بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸٥/٦/٦

 

لك ليوه در تركيه!

 

عاشق شدي نفهميدي واي دل تو!

 

چند روزپيش نوشتم كه بعد از رفتن نسترن و زيبا، در يكي از پارك هاي نزديك خيابان تقسيم تركيه، غلامرضا را ديديم.

غلامرضاي كه كاليفرنيای آمريكا درس مي خواند و محسن شلشي يا خوش تيپ گمان مي كرد فاميلش موسي شيرازي يا موسي يزدي است! اما در حقيقت فاميلش چيز ديگري بود و ما نمي خواهيم مردم او را بشناسند. چرا كه شيريني ماجرايمان اين است كه بر و بچ ناشناخته بمانند!

غلامرضا با ما آمد هتل و شاهرخ دستور چاي داد.

ادامه ماجرا را بخوانيد:

اسماعيل گفت: چه عجب آقاي غلامرضا خان! بالاخره ما شما را زيارت كرديم. قرار بود بيايي اين جا و ما را راهنمايي و ارشاد كني كه چگونه برويم آمريكا.

غلامرضا گفت: تو كه گفتي همسرت آ‎مريكاست. اين كه مشكلي نداره. بايد بهت ويزا بدن.

اسماعيل گفت: اي بابا! توي سفارت اصلا محل آدم نمي گذارن. حتما بايد پارتي مارتي و يا پول و پله زيادي داشته باشي.

غلامرضا گفت: ولي اگر ويزاي آمريكا رو داشته باشي، اجازه اقامت بهت مي دن.

اسماعيل گفت: پس چرا به من نمي دن؟!

غلامرضا گفت: تعجب مي كنم. من خيلي راحت تونستم ويزا بگيرم و برم آمريكا. البته از آنجا برايم دعوت نامه فرستادند.

اسماعيل گفت: به همين راحتي؟

غلامرضا گفت: به همين راحتي هم نه. اما يك مقام مسوول دنبال كارم بود تا من رفتم آمريكا.

اسماعيل گفت: پس اينو بگو.

غلامرضا گفت: اتفاقا اين مقام مسوول هم اكنون همكلاسيمه.

اسماعيل گفت: پس نوبت توي روغنه، نه؟!

در همين هنگام چاي را آوردند و ما چاي را زديم توي رگ، ببخشيد، نوش جان كرديم.

بحث اسماعيل و غلامرضا گرم شده بود كه غلامرضا ناگهان به ساعت نگاه كرد و گفت: بچه ها من بايد بروم، عجله دارم و سپس از بچه ها خداحافظي كرد و رفت.

شاهرخ تلويزيون را روشن كرد و صداي خواننده ترك كه مي خواند: «ماوي ماوي ماس يا ماست! ماوي» بلند شد.

رو به شاهرخ گفتم: جان تو هوس خوردن ماست كردم. به اين هتلدار بگو كه يه نون و ماستي برامون بياره كه بخوريم و بخوابيم كه نه حال حرف زدن دارم و نه حال جايي رفتن. انگاري تركيه و استانبول مخزن خورد و خوراك و خوابه و ما كار ديگه اي به جز بخور و بخواب نداريم.

شاهرخ گفت: راست مي گي ها! آدم نمي دونه چه كار كنه. وقتي كه برنامه نباشه زمان هم ارزش خودش رو از دست مي ده.

اسماعيل گفت: اين جا كسي از فرداي خودش خبر نداره و نمي دونه چطور مي شه.

من اومدم برم آمريكا. شاهرخ بره آلمان و تو هم كه انگاري دودلي و نمي دوني بري آلمان و يا برگردي ايران. فكر نكنم فقط به خاطر گرفتن 500 دلار 22 توماني اومده باشي تركيه!

گفتم: راستش رو بخواي، هدف اول رفتن به آلمان و خواندن درس بود. هدف دوم گرفتن 500 دلار 22 توماني كه در بازار آزاد 60 تومانه. و هدف سوم اگر نشده برگردم ايران و كار روزنامه نگاري رو ادامه بدم.

شاهرخ گفت: هنوز هم منتظر «مجيد» هستي.

گفتم: آره! اين مجيد ريش قرمز و تيه (چشم) سبز هم انگاري ما رو گذاشته سركار!

شاهرخ گفت: من كه فكر نكنم بياد. اگه مي خواست بياد تركيه تا حالا اومده بود.

گفتم: هنوز كه از اومدن ما دو روز بيشتر نگذشته. شاهرخ گفت: من تا فردا صبر مي كنم. اگه اومد كه فبها با هم مي ريم. اگه نيومد فردا مي رم آنكارا و مي رم آلمان شرقي تا از آن جا برم آلمان غربي.

گفتم: حالا تا فردا عصر. اين قدر به فكر رفتن نباش. بگير يه چرتي بزن، بذار ما هم بخوابيم.

اسماعيل گفت: چقدر ما مي خوابيم؟

گفتم: پس چه كنيم؟ اگه نخوابيم، چه گلي به سر و صورتمون بزنيم؟!

اسماعيل رفت توي فكر. انگاري كه كشتي هايش غرق شده باشند.

