بخش ۲۸

 

«لك ليوه» در تركيه!

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

محسن شلشي پيدا شد!

 

ديروز نوشتم كه من و منصور به اتفاق نسترن و زيبا براي نوشيدن آب ميوه حركت كرديم و از طرف ديگر شاهرخ و اسماعيل و فريبرز نيز هر كدام به دنبال كار خود روان شدند.

اينك ادامه ماجرا:

گفتم: بهتر نيست به جاي نوشيدن آب ميوه، ابتدا سينما برويم و سپس همان جا آب ميوه هم بنوشيم.

منصور گفت: يعني حين نگاه كردن فيلم؟

گفتم: آره ديگه.

منصور با پوزخندي ادامه داد: حتما؟ً يك پاكت تخمه گل آفتاب يا ژاپني يا تخمه سفيد نيز بگيريم و در حال تماشاي فيلم شروع كنيم به چريك چريك!

دستي بر شانه هاي منصور زدم و گفتم: پسر! تو چقدر از دل من آگاهي؟

منصور گفت: اي بابا! اين چيزا كه چاشني فيلم و سينماست!

سپس رو به زيبا و نسترن گفتم: شما كه با سينما رفتن موافقيد؟

نسترن گفت: خيلي ممنون. ما مزاحم نمي شيم.

گفتم: چه مزاحمتي. بالاخره ما همشهري هستيم و بايد در ديار غريب هواي همشهري ها و هم ولايتي ها را داشته باشيم.

زيبا گفت: نظر لطف شماست. كاشكي همه مثل شما صادق و رو راست و باصفا بودند.

منصور گفت: خجالتمون ندين. خوبي از خودتونه.

با توافق هم، گفتيم برويم سينما و رفتيم. به اولين سينمايي كه رسيديم ايستاديم. چون حوصله ي راه رفتن بيش از اين را نداشتيم، گفتيم: هر فيلمي بود مي رويم و بي خيالش مي شويم. اصل اين است كه اوقات مطلايمان را بگذرانيم. بر سر در سينما كه نگاه كردم نام فيلم «در بارانداز» كه با شركت « براندو» بود جلب توجه كرد. گفتم: بچه ها با اين فيلم موافقيد؟

منصور گفت: انگاري سياه سفيده

گفتم: زندگي يا سياه ست يا سفيد. زندگي كه رنگي نمي شه!

نسترن گفت: از نظر من فيلم بدي نيست. عكس هاش كه بد نيستن.

زيبا هم موافق بود. اما منصور دوست داشت كه فيلمي از آلن دلون و يا جيمز استوارت و يا جان وين ببيند.

گفتم: منصور جون!  «براندو» هنرپيشه ی بسيارخوبي است. اين فيلم هم كه به گمانم سياسي باشه. بريم كه تخمه ها و آجيل ها انتظار شكستن از سوي ما را دارند!

بليت گرفتيم و رفتيم توي سالن انتظار.

در اين قسمت افراد زيادي منتظر ورود به سالن نمايش بودند. تيپ هاي رنگارنگ و افراد مختلف از ايراني گرفته تا خارجي از تركيه اي گرفته تا عربي و فيليپيني و تايلندي ديده مي شدند.

جا براي نشستن نبود

گفتم: بچه ها من كه حال ايستادن سر پا را ندارم، چه كنيم كه چند نفر بلند بشن تا ما بنشينيم؟!

منصور گفت: معركه راه بيندازيم.

نسترن گفت: معركه چيه؟

گفتم: همون معركه اي كه توي بانك راه انداختيم!

نسترن گفت: به خاطر چند صندلي كه بنشينيم مي خواين معركه بگيرين؟

گفتم: مگه چيه؟

نسترن گفت: درست نيست. سرپا مي ايستيم. ما كه نمي خوايم يكي دو ساعت سر پا وايستيم. به گمونم زود بريم توي سالن نمايش.

گفتم: نمي دونم. اما من كه حوصله ي سر پا ايستادن را ندارم. بهتره برم و از يكي از اين آقايوني كه نشسته درخواست كنم كه جايش را بدهد به شما.

نسترن گفت: نه! اين كار رو نكن. من همين جوري راحتم.

گفتم: بذار برم از اين آقا خواهش كنم. شايد بلند شد، كي به كيه.

هر چقدر زيبا و نسترن از من خواستند كه نروم اما رفتم. نزديك نفري كه روي صندلي نشسته بود شدم و گفتم: سلام! حال شما خوبه؟!

آقايي كه روي صندلي نشسته بود و از قيافه اش هم معلوم بود كه ايراني است، گفت: عليك السلام. امري داشتين؟

گفتم: ببخشين! عرضي داشتم.

گفت: بفرماييد

گفتم: ببخشين! شما انگاري آشنا هستين.

طرف يا يارو خودش رو جمع و جور كرد و از جايش بلند شد.

من هم ابتدا يك چشمكي به منصور زدم كه طرف متوجه نشد. (يعني شير فهمش كردم كه برود و روي صندلي بنشيند) سپس دستي روي شانه ي طرف گذاشتم و او را به طرف جلو هدايت كردم. يعني اين كه با هم قدم بزنيم.

گفتم: چهره تون خيلي براي من آشناست.

طرف گفت: من بچه ي اهوازم.

گفتم: عجب! چه حسن تصادفي؟! من هم مدت هاي زياديه كه اهوازم.

گفتم: شما رو يه جايي ديدم.

طرف گفت: من چند سالي توي زيتون كارمندي بودم.

گفتم: عجب! اتفاقاً من هم در زيتون كارمندي بودم. ببينم! شما محسن آقا نيستين؟

طرف گفت: چرا خودمم. از كجا شناختي؟

گفتم: اي بابا! كيه كه محسن رو نشناسه. محسن شلشي!

محسن كه از اصطلاح من حالش گرفته شده بود گفت: بابا! الان من محسن خوش تيپم نه شلشي.

گفتم: حالا. اين جا چه مي كني؟

محسن گفت: ولي من هنوز تو رو به جا نياوردم. گفتم: اي بابا! من فكر مي كردم تو منو شناختي. من لكي هستم.

محسن كمي به مغزش فشار آورد و گفت: آها! حالا يادم اومد. لكي ملغي! درست مي گم؟

گفتم: آفرين! خوب حدس زدي.

محسن سپس صورت منو بوسيد و خوشحالي خودش را ابراز كرد. منم از ديدن او خوشحالي خود را بروز دادم.

آن گاه دست محسن را در دست گرفتم و او را پيش منصور و همراهان بردم.

منصور از فرصت استفاده كرده بود و نشسته بود روي صندلي محسن.

گفتم: تيرت به سنگ خورد. بلند شو كه آقا محسن از دوستان قديم منه!

منصور نيشش تا بناگوش باز شد. نسترن و زيبا هم خوشحالي خود را با لبخند نشان دادند. سپس منصور و نسترن و زيبا را به محسن معرفي كردم.

در همين هنگام با باز شدن در سالن نمايش هر چهار نفرمان داخل سالن رفتيم تا برگرديم به گذشته هاي نه چندان دور يعني 7-8 سال پيش.

نسترن و زيبا هم با منصور مشغول گپ و گفت بودند.

با تاريك شدن سالن و شروع فيلم به ناچار سكوت اختيار كرديم تا به تماشاي فيلم بنشينيم. تا ما فيلم را مي بينيم. شما هم برويد سريال يا فيلم و يا مسابقات فوتبال جام جهاني را ببينيد. كي به كيه.

 

/ 3 نظر / 164 بازدید
نويد

چرا اکثر گداهای ايران ، خوزستانينند؟ شايد شما که خوزستانی هستيد بدونيد.