بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٤/۳٠

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

آش كريم!

 

چند روز پيش نوشتم كه من و بروبچ به منزل يكي از دوستان نسرين رفتيم و از قضا همين دوست كه جشن تولدش بود كسي نبود جز نوازشگر صورت فريبرز! آن هم با سيلي نقد! كه مي‌گويند: بهتر از حلواي نسيه است!

خلاصه، در آن محل شروع كرديم به شعر خواني و از اين جور چندنقطه‌ها كه مراسم تمام شد و ما از منزل زديم بيرون. نسرين در حالي كه داشت خداحافظي مي‌كرد گفت: حالا حالا ها كه اين جا هستيد؟

گفتم: معلوم نيست. تا خدا چه بخواد.

شاهرخ در حالي كه خودش را مثل مادر مرده‌ها گرفته بود گفت: من كه دو سه روز ديگه مي‌رم آنكارا كه از آنجا برم آلمان.

نسرين در حالي كه تبسم مي‌كرد، گفت: به سلامتي. اما اگه چند روزي مي‌موندي تا بيشتر با هم آشنا بشيم خوب بود.

شاهرخ با شنيدن اين جمله، انگاري كه دو شاخه برقي 220 ولت را به او وصل كرده باشند با خوشحالي گفت: هر چه شما امر كنين. ما در خدمت هستيم.

نسرين تشكر كرد و بقيه بچه‌ها هم از نسرين و دوستانش تشكر كردند.

اما حالا نوبت فريبرز رسيده بود كه خداحافظي كند!

فريبرز رو به بنفشه گفت: هميشه جشن باشه.

بنفشه گفت: جشن تولد من؟

فريبرز گفت: منظورم اينه كه هميشه تولد شماها باشه و ما بياييم در خدمت شما باشيم.

بنفشه تشكر كرد و گفت: فريبرز!

فريبرز كه انگاري فرشته‌اي از آسمان‌ها صدايش كرده گفت: جان!

بنفشه گفت: بازم مي‌بينمت؟

فريبرز كه گويي پيشاني‌اش عرق كرده بود گفت: من كه از آشنايي با شما خيلي خوشحال شدم. سعي مي‌كنم زمينه‌اي پيش بياد تا باز هم همديگه رو ببينيم.

فريبرز سپس گفت: راستي! شما شماره‌ي هتل رو مي دوني؟

بنفشه گفت: نه.

فريبرز  شماره هتل را روي يك برگ يادداشت نوشت و داد به دست بنفشه.

رو به فريبرز كردم و گفتم: دل و قلوه گرفتن تون تموم شد؟!

بنفشه گفت: بله؟

گفتم: هيچي بابا! شوخي كردم. ديرمون شده. خب ما رفتيم. خداحافظ همگي.

سپس راهمان را كشيديم و رفتيم سر خيابان و يك تاكسي گرفتيم و رفتيم هتل.

انگاري وقت شام رسيده بود اما از بس كه شربت و شيريني جشن تولد نوش جان كرديم  گويا اشتهايمان كور شد!

گفتم: بچه‌ها موافق شام هستين؟

فريبرز گفت: من كه خسته‌ام.

شاهرخ هم خستگي  خودش رو اعلام كرد.

گفتم: حالا كه اين طوره. شام بي شام. مي‌ريم داخل اتاقامون و كپه مرگمون رو مي‌ذاريم!

اسماعيل گفت: به قول كريم عزيزنژاد انگاري حالت خوب نيست!

گفتم: حالا كه اسم كريم عزيز نژاد رو آوردي، بهتره بريم يك آش درست و حسابي بخوريم.

اسماعيل گفت: چرا آش؟

گفتم: اين آش ماجرايي داره كه تو نمي‌دوني!!

اسماعيل مشتاق شنيدن اين ماجرا شد!

گفتم: بالاخره بريم شام بخوريم يا بريم توي اتاقمون؟

منصور گفت: من و فريبرز مي‌ريم توي اتاقمون و دوش مي‌گيريم. سپس مي‌آييم پهلوي شما و بعد تصميم مي‌گيريم.

گفتم: اون وقت كه ديگه شام گير نمي‌ياد.

منصور گفت: خب، مي‌ريم آش مي‌خوريم.