شاهرخ هم ديگه صدايي ازش در نيامد.

نگاهي به شاهرخ كردم و گفتم: توي چه فكري؟

شاهرخ نگاهم كرد و يواشكي گفت (به گونه اي كه اسماعيل متوجه نشود): اگه بهت بگم  نمي خندي؟

گفتم: براي چه بخندم. مگه ليوه ام؟!

شاهرخ خنديد و گفت: اتفاقا ليوه هستي! مگه لك ليوه نيستي؟!

خنده ام گرفت. در حالي كه بدنم از فرط خنده داشت رقص بندري مي كرد و يا به زبان بهتر مي لرزيد، گفتم: اين مورد رو درست گفتي! خب حالا بگو ببينم توي چه فكري بودي.

شاهرخ صورتش را جلو آورد و گفت: توي فكر نسرين.

تا آمدم بگم! شاهرخ جلوي دهانم را گرفت و گفت: جان من صداش رو درنيار. من كه نگفتم بزن به گاله! و يا داد و هوار كن.

گفتم: چطور شد كه رفتي توي فكر نسرين.

شاهرخ كمي توي فكر فرو رفت و گفت: نمي دونم. نمي تونم بهش  فكر نكنم. بدجوري خاطرش توي دلم مونده.

گفتم: پس بگو تو هم عاشق شدي، نه؟!

شاهرخ گفت: يعني تو نشدي؟ راستي! عاشق شدن چطوريه؟! همين كه يه نفر كسي رو دوست داشته باشه يعني عاشق شده؟!

با تعجب نگاهش كردم و گفتم: مرد حسابي! مگه من روانشناس و عاشق شناس و يا دكتراي عاشقي دارم كه بدونم عاشق شدن چطوره! اما يه ترانه اي هست كه مي گه: «عاشق شدم، نفهميدم واي دل من»

شاهرخ گفت: خب.

گفتم: خب نداره ديگه. تو هم حتما نفهميدي و يا نفهمي و يا نمي دوني و دلت بدجوري رفته پي دل نسرين و بايد مثل آغاسي بخوني:‌ «دلم پي دلته جومه نارنجي. كجا منزلته جومه نارنجي»

شاهرخ گفت: اي بابا! تو هم كه همه چيز را به مسخره مي گيري. منو بگو كه با كي دارم درباره ي عشق و عاشقي حرف مي زنم.

گفتم: تا دلت هم بخواد. اگه اين چيزا رو به من نگي، پس مي خواي به كي بگي؟!

شاهرخ گفت: به اسماعيل مي گم كه زن داره و بهتر از تو مي دونه عشق و عاشقي چيه.

گفتم: خب بهش بگو تا من هم يه كمي بخندم!

شاهرخ گفت: به چي بخندي؟!

گفتم: به روزگار ديگه. به اين اوضاع و احوال عشقي كه در دل تو نشسته و نمي دوني چه كني!

شاهرخ گفت: اصلا خر من از بچگي وجود نداشت. چه رسد به اينكه بخواد دم داشته باشه يا نداشته باشه!

در همين هنگام زنگ تلفن به صدا در آمد.

گفتم: حتما اين هتلداره و مي خواد ببينه ما نهار رو توي سالن مي خوريم يا توي اتاق.

رو به شاهرخ گفتم: جواب بده كه من حال ندارم. اصلا بگو كه ما ناهار نمي خوريم. مي خوايم بخوابيم.

شاهرخ گفت: خودت جواب بده. منم حال ندارم و رفته ام توي فكر.

بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و گفتم: اين قدر برو توي فكر كه فكرت از كار بيفته.

گوشي تلفن را برداشتم و گفتم: بفرماييد.

صداي نازك و زيبايي از آن طرف خط گفت: الو سلام.

گفتم: عليك السلام خواهر بفرماييد.

شاهرخ تا صداي منو شنيد گوش هايش را تيز كرد.

دخترك گفت: ببخشيد، با آقا شاهرخ كار داشتم.

در حالي كه با انگشت به طرف شاهرخ اشاره مي كردم گفت: گوشي خدمتتون تا صداشون كنم ايشون دارند با خط ديگه با سفير ايران در تركيه صحبت مي كنن!

شاهرخ مثل فنر از جايش برخاست و گفت: گوشي را بده من.

گفتم: انگاري صحبتشون تموم شد. ببخشين شما؟

شاهرخ گفت: بابا گوشي رو بده من.

جلو گوشي رو گرفتم و گفتم: ‌چه خبرته؟ دستپاچه شدي مگه فكر مي كني كيه؟! اين زن، نظافتچي هتله، مي خواد اتاق رو تميز كنه.

شاهرخ به زور گوشي را از من گرفت و گفت: بله بفرماييد.

 من كه نه حال شنيدن صحبت هاي شاهرخ را دارم و نه حال ادامه دادن ماجرا را. مي خوام بگيرم بخوابم. شما هم بگيريد بخوابيد تا روز بعد كه ادامه ي ماجرا را پي بگيريم . كي به كيه!

 

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه های توسعه جنوب و قلم امروز و هفته نامه آستانه پارس در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :