بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢۳

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

گپ و گفت عاشق با معشوق!

 

ديروز نوشتم كه در خيابان‌هاي استانبول راه افتاديم و مشغول گپ و گفت شديم. در حال عبور از خط عابر پياده دختر قد بلندي مورد توجه شاهرخ قرار گرفت و ما مجبور شديم همپاي شاهرخ راه برويم. شاهرخ كه انگاري تب فريبرز به او هم سرايت كرده بود، از ما يك جمله‌ي شعري و يا دكلمه‌اي خواست تا بتواند نسبت به دختر قد بلند ابراز احساسات كند. ما يك قطعه شعرك به او داديم و دوباره مشتاق شعر ديگري شد.

اينك ادامه ماجرا:

شاهرخ گفت: لكي جون! قربونت، يك تيكه شعر ديگه بهم بده.

نگاهي عاقل اندر ليوه‌اي به شاهرخ انداختم. به گونه‌اي كه انگاري توي عمرم تا كنون او را نديده‌ام! گفتم: مرد حسابي! يعني فكر مي‌كني خمره‌ي شعر پزي دارم كه دست بكنم توي اون و برات شعر دربياورم؟!

شاهرخ گفت: لكي! قربونت. تو ماشاءا شاعري و ذهن خلاقي داري. من از شعر و شاعري چيزي سرم نمي‌شه.

گفتم: خب سرت نشه. زبون كه داري. قشنگ و راحت بگو: اي دختر! من از تو خوشم اومده، لطفن آدرس و يا نشوني بده تا بيام خواستگاريت!

شاهرخ گفت: اهه! لكي جون! اين چه حرفيه. تو خودت بهتر مي دوني كه ابتدا اين جوري نبايد وارد بشي و بايد از راه درست و منطقي و به دست آوردن دل طرف وارد بشي.

گفتم: نه به جون تو، من اصلن اين چيزا رو نمي دونم و نمي خوام بدونم!

اسماعيل بغل دستم آمد و گفت: چيه؟ جر و بحث مي‌كنين؟!

گفتم: شاهرخ رو بگو. پيله كرده كه شعر بهش بگم. بابا! شعر كه زوركي نيست. خودش بايد بياد نه اين كه من اونو به زور بيارم!

منصور خودش رو پا به پاي شاهرخ رساند و گفت: تو كه اين قدر نياز به شعر داشتي، چرا از خود ايران يك كتاب شعر با خودت نياوردي تا توي چنين مخمصه‌اي به فريادت برسه؟!

شاهرخ گفت: الان وقت اين جور حرفا نيست. لكي جون بالاخره بهم يك قطعه شعر مي گي كه براي عشقم بخونم يا نه؟

دوباره نگاهي عاقل اندر ديوانه به شاهرخ انداختم و گفتم: تو كه آدم سالمي بودي! منو بگو كه فكر مي كردم تو ساده و راه راهي. نگو كه چقدر آب زير كاه و چند نقطه اي!

فريبرز كه تا اين لحظه سكوت اختيار كرده بود و فقط شنونده بود گفت: اگه لكي عاشق شده بود، اين قدر براي شاهرخ ناز نمي‌اومد. انگاري شاهرخ از او كليد يه زرادخونه رو مي خواد و يا اين كه لكي مي خواد انرژي هسته اي در وكنه!

نگاهي با علامت سوال و تعجب به فريبرز كردم و گفتم: «زرادخونه» و «انرژي هسته‌اي» و «در وكنه» چه صيغه‌هايي هستن؟!

فريبرز گفت: بابا همين انرژي هسته‌اي كه حق مسلم ماست! صيغه كه نيست، عقد دايم است!

گفتم: من كه سر در نياوردم. اين چيزا چيه كه مي‌گي؟

اسماعيل به صدا در اومد و گفت: بابا اين چيزايي كه فريبرز داره مي‌گه مربوط به حالا كه نمي‌شه. اين‌ها مال دهه‌ي هشتاده نه دهه‌ي شصت.

گفتم: يعني فريبرز فكر 20 سال آينده رو هم كرده؟

اسماعيل گفت: من چه مي‌دونم، شايد!

در حالي كه دور چشمام علامات سوال و تعجب و كروشه و پرانتز و گيومه و چند نقطه تاب مي‌خورد گفتم: «آي عشق! آي عشق! چهره‌ي سبزت رو به من نشان بده تا من هم در آن سبز و منور شوم»

در همين هنگام شاهرخ گفت: آي قربونت لكي جون. يه بار ديگه تكرار كن تا من بنويسم.

نگاهي به شاهرخ كردم و گفت: چي چي رو تكرار كنم؟ مگه من چيزي گفتم؟

شاهرخ گفت: همين آي عشق آي عشق كه گفتي؟

خلاصه از من تكذيب و از شاهرخ تاييد. آخرش نفهميدم كه چه وقت اين مثلن شعر رو سرودم. به هر حال شاهرخ آن را يادداشت كرد و دوباره خود را به پشت سر دختر قد بلند رساند و قطعه سروده را قرائت كرد.  هنوز «م» شوم از دهان شاهرخ بيرون نيامده بود كه به اصطلاح معشوق شاهرخ رويش را برگرداند و ضمن زدن يك لبخند مليح، گفت: عذر مي خوام شما شاعريد؟

شاهرخ تا اين جمله رو شنيد، دست و پايش رو گم كرد و سر جايش ايستاد و شروع كرد به من من كردن.

براي اينكه شاهرخ ضايع نشود در كنارش ايستادم و سلامي كردم و خود و دوستانم را نيز معرفي كردم.

دختر قد بلند هم كه به همراه دو دختر ديگر بود ايستادند و ما يك گوشه از پياده رو رفتيم و شروع كرديم به معرفي يكديگر. دختر قد بلند خود را نسرين معرفي كرد. ديگر دوستانش نيز شهلا و شيوا نام داشتند.

داشتم با نسرين صحبت مي كردم كه ديدم شاهرخ بروبر دارد منو نگاه مي كند. انگاري حسوديش شده بود. نگاهي به شاهرخ كردم و گفتم: بيا شاهرخ! اين هم خانم نسرين كه برايش شعر مي‌سرودي.

نسرين رو به شاهرخ گفت: و چه شعرهاي قشنگي هم بودن. جدن كه من به شما افتخار مي كنم.

شاهرخ با شنيدن اين حرف آن چنان برافروخته شده بود كه اگر يك سيخ كباب برگ يا كوبيده جلوي رويش مي گرفتي زودتر از آتش، كباب ها برشته مي شدند!

شاهرخ با زبان الكن تشكر كرد و گفت: قابل شما رو نداشت. از آشنايي با شما خيلي خيلي خوشبختم.

نسرين هم گفت: من هم از آشنايي با شما خوشحالم. اميدوارم بازم شما را ببينم. بالاخره ما هم وطن هستيم و توي يك كشور غريبيم.

شاهرخ گفت: درسته. ما توي هتل هستيم. شما شماره تلفن مي‌دين يا ما بديم.

نسرين گفت: فرقي نمي‌كنه.

شاهرخ گفت:‌ من شماره موبايلم رو بدم.

نسرين گفت: موبايل؟ موبايل چيه؟

شاهرخ گفت: همون تلفن همراه.

نسرين گفت: مگه شما تلفن همراهتونه؟

شاهرخ گفت: نه! ولي قراره چند سال ديگه، موبايل يا تلفن همراه ساخته بشه و بياد توي همه كشورها.

نسرين گفت: ببخشيد! من كه سر در نياوردم. شما كدوم هتل هستين؟

من گفتم: هتل فلاني. نسرين گفت: آها! مي‌دونم كجاست. باشه. بهتون زنگ مي‌زنم تا سر فرصت بتونيم بيشتر با شما آشنا بشيم.

شاهرخ ديگر داشت غش مي‌كرد. به گمانم توي عمر چندين ساله اش با هيچ دختري صحبت نكرده بود. چرا كه آن قدر سرخ شده بود كه هر كسي او را مي‌ديد فكر مي كرد كوره‌ي آجرپزي‌ست!

نسرين و دوستانش خداحافظي كردند و رفتند. شاهرخ همان جا گوشه‌ي پياده‌رو ايستاده بود و رفتن آن‌ها را تماشا مي كرد.

شاهرخ رو به من گفت: لكي جون من دارم خواب مي‌بينم يا بيدارم؟!

من هم براي اين كه حال او را بگيرم، جلويش ايستادم و يك سيلي زدم بيخ گوشش و گفتم: شاهرخ! شاهرخ! بيدار شو! چقدر مي‌خوابي؟!

شاهرخ كه انتظار چنين حركتي را از من نداشت چشم‌هايش را باز و بسته كرد و گفت: لكي! چرا مي‌زني. من كه بيدارم. اسماعيل آمد كنار شاهرخ و گفت: پاك آبرومان رو بردي! مرد حسابي! چرا اين قدر سرخ شدي. تو مگه توي عمرت با دختري صحبت نكردي؟

شاهرخ آمد حرف بزنه كه فريبرز پريد توي كلام نگفته‌اش و گفت: اگه صحبت كرده بود كه نمي‌شد كوره‌ي آجرپزي.

نگاهي معني دار به فريبرز انداختم و گفتم: وضع گوشت چطوره؟! زود سيلي دختر ترك يادت رفت. نه؟!

فريبرز دستش را روي گوشش گذاشت و خنديد. اين بار منصور به صدا درآمد و گفت: جدن كه دقايق خوبي رو سر كرديم. هر چه بود به خير گذشت.

نگاهي به منصور كردم و گفتم: مگه اتفاقي افتاده بود كه به خير گذشت؟

منصور گفت: مگه براي فريبرز اتفاق نيفتاد و سيلي توي گوشش نخورد. خب اگه نسرين هم مثل اون دختر ترك فكر مي‌كرد، يك سيلي جانانه به گوش شاهرخ مي‌زد!

اسماعيل گفت: چتونه همش از سيلي حرف مي‌زنين. ول كنين. من كه شكمم به صدا دراومده و گرسنگي رو فرياد مي‌زنه. بريم يه رستوران باحالي پيدا كنيم و ناهار بخوريم. موافقين كه؟! با پيشنهاد اسماعيل همه موافقت كرديم و رفتيم كه در يك رستوران ناهار بخوريم.

 خب، تا ما مي‌رويم ناهار بخوريم شما هم برويد به كارتون برسيد. بدرود تا فردا.

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :