بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٤/٥

 

«لك ليوه در تركيه

ما مي رويم به چند نقطه!

چند روز پيش نوشتم كه من و بروبچ و ميهمانان مان يعني نسرين و شيلا و شهلا از رستوران زديم بيرون كه برويم سينما اما منصور و فريبرز ساز مخالف زدند و رفتند هتل. نسرين و دوستانش هم در مسير اين ساز قرار گرفتند و از ما خداحافظي كردند و رفتند. من و شاهرخ و اسماعيل مانديم و نمي دانستيم چه كنيم. اما به اين نتيجه رسيديم كه برويم هتل و استراحت كنيم. چون بعداز ناهار، خواب بعدازظهر حسابي مي چسبد.

اينك ادامه ماجرا:

گفتم: اسماعيل ! حالا پياده بريم هتل يا با ماشين؟

اسماعيل گفت: نمي دونم. پياده كه بايد مقداري راه بريم. اگه حال دارين، پياده مي ريم.

در ضمن هزينه تاكسي اين جا هم خيلي بالاست.

شاهرخ گفت: چرا؟

اسماعيل گفت: اين جا بنزين ليتري 25 تومان است.

گفتم: كشور خودمون كه ليتري 80 تومان است.

اسماعيل با تعجب گفت: خواب ديدي خير باشه. توي كشور ما بنزين ليتري 6 تومان است. ناسلامتي ما توي سال 64 زندگي مي كنيم نه در سال هاي 85-84!

گفتم: پس به خاطر اين كرايه تاكسي گرونه نه؟

شاهرخ گفت: خب با اتوبوس واحد بريم.

گفتم: توي اين بعداز ظهري اتوبوس كجا گير مي ياد، تازه بليت مليت هم كه نداريم.اگر چه حال ندارم، اما پياده بريم.

بروبچ يعني شاهرخ و اسماعيل راه افتادند و ما شروع كرديم به پياده روي.

مشغول صحبت كه بوديم، زمان از دستمان در رفته بود و نمي دانستيم چقدر توي راه بوديم!

فقط تا به خود آمديم هتل را جلويمان ديديم. به داخل اتاق رفتيم و شروع كرديم به استراحت كردن. آن هم چه استراحتي. افتاديم روي تخت خواب هايمان. انگاري كوه كنده بوديم. اين قدر خسته بوديم.

شاهرخ گفت: بچه ها با چاي چطوريد؟

گفتم: بذار براي بعد. خوابمان خراب مي شه.

اسماعيل كه صداش درنيامد و انگاري به خواب رفته بود. من و شاهرخ هم چشمان مان را بستيم تا بخوابيم. اما شما نخوابيد. چرا كه اين خواب ما از آن خواب هاي طولاني نيست كه نتوانيم ادامه ي ماجرا را بنويسيم!

هنوز چشمهاي مان گرم نشده بود كه در اتاق به صدا درآمد.

رفتم و در را باز كردم كه باقيافه هاي فريبرز و منصور روبرو شدم آمدند توي اتاق و شروع كردند به وراجي كردن.

گفتم : شما كه قرار بود بخوابيد. چه طور شد كه تا حالا نخوابيده اين؟! تازه از كجا فهميدين كه ما اومديم؟

فريبرز گفت: از هتلدار سوال كرديم .گفتم: حالا ما مي خوايم بخوابيم. اسماعيل رو كه مي بينيد مثل جسد افتاده. شاهرخ هم به گمونم خواب باشه. من مانده ام كه حال حرف زدن ندارم.

فريبرز گفت: يعني مي فرمايي بايد بريم توي اتاق خودمان؟

گفتم: قربون آدم چيز فهم.

فريبرز و منصور رفتند و قرار شد 2-3 ساعت ديگر بيايند.

هنوز چند دقيقه اي از رفتن آنها نگذشته بود كه تلفن به صدا درآمد. گوشي را برداشتم. صدايي به گوشم رسيد: الو! سلام عرض مي كنم.

عليك السلام. بفرماييد.

عذر مي خوام آقا شاهرخ هست؟

ببخشيد! شاهرخ خوابه. امري داشتين.

عرض داشتم. ببخشيد، شما لكي جون هستين؟

خودمم، شما؟

من نسرين ام. چه طور منو نمي شناسين.

با شنيدن اسم نسرين خودم رو جمع و جور كردم و گفتم: ببخشيد، نسرين خانم! نشناختم. در خدمتم. امر؟

نسرين گفت: خواهش مي كنم . گفتم اگه وقت داشته باشيد، شام مهمون ما باشيد.

گفتم مزاحم نمي شيم.

نسرين گفت: چه مزاحمتي! البته شام كه نه ولي در حد يه پذيرايي مختصره. حقيقتش جشن تولد يكي از دوستامه. منم اجازه گرفتم كه از شماها دعوت كنم توي اين جشن تشريف داشته باشين. خوش حالمون مي كنين اگه تشريف بيارين.

گفتم: چشم! هر چي شما امر كنين. بچه ها كه از خواب بيدار شدن حتمن مي آييم. فقط لطف كنين و نشوني را بدين.

نسرين گفت: داشت يادم مي رفت. ببخشيد.

او نشاني را داد و من يادداشت كردم و سپس خداحافظي كرد.

گوشي را گذاشتم و در حالي كه بشكن مي زدم ناخودآگاه گفتم:«بدو بدو مبارك بدو انشاا… مبارك بدو.»

اما مگه با اين مبارك بادا دوستان من از خواب خوش و ناز بيدار مي شدند. من كه ديگه اصلن خواب توي چشمام نيومد. حتي گوسفند گاو و شتر و پلنگ هم نتوانستند مرا بخوابانند. يعني اينكه هر چه اين حيوانات را شمردم فايده نداشت. بلند شدم و شروع كردم به نگاه كردن مجله ها.

حسابي توي درياي مجلات فرو رفته بودم كه منصور و فريبرز آمدند و شروع كردند به شلوغي. اسماعيل و شاهرخ هم بيدار شدند.

چاي سفارش دادم. بعد از 10 دقيقه اي چاي آوردند و در حالي كه مشغول ريختن چاي بودم گفتم: بچه ها! يه خبر او خوش.

بچه ها گفتند: خوش خبر باشي. گفتم: از هر كدامتون هزار ليره مي گيرم و خبر رو بهتون مي دم. هر كي پول نده خبر بهش نمي گم. تازه او رو به جشن نمي برم. با شنيدن جشن همه چشم هايشان شروع كرد به درخشيدن. انگاري دو تا قرص خورشيد توي صورتشان كاشته بودند!

شاهرخ آمد جفتم و گفت: به من كه مي گي. دوست و هم اتاقي ات هستم.

گفتم: به پدرم هم نمي گم. اول پول بعد خبر.

به هزار مكافات از هر كدامشان هزار ليره گرفتم و گذاشتم توي جيبم.

و گفتم: الان نسرين خانم تماس گرفت.

شاهرخ با شنيدن كلمه ي نسرين خانم چشم هايش چهار تا شد و برقي زد و گفت: چي گفت؟ بگو!

گفتم: هول نشو! مي ترسم بيفتي توي ديگ حليم.

اسماعيل و منصور و فريبرز گوش ها و چشم هايشان را تيز كرده بودند كه ببينند چه حرفي براي آن ها دارم.

گفتم: امشب همه تون دعوت ايد به جشن تولد.

شاهرخ گفت: جشن تولد نسرين خانم؟

گفتم: هول نشو! جشن تولد يكي از دوستاشه. ما رو دعوت كرد به جشن تولد.

شاهرخ گفت: همه مون رو يا فقط من؟

گفتم: خودت رو لوس نكن. همه رو دعوت كرد.

شاهرخ با شنيدن اين خبر بلند شد و تكاني به خود داد و گفت: گل در اومد از حموم سنبل دراومد از حموم دست به موهاش نزنيد… منصور توي حرفش پريد و گفت: چون كلاه گيسش مي افته و سر كچلش پيدا مي شه!

شاهرخ حالش گرفته شد و بچه ها حسابي خنديدند. شاهرخ گفت: بچه ها لباس بپوشيد كه بريم!

گفتم : كجا؟ آي آقا ! كجا كجا؟ دو ساعت ديگه بايد بريم نه الان. فعلن چايتون رو بخورين و اين قدر هم توي فكر جشن تولد نباشين.

خب، تا ما چاي مي خوريم، شما هم برويد چاي بخوريد. اصلن هر كاري دوست داريد انجام دهيد.

كي به كيه. فعلن بدرود و خدانگهدار.

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :