بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/۳/٢۸

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

سينما بي سينما!

 

ديروز نوشتم كه من و بروبچ و ميهمانان در رستوران ناهار خورديم و بعد از تسويه حساب، يعني پرداخت پول ناهار مثل جنتلمن‌ها از رستوران زديم بيرون تا به سينما برويم.

اينك ادامه‌ي ماجرا:

فريبرز و منصور انگاري حال راه رفتن نداشتند!

نگاهي به فريبرز كردم و گفتم: ها! كسي گرفتدت كه نمي‌توني راه بياي؟!

فريبرز گفت: انگاري حسابي سنگين شدم! اصلن حال راه رفتن ندارم.

منصور هم گفت: منم همين جورم، حال راه رفتن نيست.

گفتم: مي‌خوايم بريم سينما، بايد حال راه رفتن داشته باشين.

فريبرز گفت: فوقش مي‌ريم توي سينما مي‌خوابيم!

گفتم: سينما كه جاي خواب نيست. اگه مي‌خواين بخوابين، برين هتل.

فريبرز گفت‌: اينم يه حرفي.

نسرين كه شنونده‌ي حرف‌هاي ما بود گفت: خب چه اشكال داره، بذار بيان توي سينما بخوابن.

اسماعيل گفت: اينم حرفيه. اما ببخشين كه من روي كلام شما حرف مي‌زنم. اين دوتا، صداي آهنگ خوابشون «خروپف» آن قد بلنده كه تماشاچي‌ها رو فراري مي‌ده! بنابراين همون بهتر كه برند هتل لالا كنن.

نسرين و دوستانش شروع كردند به خنديدن و ما هم از خنده‌ي آن‌ها خنده‌مان گرفت و حالا نخند كي بخند!

فريبرز گفت: منصور بيا بريم هتل وگرنه «چارلي چاپلين» و يا «مستر بين» اين جمع مي شيم!

منصور هم قبول كرد و گفت: بچه‌ها اگه اجازه بدين من و فريبرز از جمع شما خارج بشيم و بريم هتل.

شهلا و شيوا گفتند: ولي دوست داشتيم شما هم با ما باشي و برامون ترانه بخوني.

منصور خنديد و گفت: شما كه گفتين قراره من 10-20 سال ديگه خواننده بشم! تازه من الآن ترانه مرانه‌اي ندارم از خودم كه بخونم. اما اگه دوست داشته باشين زمزمه مي‌كنم.

شيوا گفت: مي‌توني اين ترانه رو برام بخوني؟

من توي كلامشان پريدم و گفتم: فقط ترانه و يا سرودش مجاز باشه!

منصور گفت: من اصلن ترانه نمي خونم كه مجاز باشه يا غيرمجاز.

شيوا گفت: اي بابا! حالا شما بذار دو خط برامون بخونه. توي اين ديار غريب تو هم مجاز و غيرمجاز مي‌كني؟!

بچه‌ها خنديدند و گفتند: اين «لكي جون» ما توي اين چيزا حسابي گير مي‌ده!

شيوا گفت: لكي جون! مي‌ذاري منصور برامون بخونه.

گفتم: بابا! مگه منصور خواننده‌ست كه براتون بخونه؟!

شيوا گفت: باور كنين خواننده‌ست. خودش و شما نمي‌دونين!

با تعجب گفتم: پس شما از كجا مي‌دونين؟

شيوا گفت: حالا بماند. تازه ما مي‌خوايم از منصور امضا هم بگيريم.

گفتم: از من چي؟ امضا نمي خواين؟

شهلا گفت: تو هم مي‌خواي خواننده بشي؟

گفتم: خواننده كه نه ولي من روزنامه‌نگارم و قراره در آينده خيلي معروف بشم.

منصور گفت: حالا كه زوده! شما معروف بشو بعد خانم‌ها مي‌يان و ازت امضا مي‌گيرن.

شهلا و شيوا خنديدند، اما نسرين گفت: حتمن شاهرخ هم الان كه شاعره فردا پس فردا مي‌خواد نويسنده و طنزپرداز بشه.

شاهرخ گفت: بچه‌ها حالا چرا ايستادين. مگه نمي‌خواستيم بريم سينما.

منصور گفت: من و فريبرز مي‌خواستيم بريم هتل.

شيوا گفت: ما مي‌خوايم ابتدا از منصور امضا بگيريم بعد هم كمي برامون بخونه.

منصور دست در جيبش كرد خودكار را درآورد. شيوا و شهلا هم دفترهاي كوچكي از كيفشان درآوردند و منصور در داخل اين دفترچه‌هاي يادداشت امضا كرد و برايشان اين جمله را نوشت: «منو ببخش!/ مي‌خوام كه با تو باشم/ نذار غريبه باشم/ بيا به من كمك كن/ مي‌خوام كه با تو باشم»

شهلا اين جمله را خواند و گفت: «ديوونه! ديوونه! ديوونه شو! ديوونه!»