نگاهي عاقل اندر لك ليوه‌اي به منصور انداختم و گفتم: تو هم انگاري حالت خوب نيست. آخه تا موقعي كه شما بيايين ساعت 11 مي‌شه. اون وقت كه آش گير نمي‌ياد. تازه توي تركيه آش كجا گير مي‌ياد؟! مگه شيرازه كه آش فروشي‌هاش تا ساعت 11 شب بيدار باشند!!

منصور و فريبرز راهشان را گرفتند و رفتند اتاقشان. من و اسماعيل و شاهرخ هم رفتيم اتاقمان. رو به اسماعيل گفتم: اصلن من اشتها ندارم. مي‌خوام بگيرم بخوابم تا فردا صبح بريم بانك ملي و پول‌هاي مون رو بگيريم.

اسماعيل موافقت خود رو با نخوردن شام اعلام كرد.

شاهرخ هم كه انگاري يك عمر بود شام خورده. به گمانم ديدار نسرين براي او هم شام باشد و هم ناشتايي و هم ناهار!

به اتاق كه رفتيم. اسماعيل يك راست رفت حمام. من و شاهرخ هم بعد از او حمام را افتتاح كرديم!

بعد از در آمدن از حمام و خشك كردن خود رفتيم و دراز به دراز روي تخت افتاديم. من گفتم: بچه‌ها برم در رو قفل كنم كه يك وقت منصور و فريبرز نيان مزاحم بشن.

هنوز چند دقيقه اي پلك هايمان روي هم نگذاشته بوديم و خواب به چشمان ما راه پيدا نكرده بود كه صداي در زدن منصور و فريبرز و صدا كردن آن‌ها كه ما را با اسم صدا مي‌زدند شنيده شد. هر چه در زدند و صدا كردند در را باز نكرديم. بعد از چند دقيقه‌اي تلفن كردند. باز هم كه مي‌دانستيم كار آن‌هاست تلفن را برنداشتيم تا اين كه نمي دانيم چه طور شد اشعه‌هاي آفتاب از پنجره به داخل اتاق تابيد.

بچه‌ها بلند شدند و خود را آماده كردند. من هم برخاستم و لباس پوشيدم و به اتفاق زديم بيرون تا برويم ناشتايي بخوريم!

قبل از ما فريبرز و منصور نشسته بودند روي ميز صبحانه.

رو به فريبرز گفتم: حالا ديگه تنهايي مي‌خورين؟!

منصور به صدا درآمد و گفت: خجالت بكشين. ديشب چقدر در زديم، تلفن كرديم، مگه مرده بودين؟

گفتم: شايد! نمي‌دونم! كي در زدين؟!

فريبرز رو به منصور گفت: ولشون كن. خودشون رو زدن به كوچه‌ي علي چپ!

فريبرز سپس رو به من گفت: ببخشين!! امري داشتين؟!

نگاهي عاقل اندر لك ليوه‌اي به فريبرز كردم و گفتم:  خرت خيلي از پل گذشته نه؟! ديگه تحويل نمي‌گيري انگاري يك سيلي آبدار ديگه نياز داري.

بچه‌ها تا اسم سيلي را آوردم زدند زير خنده. اما فريبرز و منصور چيزي نگفتند. حتي جواب ما را ندادند.

گفتم: بچه‌ها بهتره بريم بنشينيم و ناشتايي مون رو بخوريم.

رفتيم و روي يك ميز نشستيم. البته نه روي ميز كه دور تا دور يك ميز چهار نفره و يك نان پنير و چاي فرستاديم توي معده‌مان!

آمديم  حركت كنيم و برويم كه منصور صدا كرد: آي خانم! ببخشين! آي آقايون كجا كجا؟! بذارين ما هم بياييم. سپس خودش و فريبرز آمدند جفتان.

رو به فريبرز گفتم: ها! مگه خودتون نمي تونين برين بانك؟

منصور گفت: خودت رو لوس نكن. حالا ما يه چيزي گفتيم. تو چرا ناراحت مي‌شي؟!

گفتم: من كه ناراحت نشدم. تازه خوشحال هم مي‌شم كه دو تا ليوه در كنارمون باشن.

بروبچ خنديدند و ما ماشين گرفتيم تا برويم بانك ملي و پول‌هايمان را بگيريم.

خب، تا ما مي‌رويم بانك ملي، شما هم برويد بانك. يا برويد به كارتان برسيد. كي به كيه!

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :