بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٢٢

 

 

لك ليوه در تركيه!

 

برق رفت!

 

پريروز نوشتم كه من و منصور به اتفاق نسترن و زيبا رفتيم سينما. در سالن انتظار با محسن شلشي -از بر و بچ زيتون كارمندي -آشنا شديم. يعني آشنا بوديم و در سالن انتظار او را شناختم.

در سالن نمايش كه باز شد به داخل رفتيم و نشستيم، اما تا آمديم برگرديم به 7-8 سال پيش، فيلم شروع شد و به ناچار سكوت اختيار كرديم.

اينك ادامه ي ماجرا:

محسن يواشكي گفت: اين جا چه مي كني لكي جون؟!

گفتم: همون كاري كه تو مي كني

محسن گفت: من دارم درس مي خونم.

گفتم: از كي تا حالا محسن شلشي درس خون شده؟!

محسن يواشكي خنديد و گفت: محسن خوش تيپ، دو سالي ست كه دارم درس مي خونم.

آمدم پرسش بعدي را از او بكنم كه صداي هيس از پشت سر بلند شد و به ناچار سكوت كردم و همه محو تماشاي فيلم شديم. منصور كه حسابي توي فيلم رفته بود. نسترن و زيبا هم در حال تماشا بودند اما هنوز چند دقيقه از پخش فيلم نگذشته بود كه برق رفت و همه جا تاريك شد. تنها نور چراغ قوه بود كه در سالن پخش مي شد و راه مي رفت!

چند دقيقه اي در تاريكي نشستيم. اما خبري نشد. منصور گفت: انگاري برق نمي خواد بياد.

گفتم: الان وقت چيه؟

محسن گفت: وقت چيه؟

گفتم: وقت نوشيدن آب ميوه است.

منصور گفت: حالا كي بره آب ميوه بگيره. اون هم توي تاريكي. تازه كي حال داره آب ميوه بخوره؟

گفتم: خجالت بكش. پاشو برو! ما سينما اومديم كه آب ميوه بخوريم و تخمه بشكنيم!

عده اي از تماشاچيان بلند شدند و در حال خروج از سالن بودند.

محسن گفت: به گمانم بايد بلند شويم و سالن را ترك كنيم.

نگاهي به پشت سر و اطراف انداختم و گفتم: بعله. بايد زحمت رو كم كنيم.

نسترن و زيبا از جايشان برخاستند. نسترن گفت: براي همين سينما نمي رم. حال آدم گرفته مي شه. زيبا گفت: خوب شد كه برق رفت. فيلمش هم انگاري كه تعريف نداشت و سياسي بود.

منصور گفت: قسمت بود. توي ايران خودمون هم از اين اتفاقات زياد مي افته.

با خنده گفتم: اون جا كه طبيعيه! قطع برق از كشور ما به كشورهاي ديگه سرايت كرده!

اگه در تمام كشورها يه آماري از قطع برق بگيري ما در دنيا اول مي شيم!

بچه ها لبخند زدند و ما از سالن نمايش زديم بيرون.

به منصور گفتم: برو از مسوول مربوط بپرس كه وضعيت بليت‌هامون چي مي شه.

منصور رفت و بعد از دقايقي آمد و گفت: با ته بليتاتون مي تونيم در سانس هاي بعدي بياييم و فيلم رو ببينيم.

زيبا گفت: نه فيلمش هم خيلي خوبه؟! من كه اين فيلم رو ديگه نمي يام.

گفتم: اصلا كار ما از اول اشتباه بود كه اومديم سينما. قرار بود بريم نوشيدني بنوشيم اما نمي دونم چه طور شد كه اسم سينما اومد به ميون!

محسن گفت: خوب شد كه اومدين سينما. در غير اين صورت من شما رو نمي ديدم.

به شوخي گفتم: چه بهتر. منصور اون وقت پول يه آب ميوه كمتر مي داد.

بچه ها خنديدند. منصور رو به محسن گفت: به دل نگيري. لكي جون آدم شوخ طبعي ست.

محسن گفت: اتفاقا من مدت زياديه كه ايشون رو مي شناسم و وصفش رو شنيده بودم. اما چند سالي بود كه از او بي خبر بودم. تا اينكه امروز لكي جون رو توي سينما ديدم.

نسترن گفت: بچه ها انگاري اين جا يه آب ميوه فروشيه؟

نگاهي به محلي كه نسترن اشاره كرده بود انداختم و گفتم: اما انگاري جاي تميزي نيست.

و مثل يخ در بهشت هاي خودمونه كه عده اي با يخچال هاي متحرك در خيابان ها و كوچه پس كوچه ها مي فروشند!

نسترن گفت: من يه جاي خوبي سراغ دارم اما

نگاهي به زيبا انداختم و گفتم: اما چي؟

زيبا گفت: جاي خيلي خوبي ست اما فكر كنم خيلي گرون باشه.

محسن گفت: بي خيال گروني. اتفاقا من دوست دارم كه خاني زندگي كنم. من كه موافقم.

نگاهي معني دار به محسن انداختم و گفتم: محسن شلشي يا خوش تيپ! محسن خنده اش گرفت.

ادامه دادم: از كيسه ي خليفه مي بخشي؟ منصور مي خواد پول بده تو مي خواي خاني زندگي كني؟!

محسن خنديد و گفت: دعوت من. شما هم خاني زندگي كنيد.

رو به زيبا گفتم: پس پيش به سوي جايي كه شما سراغ دارين.

زيبا گفت: بايد تاكسي سوار بشيم. از اين جا خيلي دوره.

منصور گفت: حالا لازمه كه ما اون جا بريم. همين جا هم مغازه هاي آب ميوه فروشي زيادي هست.

گفتم: نچ! بذار يه روز هم احساس غرور و سربلندي و پولداري و چند نقطه كنيم.

بچه ها پذيرفتند و تاكسي گرفتيم و حركت كرديم.

پول تاكسي را پرداختم و پياده شديم.

منصور گفت: زيبا! كجاست اين آب ميوه فروشي معروف و گرون قيمت؟

زيبا گفت: همين بغل.

بچه ها نگاهي به جايي كه زيبا اشاره كرد انداختند و چشمانشان گرد شد.

يك مغازه بسيار شيك كه علاوه بر آب ميوه، ساندويچ و چيزهاي ديگر هم داشت.

گفتم: بابا! اين جا رو! به گمونم حسابي جيبامون تكانده بشه!

محسن گفت: براي شما دوستان هر چه خرج بكنم مساله اي نيست.

نگاه معني دار ديگري به محسن انداختم و گفتم: محسن خوش تيپ! انگاري خيلي خودموني شدي!

چه زود بر و بچ ما دوستان شما شدن؟!

محسن خنديد و گفت: دوستان شما دوستان من هم هستن ديگه.

گفتم: من يكي مخلصتم.

منصور گفت: فعلا  قربون صدقه ها رو بذارين براي بعد. بريم ببينيم چه خبره.

به محض اينكه پا به داخل كافي شاپ و از اين جور چيزها گذاشتيم صداي درمب درمب آهنگ به گوش رسيد. عده اي با لباس هاي اجق وجق و گل منگولي و چند نقطه اي دور ميزها نشسته بودند و مشغول نوشيدن آب ميوه و خوردن ساندويچ بودند.

همه مدل بالا بودند. انگاري از بالاي شهر استامبول آمده بودند تا فقط آب ميوه و ساندويچ بخورند.

گفتم: بچه ها اين جا كيانپارس اهوازه- بازار مرو.

نسترن گفت: كيان پارس كجاست؟

گتفم: محسن شلشي مي دونه. جايي ست كه پنجشنبه جمعه جاي سوزن انداختن نيست و دختر و پسر اين خيابان رو گز مي‌كنند!

محسن گفت: شنيدم بلوار ساحلي رو درست كردن و حسابي شلوغ مي شه؟

منصور گفت: لكي جون! بريم جايي بشينيم. الان وقت صحبت نيست.

گفتم: محسن جون بريم يه گوشه اي بشينيم بعد با هم صحبت مي كنيم.

منصور با دو انگشتش به بغلم كوبيد و يواشكي به من فهماند كه نسترن و زيبا ناراحتن. انگاري به آنها كم محلي شده!

تازه دو ريالي ام افتاد. گفتم: محسن جان بعد با هم صحبت مي كنيم.

رو به زيبا و نسترن گفتم: ببخشين. اين محسن تمام فكر و ذكرم را برد توي محله مون. از شما معذرت مي خوام.

نسترن گفت: خواهش مي كنم. راحت باش.

لبخندي زدم و گفتم: خب! حالا شما سروران چه نوشيدني ميل دارين؟ ابتدا خانم ها مقدمند.

نسترن لبخند شيرين و بانمكي زد و گفت: برام فرقي نمي كنه هر چه شما مي نوشين.

به زيبا اشاره كردم و سوال كردم. زيبا هم گفت: هر چه شما دوست داشته باشين.

گفتم: بابا! مگه من چه كاره بيدم! بچه ها خنديدند. گفتم: تو چي محسن خوش تيپ؟

محسن خودش را جمع و جور كرد و گفت: آب پرتقال منصور. هم طالبي سفارش داد.

من گفتم: هر چه زيبا سفارش بدهد. زيبا تبسمي كرد و گفت: منم هر چه شما سفارش بدين.

حسابي جا خوردم! گفتم: نه! تا شما سفارش ندين من سفارش نمي دم.

نسترن گفت: اين قدر تعارف نكنيم من آب زردآلو مي خوام.

زيبا هم گفت: آب زردآلو.

من هم گفتم: هر چه خانم ها بنوشن من مي نوشم ديگه.

گارسون را صدا زدم و منصور دستور لازم را به او داد.

خب، تا گارسون برود و آب ميوه ها را بياورد و ما بزنيم توي رگ! ببخشيد، بنوشيم، شما هم برويد يه آب يا آب ميوه اي بنوشيد كه يك دفعه طعم آرزو نشويد!

 

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :