيل در حالي كه مي‌خنديد گفت: خوب كارت كرد! جدن كه كتك خوردن عاشق از معشوق خيلي عشق و كيف داره!

با گفتن اين جمله همه خنده‌مان گرفت اما اشك توي چشم‌هاي فريبرز نشست و بر گونه‌هايش سرازير شد. با ديدن اين صحنه غمي سنگين بر دل همه‌ي ما نشست.

دور فريبرز حلقه زديم و از او معذرت خواستيم. اسماعيل هم كه حسابي ناراحت شده بود، گفت: همش تقصير اين «لكي» يه! او نقشه كتك خودردن تو رو كشيد.

منصور گفت: مگه چه طور شد؟

اسماعيل توضيح داد: لكي گفت: برو به دختره بگو كه اين دوست ما يعني فريبرز تو رو احمق خطاب كرده، به خاطر اين كه به او خنديدي! دختره هم به اين خاطر آمد و زد توي گوش فريبرز.

هرچند كه هدف «لكي» اين بود كه با كتك خوردن فريبرز او دست از سر اين دختر بردارد و ما برويم به كارمان برسيم. اين طور كه نمي‌شود. هر كس را توي خيابان ديديم عاشقش بشويم! فريبرز همچنان دستش روي گوشش بود. من و اسماعيل رفتيم و از او معذرت خواستم و صورتش را بوسيديم و گفتيم: «براي خودت اين كار را كرديم». فريبرز دريافت كه اشتباه كرده و اين دلش نبوده كه عاشق شده. هر 5 نفرمان در حالي كه به خنده افتاده بوديم، راهمان را گرفتيم و رفتيم. شما برويد به كارتان برسيد.

ادامه دارد

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :