بچه نفتون
مطالب انتقادی با چاشنی طنز
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حبیب اله بهرامی - ۱۳۸۸/۱۱/٩

بهداشت از نوع "هدیه" !

وقتی که به دور و برم در همین باصطلاح کلان شهر اهواز نگاه می کنم و چیزهایی می بینم که ای کاش نمی دیدم ، در می یابم که امر بهداشت مهجور و غریب مانده است و آن چیزی که رعایت نمی شود همین بهداشت است که برخی با آن بیگانه بوده و حتا نمی دانند که چنین واژه و امری وجود دارد !

پنجشنبه شب گذرم افتاد به فروشگاه هدیه واقع در کیان پارس اهواز.

مدت ها بود که گوشت نخریده بودم . بیش تر وقت ها هنگام پخت و پز از پروتیین سویا استفاده می کردیم .

وارد این فروشگاه که می شوی چشمت همه جای آن را می گیرد . چرا که خیلی رنگارنگ و نگاه گیر است . هوس می کنی که هر چه می بینی بخری ، اما با کدام پول ؟!

سمت قصابی یا گوشت فروشی یا به اعتقاد خودشان مغازه ی گوشت روز رفتم .

قصاب را ندیدم . چشم چشم که کردم ، او را در حال تمیز کردن کف مغازه دیدم .

نشسته بود و آن چنان با نیمچه لنگ رنگ و رو رفته ای - که در دست داشت - کف موزاییک های قصابی را می سایید که انگاری می خواست رنگ موزاییک ها را پاک کند !

محو تمیز کردنش بودم . هر چند که با خود گفتم چرا از وسایل امروزی و جدید برای تمیز کردن استفاده نمی کند که نه مجبور باشد روی زمین دو زانو بنشیند و نه این قدر به خود فشار بیاورد !

بعد از یکی دو دقیقه که خوب موزاییک ها را برق انداخت و لکه ها و کثیفی ها و میکروب ها و چند نقطه ها را بر تن لنگ و کف دستان اش پوشاند و مزین کرد ، بر خاست و لنگ را بغل گوشت ها روی میز گذاشت و دست هایش را به هم مالاند و رو به من کرد و گفت : بفرمایید .

با بی میلی گفتم : گوشت می خواستم .

گفت : چند کیلو ؟

گفتم یک کیلو .

ناگهان دستش را به طرف چاقو برد تا شروع کند به بریدن گوشت هایی که روی میز گذاشته بود .

گفتم :نمی خوای دستت رو بشوری ؟!

گفتم : باید بشورم ؟

گفتم : مگه نه تا حال داشتی روی زمین رو تمیز می کردی ؟!

قصاب جوان دو سه ثانیه دست هایش را زیر آب گرفت و آن ها را به هم مالاند و تا می خواست دست به چاقو بزند گفتم : با آب خالی ؟!

قصاب رو به من گفت : شما مشتری هستی ؟

گفتم : البته که مشتری هستم . اگه مامور بهداشت بودم که حالت رو می گرفتم ...

عقب گرد کردم و عطای خرید گوشت را به لقایش بخشیدم و دنبال مسوول فروشگاه گشتم اما از هر کس که می پرسیدم به درستی پاسخ گو نبود تا این که مرد مسنی آمد و دستم را گرفت و برد محل تمیز شده و گفت : این جا کجا خون و کثیفی بود که شما داری عنوان می کنی .

گفتم : آن جوری که این آقا لنگ بر زمین کشیده ، می خواستی اثری از سرخی و سیاهی ها باقی بمونه ؟!

در ثانی ! با همین چشمای خودم دیدم ، با همون دستایی که داشت کف زمین رو کهنه می کشید ، می خواست گوشت به من بده !

جدن که مسخره است . تابلو می زنید "گوشت روز ، زیر نظر دامپزشکی " لااقل این تابلو را بردارید نام دامپزشکی رو خراب نکنید !

دستم را از دست مرد مسن - که متوجه نشدم چه سمتی آن جا داشت -  بیرون کشیدم و به سوی در خروجی رفتم .

قبل از خروج ، آقایی نزدم آمد و گفت : شما این موضوع را دیدی ، "گرزه" هایی که در این مکان رفت و آمد دارند رو که ندیدی ..!

خوب شد که فوری "هدیه" را ترک کردم و چیزی با خودم هدیه نبردم در غیر این صورت معلوم نبود با چه صحنه ها و وقایع و جانوران درنده ی ناشناخته و ندیده ای مواجه می شدم !

 

حبیب اله بهرامی
هم نویسنده ام و شاعر و هم روزنامه نگار (دبیر شورای نویسندگان روزنامه توسعه جنوب و نیز هفته نامه های ندای جنوب و کیمیای ایران در خوزستان) و هم مسوول روابط عمومی اداره کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان. به کار روزنامه نگاری و ترویج فرهنگ تعاون عشق می ورزم . این وب به هیچ دستگاه دولتی ، تعاونی و خصوصی و نیز گروه و حزبی وابسته نیست. مطالب و توضیحاتی که در این وب نوشته می شود نظر شخصی این جانب است و لاغیر . این هم تلفن همراه برای ارایه ی پیشنهاد ها و نظرهای شما عزیزان تعاونگر و غیره 09166152178
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :