بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٥/٢۳

 

«لك ليوه» در تركيه!

 

غلامرضا در هتل!

 

ديروز نوشتم كه من و منصور و نسترن و زيبا به اتفاق محسن شلشي يا خوش تيپ رفتيم سينما و از آن جا هم رفتيم آب ميوه فروشي و نوشيدني سفارش داديم.

اينك ادامه ماجرا:

منصور گفت: حالا قرار شد كي پول آب ميوه‌ها را بده؟!

نگاهي به منصور كه به چهره‌اش تبسمي داده بود انداختم و گفتم: نمي‌دونم. تو بودي يا محسن؟

محسن گفت: دعوت منيد. هر چه دوست دارين سفارش بدين.

منصور گفت: قربونتون! ها ماشاءاله!

محسن گفت: انگاري اين تكيه كلام ابي است.

گفتم: ابي ديگه كيه؟

محسن گفت: بابا! ابي خواننده رو مي‌گم.

گفتم: ببخشين! ما خودمون خواننده داريم.

محسن گفت: خواننده‌تون كيه؟

رو به منصور كردم و گفتم: منصور خواننده ديگه.

محسن نگاهي دقيق به منصور كرد و گفت:‌ نگاه كن! پس تو خود منصور هستي و من نمي دونستم.

منصور در حالي كه سينه را جلو مي داد گفت: چه فكر كردي. نكنه فكر كردي ما كم الكي هستيم؟!

محسن گفت: بابا دمت گرم منصور جون! راستي من جايي رو سراغ دارم كه مي‌تونه با شما قرارداد ببنده و در اين محل يكي دو ساعتي بخوني.

نگاهي عاقل اندر ليوه‌اي! به محسن شلشي انداختم و با پوزخند گفتم: زكي! مرد حسابي منصور ما از اون خواننده‌ها نيست كه هر جايي بخونه! چه فكر كردي؟

نسترن هم به صدا درآمد و گفت: لكي راست مي‌گه. منصور هر جايي نبايد بخونه. جايي بايد بخونه كه ارزش داشته باشه و به درد بخور باشه.

محسن گفت: اين جايي كه من سراغ دارم، بيش از 600-700 نفر تماشاچي ميان.

گفتم: جايي رو سراغ نداري كه بيش از هزار نفر تماشاچي بياد يا ظرفيت هزار نفر رو داشته باشه؟

محسن گفت: چرا. اما بايد صحبت كنم.

گفتم: خب زود باش.

محسن گفت: حالا چه عجله‌اي ست. لااقل بذار آب ميوه‌مون رو بخوريم!

بچه‌ها خنديدند. سپس زيبا گفت: لكي جون! شما چه هنري دارين؟

در دل خود گفتم: (عجب! اين زيبا خانم چه زود خودموني شد و ما رو لكي جون صدا كرد!) سينه‌ام را جلو دادم و صدايم را صاف كردم و گفتم: البته من همه فن حريفم و از هر ناخنم هزار تا هنر و چند نقطه مي‌ريزه. اما نمي‌خوام بروز بدم تا چشمم بزنن!

محسن گفت: آخ چشمم! جدن كه سلطان لافي!

نيشگوني از محسن گرفتم و يواشكي گفتم: ادب داشته باش شلش! مگه نمي‌بيني چند خانم جنتلمن اين جا نشستن.

محسن شلشي نگاهي به خانم‌ها انداخت و گفت: ما مخلص همه‌ي خانم‌ها و آقايون خوب هستيم.

زيبا گفت: من كه معتقدم لكي جون از هر انگشتش هزار تا هنر مي‌باره.

با شنيدن اين سخن حسابي توي پوستم نمي‌گنجيدم و متورم شده بودم! اگر سوزني بهم مي‌زدند كلي باد از زير پوستم مي‌ريخت بيرون! با نگاهي متشكرانه به زيبا گفتم: خجالتم ندين. نظر لطف شماست. ما شاگرد همه شما عزيزان خوب هستيم.

نسترن هم رو به منصور گفت: ‌منصور هم كه در خوانندگي حرف نداره و مثل او پيدا نشده.

محسن نگاهي به خود انداخت و گفت: بابا! يكي هم از ما تعريف كنه.

با شنيدن سخن محسن همه زديم زير خنده به گونه اي كه توجه اطرافيان به سوي ما جلب شد.

گفتم: بچه ها يواش تر. اصلا حالا كه آب ميوه ها را نوشيديم بلند شيم بريم.

بچه ها اعلام آمادگي كردند و برخاستند و پس از پرداخت صورتحساب به اتفاق بروبچ از آب ميوه فروشي زديم بيرون.

رو به خانم ها گفتم: خب حالا كجا بريم؟

محسن گفت: بريم يه جايي بنشينيم و استراحت كنيم.

منصور گفت: حتما منظورت پاركه ، نه؟

نسترن و زيبا گفتند كه كار دارند و بايد بروند.

ما هم اصرار بر ماندن آنها نكرديم نسترن و زيبا پس از خداحافظي و گرفتن شماره و نشاني هتل، راهشان را گرفتند و رفتند. من و منصور و محسن شلشي هم رفتيم به يك پارك محله اي.

هنوز بر نيمكت توي پارك مستقر نشده بوديم كه غلامرضا سروكله اش پيدا شد.

غلامرضا كه يادتان هست؟ همان آدمي كه توي خيابان ديديم و قد بلند و خوش تيپ بود با موهايي پر پشت كه در كاليفرنيا مشغول خواندن درس است.

از روي نيمكت برخاستم و گفتم: غلامرضا! چه سعادتي، تو قرار بود بياي هتل. اين جايي ؟!

غلامرضا آمد و با ما روبوسي كرد و با منصور هم كه قبلا آشنا شده بود خوش و بش كرد و با محسن شلشي آشنا شد سپس رو به من گفت: تو اين جا چه مي كني؟

گفتم: هيچ! اومده بوديم پولامون رو از بانك بگيريم كه گرفتيم. حالا هم گفتيم كمي استراحت كنيم.

غلامرضا گفت: بقيه ي دوستاتون؟

گفتم: اونا رفتن دنبال كاراشون.

غلامرضا گفت: من همه كارامو انجام دادم و قراره فردا برم آنكارا و از اونجا برم آمريكا.

گفتم: مباركه. تو قرار بود اين دوست ما اسماعيل رو راهنمايي كني.

غلامرضا گفت: ببخشين! حسابي گرفتار بودم.

محسن شلشي انگاري چيزي يادش آمده باشد رو به غلامرضا گفت: من انگاري توي اهواز شما رو ديده‌ام.

شما زماني دروازه بان نبودي؟

غلامرضا خنديد و گفت: آره. مدتي دروازه بان بودم. محسن شلشي خنديد و گفت: اون گلي كه از وسط زمين خوردي يادته!

غلامرضا هم خنده اش گرفت و گفت: شما اون توپ هاي خطرناكي كه من مي گرفتم و بايد گل مي شد رو نديدين اين گل رو ديدين و هنوز هم يادتون نرفته!؟

محسن شلشي گفت: گفتم شما رو مي شناسم. محسن سپس رو به من كرد و گفت: لكي جون اين آقا موسي از دروازه بانان خوب بود. ولي نمي دونم چرا ادامه نداد.

گفتم: غلامرضا يا موسي؟

محسن گفت: بابا غلامرضا كه اسمشه. موسي هم فاميليشه.

غلامرضا لبخند زد و گفت: نصف فاميلي ام رو نگفتي . بعد از موسي فاميلم ادامه داره كه انگاري يادت رفت.

محسن شلشي به مغزش فشار آورد و گفت: موسي يزدي يا شيرازي. نام يك شهر يا استان پسوند فاميلت بود.

گفتم: ول كن بابا! خب غلام جان! از كجا ما رو پيدا كردي؟

غلامرضا گفت: هيچي! اومده بودم كمي استراحت كنم و برم توي فكر كه شما رو ديدم.

گفتم: و چه سعادتي. خب، بنشين كمي استراحت كن.

همه نشستيم و صحبت ها گل انداخت.

به ساعت نگاه كردم ديدم لنگ ظهر است و بايد زحمت را كم كنيم.

رو به محسن شلشي گفتم: تو انگاري جا و مكان نداري و اصلا به فكر نيستي!

محسن گفت: من كه خونه ام همين جاست. دو خيابون بالاتر. شما چي ؟

گفتم: ما هم هتل فلان هستيم. محسن هم شماره تلفن هتل رو گرفت و قرار شد كه به ما سر بزند. او هم راهش را گرفت و رفت و من ماندم و منصور و غلامرضا.

غلامرضا با من و منصور آمد هتل.

منصور به اتاق خودش رفت، غلامرضا هم با من به اتاق خودمان آمد. به هتلدار كه آدم جديدي ديده بود فهمانديم كه مهمان است و پول اضافي از ما نگيرد. هتلدار اطاعت كرد و ما به اتاق رفتيم.

هتلدار قبلن خبر از آمدن اسماعيل و شاهرخ داد.

داخل اتاق كه رفتيم،بچه ها در حال استراحت بودند، اما تا غلامرضا را ديدند بلند شدند و گفتند: به! آقاي غلامرضا خان.

غلامرضا كه انگاري يك عمر بچه ها را مي شناخت و با آنها دوست بود، با بچه ها روبوسي كرد و آنگاه نشست و شاهرخ دستور چاي داد.

خب، تا ما چاي مي خوريم شما هم برويد و براي خودتان چاي درست كنيد و يا قهوه و نوشيدني و عشق دنيا را بكنيد. كي به كيه!

 

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه توسعه جنوب و نیز هفته نامه های ندای جنوب و کیمیای ایران در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


کد اپلود عکس