با شنيدن كلمه‌ي ديوونه، گفتم: منظورتون همون «ليوه» است؟

شهلا گفت: ليوه؟! ليوه يعني چي؟ ليوه كه انگاري فاميليتونه!

گفتم: آره، اما ليوه همون معني ديوونه رو مي ده!

منصور گفت: پس منظورتون با لكي جونه كه گفتين ديوونه شو، نه؟!

شهلا گفت: انگاري اين «ديوونه شو» رو شما مي خوني!

منصور گفت: اصلن من گيج شده‌ام. بهتره من و فريبرز بريم هتل كه دارم گيج مي‌شم. گمونم از اثرات دوغي است كه خورده‌ايم.

بچه‌ها (منصور و فريبرز) از ما خداحافظي كردند و رفتند.

من و شاهرخ و اسماعيل مانديم و ميهمانان.

شاهرخ گفت: نوبتي هم باشه، حالا نوبت رفتن به سينماست!

نسرين گفت: ولي ما ديرمون شده و بايد هر چه سريع‌تر به خونه بريم. اگه اجازه بدين ما مرخص شيم.

شاهرخ زبانش قفل شد و منتظر من بود كه آن‌ها را وادار كنم كه سينما بيايند.

منم كه انگاري حال نداشتم اين وقت ظهر سينما برم گفتم: هر جور شما راحتين. ما مزاحم شما نمي‌شيم.

نسرين گفت: بچه‌ها كار دارند و گفتن كه از شما عذرخواهي كنيم.

گفتم: خواهش مي كنم.

اسماعيل گفت: باز هم كه همديگه رو مي‌بينيم؟

نسرين گفت: اگه خدا بخواد. بالاخره ما هم‌وطنامون رو كه مي‌بينيم، به خصوص افرادي مثل شما كه صادق و صميمي هستن، خيلي خيلي خوشحال مي‌شيم.

شاهرخ گفت: خواهش مي كنم. نظر لطف شماست. خوبي از خودتونه.

گفتم: جدن كه از ديدار شما خيلي خوشحال شديم. اميدواريم باز هم همديگه رو ببينيم.

شهلا و شيوا هم از ما تشكر كردند و به اتفاق نسرين راهشان را گرفتند و رفتند.

شاهرخ كه دوست داشت سينما برود، آهي كشيد و گفت: به سلامت.

رو به شاهرخ گفتم: ما هم بريم.

اسماعيل گفت: كجا؟

گفتم: من چه مي دونم! مگه شما جاي خاصي مي‌خواين برين؟!

اسماعيل گفت: ما از همون صبح بايستي مي رفتيم بانك ملي و پول‌هايي رو كه توي پاسپورتمون زده‌اند مي‌گرفتيم.

گفتم: ها! مگه پولات ته كشيده؟ تو كه تا حالا چيزي خرج نكردي.

اسماعيل گفت: بالاخره بايد پولامون رو از بانك بگيريم. من بايد ويزا بگيرم و برم آمريكا پهلوي همسرم.

گفتم: به سلامتي. ولي اين طور كه شنيده‌ام، سفارت آمريكا به اين راحتي به كسي ويزا نمي‌ده. شايد تو كه همسرت آمريكاست بتوني ويزا بگيري.

شاهرخ گفت: منم كه مي خوام برم آلمان.

گفتم: منم كه چند روز منتظر «مجيد» مي‌مونم. اگه اومد كه فبها. اگه هم نيومد، بعد از چند روز كه جاهاي ديدني و سياحتي و زيارتي را گشتم، برمي گردم وطن.

شاهرخ گفت: آخرش تصميم نگرفتي كه همراه من بياي؟

گفتم: تصميم گرفتم كه برگردم نه برم.

شاهرخ گفت: خب، از اين مسايل گذشته حالا كجا بريم؟

گفتم: من كه حال گشتن ندارم. بهتره ما هم بريم هتل و كمي استراحت كنيم.

اسماعيل گفت:‌بابا! تركيه اين همه جاي ديدني داره اونوقت ما كارمون شده خوردن و خوابيدن؟! كمي هم بگرديم.

گفتم: مي‌گرديم اسمال جون! تو نگرون نباش. فعلن وقت استراحته. اصلن بعد از ناهار خواب خيلي خيلي مي چسبه. موافقين كه؟! بچه‌ها به ناچار سرشان را به علامت موافق تكان دادند و ما هم راهمان را به طرف هتل گرفتيم تا برويم و استراحت كنيم.

خب، تا ما مي رويم هتل و استراحت مي‌كنيم، شما هم برويد و استراحت كنيد. چقدر مطالعه مي‌‌كنين. اين قدر روزنامه نخونين. خسته مي‌شين! فعلن بدرود و خدانگهدار.

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :